مرد قاقچلی صبح وقت لَکتو لَکتو ازخم کوچه های بی بی مهرو گذشت و به سرک عمومی رسید. دید دریور تکسی کپ و کُپ شدۀ رنگ رفته، پی هم صدا دارد: شار رو، ده فغانان، بیست بیست افغانی.....چوکی خالی ...در چوکی عقب تکسی، زن و شوهری با یک درجن اطفال شان نشسته بودند. مرد قاقچلی در چوکی پیش روی نشسته گفت: خلیفه! حرکت کو، در راه سواری پیدا میشه. کاکا بی خبر! کو سواری؟ پول و کار جن شده و مردم بسم الله ... باور کو پول تیله کشیده نمی توانیم چه رسد به دو تا نان خشک.خلیفه ! بیشتر بخوانید »
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید














