در تاریخ بشر ، واژهٔ «خدا» همیشه صرفاً یک مفهوم الهی نبوده است؛ بلکه اکثرا به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت سیاسی تبدیل بوده است.یکی خود را «خدا» خواند و حکومت کرد؛دیگری خود را «نمایندهٔ خدا» دانست و حکومت کرد؛یکی «فرزند خدا» خوانده شد و بر مردم فرمان راند؛دیگری مدعی شد «فرستادهٔ خدا» است و قدرت سیاسی به دست گرفت؛حاکمی خود را «سایهٔ خدا بر زمین» معرفی کرد؛و حتی در دورههایی، مدعیانِ مبارزه با خدا نیز با وعدهٔ ساختن جهانی بیخدا، نظامهای سیاسی عظیمی برپا کردند.امروز نیز در برخی جوامع، کسانی خود را «مجری ارادهٔ خدا» و «حاکم از جانب خدا» معرفی میکنند و مخالفت با حکومت خود را مخالفت با خدا مینمایانند.
انسان، به جای آنکه خدا را بشناسد، گاهی از «خدا» برای تثبیت قدرت خود استفاده کرده است؛ به نام خدا فرمان داده، به نام خدا اطاعت طلبیده، به نام خدا مخالف را سرکوب کرده و حتی شکست سیاسی خود را شکست حقیقت الهی معرفی کرده است.اگر قرار بود انسان در زمین خلیفه باشد، معنای خلافت باید مسئولیت در برابر انسان و عدالت باشد، نه تبدیل انسان به ابزار قدرت و تبدیل قدرت سیاسی به امر مقدس.شاید یکی از بزرگترین پرسشهای تاریخ همین باشد:آیا هیچگاه نمیشود حکومتی انسانی، بدون ادعای نمایندگی خدا، بدون تقدیس حاکم و بدون تبدیل مخالف سیاسی به دشمن خدا، صرفاً برای کرامت، آزادی، عدالت و آسایش انسانها شکل بگیرد؟حکومت انسانی که برای انسان حکومت کند؛نه حکومتی که انسان را برای بقای خود بخواهد.زیرا هرگاه قدرت سیاسی خود را مقدس کند، نقدِ حاکم به دشواریِ نقدِ مقدسات تبدیل میشود؛ و آنگاه، خطرناکترین جمله ممکن است این باشد:«من به نام خدا حکومت میکنم؛ پس مخالفت با من، مخالفت با خداست.»فرشته ها متعجب هستند که خدا انسان را خلیفه زمین قرار داد اما این جماعت هیچ پاچه خدا را رها کردنی نیستند