از مدتی پنج سال بدینسو یکعده از جوانان سلحشور ما روزها و شبها را برای تحقق آزادی و عدالت در کوهستان گذشتاند. سرما، گرسنگی، خستگی و دوری از خانه بخشی از زندگیشان شده بود. اما چیزی در وجودشان گرمتر از هر آتشی بود: باور به اینکه انسان نباید در برابر بیعدالتی برای همیشه خاموش بماند.کوه ها در شب و روز چنان سرد بود و مثل اینکه خود کوه ها از سرنوشت جوانانی که در پناه آن گرد آمده بودند، اندوهگین بودند.فرمانده حسیب و همراهان شان جوان بودند بسیار جوان تر از آنکه این همه بار سنگین بر شانه های شان باشد. هر کدام میتوانستند در گوشهای از جهان زندگی آرامی برای خود بسازند. میتوانستند درس بخوانند، کار کنند، خانواده تشکیل دهند و شبها بی هراس سر بر بالشت بگذارند. بیشتر بخوانید »