درست به یادم نیست که چه وقت موضوع اعدام میرزا جهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) را خوانده ام. اما موضوع اعدام و لحظات واپسین حیات او و ملک المتکلمین در من احساسی را برجای نهاده است. احساسی که آمیخته از احترام برای لحظات دردناک و سخنان شکوهمندانه است. آن مطالب سالها پیش باردیگر تداعی یافت. نخست میخواهم از موضوع آن دوتن در حدودی که در حافظه ام برجای مانده است، بگویم.جهانگیرخان شیرازی از منتقدین و معترضین نظام ظالمانهء محمد علیشاه قاجار و مردی صاحب قلم، جسور و بیباک واز مدافعین مشروطیت بود. نشریه صور اسرافیل او با مضامین جذاب در دلها شوری برپا مینمود. از این رو محمدعلی شاه قاجار که احترام به قانون اساسی و مشروطیت را برنمی تابید و با اودشمنی میورزید، کینه ی بسیار بردل داشت. شاه قاجارهمین که به سرکوب مشروطه طلبان و آزادیخواهان دست یازید، فردای همان روز دستور داد که جهانگیر خان را با رفیق و یار و یاورش، ملک المتکلمین اعدام کنند. دژخیمنان آن دو را به پای دار بردند. از واپسین سخنان ملک المتکلمین یکی هم آنست که گویند، گفت:
و دیگر اینکه، وقتی دید که قزاقهای تحت فرماندهی لیاخوف روسیه که به منظور همکاری با محمدعلیشاه مجلس شورا را به توپ بسته بودند، جان از جهانگیرخان نیز می ستانند، خواهشی کرد تا بگذارند که پیش از آنکه حلقه دار را برگردن او بگذارند، روی یار عزیزخود را ببوسد. اما دژخیمان مجال نداده و فرمان مرگ آن دو، لحظات بعد به اجرا در آمد.سالهای که نمیدانم چند، سپری شده بود که از شادروان میرغلام محمدغبار اشاره کوتاهی در باره جریان اعدام محمد ولیخان و میرزا محمد مهدی خان چندوالی (که یاران و دوستان او را مهدی جان خطاب میکردند) خواندم. همان جایی را که می نویسد:”میرزا محمد مهدی خان قزلباش که محکوم دیگری بود، همینکه دید محمد ولیخان را از دیگران پیشتر به دار می آویزند فریاد زد که:اول مرا به دار بزنید تا مرگ چنین مردی را به چشم خود نبینم.«این خواهش او به عقب زده شد»این خواهش در آن لحظاتی که ریسمان دژخیمان در پهلوی گلویش قرار داشت، حکایت از صفای دل نسل دیگری دارد و احساس احترام ژرف می آفریند. 
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید