گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » توافق ایران امریکا،فرصت یا… ؟
توافق ایران امریکا،فرصت یا… ؟

توافق ایران امریکا،فرصت یا… ؟

در تاریخ معاصر جهان، کمتر قدرتی به اندازه ایالات متحده آمریکا توانسته است به‌صورت هم‌زمان از ابزارهای جنگ سخت، فشار اقتصادی، نفوذ سیاسی، عملیات روانی، جنگ رسانه‌ای و مذاکرات دیپلماتیک برای تحقق اهداف راهبردی خود استفاده کند. تجربه ده‌ها کشور نشان می‌دهد که آمریکا در بسیاری از موارد، آنچه را نتوانسته است از طریق جنگ مستقیم به دست آورد، از مسیر مذاکره، نفوذ، فشارهای چندلایه و تغییر تدریجی موازنه‌های داخلی دنبال کرده است.از همین منظر، هرگونه توافق، آتش‌بس یا تفاهم با آمریکا نیازمند نگاهی واقع‌بینانه، هوشیارانه و مبتنی بر تجربه تاریخی است. تاریخ نشان می‌دهد ملت‌ها و حکومت‌هایی که بدون تضمین‌های عملی و بدون حفظ مؤلفه‌های قدرت و بازدارندگی خود به وعده‌های آمریکا اعتماد کرده‌اند، در بسیاری از موارد با چالش‌های امنیتی، سیاسی و حتی موجودیتی روبه‌رو شده‌اند.بنابراین، پرسش اصلی این است که آیا توافق با آمریکا می‌تواند به فرصتی برای تأمین منافع ملی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شود یا آن‌که در صورت فقدان هوشیاری راهبردی، به یک دام پیچیده و بلندمدت مبدل خواهد شد؟

معمر قذافی سال‌ها در برابر فشارهای غرب مقاومت کرد. اما پس از کنار گذاشتن بخش مهمی از برنامه‌های دفاعی و پذیرش خواسته‌های غرب، تصور می‌کرد روابط جدید با آمریکا و اروپا می‌تواند امنیت حکومت وی را تضمین کند.با این حال، تحولات سال ۲۰۱۱ نشان داد که توافق سیاسی لزوماً به معنای پایان تهدید نیست. لیبی از کشوری دارای ثبات نسبی به صحنه جنگ داخلی، مداخله خارجی و فروپاشی ساختارهای حکومتی تبدیل شد. از نگاه بسیاری از تحلیلگران، این تجربه نمونه‌ای از افزایش آسیب‌پذیری پس از کاهش مؤلفه‌های بازدارندگی به شمار می‌رود.عراق نیز نمونه دیگری است که نشان می‌دهد تعاملات مقطعی با قدرت‌های بزرگ الزاماً تضمین‌کننده امنیت و بقای سیاسی نیست. در نهایت، آمریکا با حمله نظامی مستقیم ساختار حکومت عراق را فروپاشید و منطقه را وارد مرحله‌ای جدید از بی‌ثباتی، ناامنی و بحران‌های گسترده کرد.بسیاری از پژوهشگران معتقدند که فروپاشی اتحاد شوروی صرفاً نتیجه رقابت نظامی نبود، بلکه محصول مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و به‌ویژه نفوذ نرم نیز به شمار می‌رفت.در دوران میخائیل گورباچف، فضای جدیدی از تعامل میان شرق و غرب شکل گرفت، اما نتیجه نهایی این روند به تضعیف تدریجی ساختار قدرت شوروی و در نهایت فروپاشی آن انجامید.از نگاه این تحلیل، آمریکا در موارد متعددی تلاش کرده است از مسیر تعامل، نفوذ، جنگ روانی، فشار اقتصادی و بهره‌برداری از شکاف‌های داخلی به اهدافی دست یابد که از طریق جنگ مستقیم دست‌یافتنی نبوده است. به همین دلیل، بسیاری فروپاشی شوروی را نه صرفاً یک شکست نظامی، بلکه نتیجه یک راهبرد بلندمدت و چندلایه غرب علیه مهم‌ترین رقیب خود تلقی می‌کنند.بحران اوکراین را نیز می‌توان در چارچوب رقابت طولانی‌مدت میان اتحاد شوروی وقت وغرب تحلیل کرد.ریشه‌های این بحران به دهه‌های گذشته ومنازعات ژئوپلیتیکی پیش از فروپاشی شوروی بازمی‌گردد.بر اساس این دیدگاه، آمریکا و متحدانش طی دهه‌های گذشته براختلافات قومی، تباری، زبانی و تاریخی میان روس‌ها و اوکراینی‌ها سرمایه‌گذاری سیاسی، فرهنگی و رسانه‌ای انجام داده‌اند تا زمینه تعمیق شکاف‌ها و دور شدن تدریجی اوکراین ازحوزه نفوذروسیه را فراهم سازند.پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیزهمان پروژه‌ای که در دوران جنگ سرد علیه شوروی دنبال می‌شد، متوقف نگردید، بلکه با ابزارها و شیوه‌های جدید ادامه یافت. دراین چارچوب،اوکراین به یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت ژئوپلیتیکی میان روسیه و غرب تبدیل شد.از منظر این تحلیل، روسیه پس از فروپاشی شوروی برای مدتی فریب لبخندها، وعده‌ها و سیاست‌های ظاهراً دوستانه غرب راخورد ودر قبال تحولات اوکراین نیز با تأخیر واکنش نشان داد. حتی امروز نیز برخی معتقدند که روسیه در بخشی از محاسبات خود همچنان تحت تأثیربازی‌های دیپلماتیک غرب قرار دارد؛درحالی که هدف راهبردی غرب تنها محدود به اوکراین نیست، بلکه تضعیف، فرسایش ودر نهایت تجزیه قدرت روسیه نیزدردستور کار قرار دارد.در همین چارچوب، برخی تحلیلگران معتقدند که بخشی از تنش‌ها، نشست‌ها و رویارویی‌های رسانه‌ای میان ترامپ وزلنسکی دارای ابعاد تبلیغاتی وجنگ روانی بوده و بخشی از یک بازی بزرگ‌تر برای تأثیرگذاری بر محاسبات راهبردی روسیه محسوب می‌شود.در قضیه ایران نیز از نگاه این تحلیل، راهبرد کلان آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران ماهیتی ثابت و تغییرناپذیر دارد و تغییر دولت‌ها در واشنگتن الزاماً به معنای تغییر اهداف راهبردی آمریکا نیست. روش‌ها ممکن است تغییر کنند، اما اصل سیاست مهار، فشار و محدودسازی ایران همچنان پابرجاست.ایرانیان نباید فراموش کنند که حافظه تاریخی ملت ایران و جبهه مقاومت سرشار از حوادث تلخ و خونینی است که در تقابل با سیاست‌های آمریکا شکل گرفته است. از نگاه حامیان جبهه مقاومت، آمریکا مسئول مستقیم یا غیرمستقیم بسیاری از جنگ‌ها، تحریم‌ها، کشتار غیرنظامیان، شهادت رهبران و فرماندهان مقاومت و از جمله شهادت رهبرجمهوری اسلامی ایران و سردار سلیمانی و هزاران شهید محور جبهه مقاومت شناخته می‌شود.بر همین اساس، تجربه شوروی، تجربه اوکراین و تجربه ده‌ها کشور دیگر این پیام را در خود دارد که در روابط بین‌الملل، اعتماد بدون قدرت، مذاکره بدون تضمین و تعامل بدون هوشیاری راهبردی می‌تواند هزینه‌های سنگینی به همراه داشته باشد.درشرایط کنونی،هرگونه توافق احتمالی میان ایران وآمریکا باید با نهایت دقت وحساسیت مورد ارزیابی قرار گیرد.تجربه‌های گذشته نشان داده است که اعتماد صرف به تعهدات شفاهی یا سیاسی نمی‌تواند تضمین‌کننده منافع ملی باشد.مهم‌ترین خطر درچنین شرایطی،صرفاً حمله مستقیم نظامی نیست؛بلکه ایجاد زمینه‌های نفوذدرساختارهای تصمیم‌گیری،رسانه‌ای،اقتصادی وامنیتی ایران است.تاریخ نشان می‌دهد که بسیاری ازکشورها ابتدا ازدرون دچار فرسایش شده‌اند وسپس دربرابرفشارهای خارجی آسیب‌پذیرگردیده‌اند.تحولات لبنان و غزه نشان می‌دهد که رژیم اسرائیل با حمایت همه‌جانبه آمریکا همچنان در پی تغییر موازنه‌های ژئوپلیتیکی منطقه به سود خود است. از نگاه بسیاری از تحلیلگران، ادامه حملات به غزه و گسترش فشارهای نظامی بر لبنان با روح هرگونه توافق یا تفاهمی که بر کاهش تنش‌های منطقه‌ای و ختم جنگ تأکید داشته باشد، در تعارض قرار دارد.این روند نشان می‌دهد که پروژه تضعیف محور مقاومت همچنان یکی از اهداف اصلی سیاست‌های راهبردی  آمریکا واسرائیل در منطقه است. ازاین منظر،هرگونه توافق سیاسی نباید موجب کاهش هوشیاری راهبردی ایران و محور مقاومت شود.اگر از یک سو سخن از آتش‌بس و کاهش تنش‌ها مطرح گردد و از سوی دیگر عملیات نظامی در لبنان و غزه ادامه یابد، این امر می‌تواند نشانه وجود شکاف میان تعهدات اعلامی وواقعیت‌های میدانی باشد. بنابراین،ایران باید با بهره‌گیری ازظرفیت‌های سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی و بازدارنده خود، طرف مقابل را به اجرای کامل تعهدات وادارسازد.اصل اساسی آن است که امنیت لبنان، توقف جنگ در غزه و پایان تجاوزات نظامی، بخش جدایی‌ناپذیرهر روند سیاسی تلقی شود ومسئله فلسطین هرگز به حاشیه رانده نشود.غزه و لبنان دو بازوی توانمند جبههٔ اقصی هستند. نباید اجازه داد دشمنان خدا این بازوان قدرتمند راازپیکرهٔ مقاومت جدا کنند.بسیاری از ناظران معتقدند جمهوری اسلامی ایران در سال‌های اخیر توانسته است در عرصه‌های نظامی، سیاسی، رسانه‌ای و دیپلماتیک ظرفیت‌های قابل توجهی ایجاد کند.تقویت قدرت بازدارندگی، حفظ انسجام داخلی، توسعه توان دفاعی و مدیریت همزمان میدان و دیپلماسی از جمله عواملی است که جایگاه ایران را در معادلات منطقه‌ای ارتقا داده است. همین مؤلفه‌ها موجب شده‌اند که گزینه رویارویی مستقیم نظامی برای دشمنان ایران با هزینه‌ها و مخاطرات سنگینی همراه باشد.در ارزیابی بسیاری از تحلیلگران، تحولات اخیر نشان داده است که ایران توانسته در برابر فشارهای گسترده سیاسی، امنیتی و نظامی مقاومت کرده و موقعیت راهبردی خود را حفظ نماید. همچنین برخی اظهارات مقامات آمریکایی حاکی از آن است که گسترش بحران در مسیرهای حیاتی انرژی و تجارت جهانی می‌تواند پیامدهای اقتصادی سنگینی برای قدرت‌های بزرگ به همراه داشته باشد.از این رو، مرحله کنونی بیش از آنکه میدان نبرد نظامی باشد، عرصه رقابت راهبردی، مدیریت هوشمندانه قدرت و بهره‌گیری از ظرفیت‌های سیاسی و دیپلماتیک است.برای جلوگیری از تبدیل پیروزی‌های تاکتیکی به بن‌بست‌های راهبردی، چند اصل اساسی باید مورد توجه قرار گیرد:* قدرت بدون هوشیاری پایدار نمی‌ماند.

* دشمن شکست‌خورده لزوماً از اهداف خود دست نمی‌کشد.

* مذاکره زمانی سودمند است که پشتوانه قدرت ملی وجود داشته باشد.

* اعتماد بدون ضمانت عملی می‌تواند به آسیب‌های جبران‌ناپذیر منجر شود.

* نفوذ از درون گاه خطرناک‌تر از تهاجم آشکار از بیرون است.بررسی تجربه کشورهای لیبی، عراق، اتحاد شوروی، اوکراین و نیز تحولات جاری منطقه نشان می‌دهد که روابط میان قدرت‌های بزرگ و کشورهای مستقل، همواره آمیزه‌ای از رقابت، فشار، مذاکره، نفوذ و تلاش برای تغییر موازنه‌های قدرت بوده است.از منظر این تحلیل، مهم‌ترین درس تاریخ آن است که حفظ قدرت بازدارندگی، هوشیاری سیاسی، انسجام داخلی و مراقبت در برابر نفوذ، از اساسی‌ترین عوامل موفقیت در مقابله با تهدیدهای خارجی به شمار می‌رود. جمهوری اسلامی ایران نیز در شرایط کنونی از ظرفیت‌های مهم و مؤثری در عرصه‌های نظامی، سیاسی و منطقه‌ای برخوردار است و بهره‌برداری صحیح از این ظرفیت‌ها مستلزم آن است که هرگونه توافق یا مذاکره، از موضع اقتدار، با دریافت تضمین‌های عملی و همراه با حفظ کامل منافع ملی دنبال شود.غزه و لبنان دو بازوی توانمند جبههٔ اقصی و محور مقاومت به شمار می‌آیند. نباید اجازه داد دشمنان اسلام و امت اسلامی این بازوان قدرتمند را از پیکرهٔ مقاومت جدا کرده و توان آن را تضعیف کنند.این حدیث شریف تنها یک آموزه اخلاقی نیست، بلکه اصلی مهم در سیاست، امنیت و مدیریت راهبردی نیز محسوب می‌شود؛ اصلی که ملت‌ها و دولت‌ها را به هوشیاری، عبرت‌آموزی از تاریخ و پرهیز از تکرار خطاهای گذشته فرا می‌خواند

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا