

مینشیند روبرویم و بی سلام وعلیک، میگوید:چرا من نمیتوانم بفهمم که چرا افغانیها باید از ایران اخراج شوند؟یگویم: خب برای اینکه نفهمی! درست مثل من! من هم نفهم هستم لابد، چون نمیفهمم چرا؟میگوید: اگر ما از فردا ایرانیها را از آلمان اخراج کنیم، اگر سوئد و دانمارک و انگلیس و فرانسه، یا آمریکا و کانادا و نمیدانم کجا هم ایرانی ها را اخراج کنند، تو حرفی نداری؟میگویم: چرا. معلوم است که حرف دارم. معلوم است که یادآوری میکنم، بسیاری از اینها در این کشورها رشد کرده، کار کرده، حتی متولد شدهاند، میگویم شما که مسیحی یا مسلمان یا یهودی هستید، یعنی به هرحال ادعای دینداری هم میکنید، پس لابد داستان آفرینش را هم قبول دارید و لابد آدم و حوا را پدر و مادر همه انسانها میدانید و پس باید همه انسانها را خواهر و برادر بدانید و باید این را هم بدانید که آدم و حوا فقط یک خانه داشتهاند که آن را برای همه فرزندانشان به ارث گذاشتهاند. فقط همین زمین را و باید بدانید که این پدر و مادر خانهشان را مرزبندی نکرده بودند. حالا اگر بچههایشان به مدرسههای گوناگون رفتند و زبانهای مختلف آموختند و …میگوید: خب، خب کافی است. «زن حسابی»! (این اصطلاح را از خودم یادگرفته است!) زن حسابی، پس چرا حالا حرفی نمیزنی؟ حرفی نمیزنید؟میگویم: من چه بگویم؟ من اصلا کجای کارم؟ چکارهام؟! من …حرفم را میبرد. میگوید:میدانم، میدانم. کار تو ادبیات است، شعر است پس رها کنیم این قضیه را. از شعر حرف بزنیم. میدانی که من عاشق شعر فارسی هستم و از وقتی فارسی یادگرفتهام و ایرانشناسی خواندهام و به ایران سفر کردهام، بیشتر از شعر آلمانی، شعر فارسی میخوانم.میگویم: میدانم. میدانم. تو با این استعداد شگفت انگیزت در زبان اموزی و با این عشق به فارسی …میگوید: «ول کن» حالا! (این را هم از خودم یادگرفته است!) ولکن حالا! ببین شاعران بزرگ ایرانی اینها هستند. ببین درست میگویم؟!و بعد میشمارد:فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، خیام، سنایی، ناصرخسرو. ظهیر فاریابی، رابعه، عنصری، درست است؟میگویم: خیلیها را جا انداختی، اما بله. میدانم که میدانی همه اینها شاعران بزرگ ایران هستند.میگوید: بله میدانم. همه میدانند، اما برای من خیلی جالب است که همه این شاعران زاده شیراز یعنی شیرازی هستند.با تعجب نگاهش می کنم. چنین اشتباهی از یک آلمانی فارسیدان و عاشق ادبیات فارسی که تاریخ ادبیات فارسی را بهتر از خیلی از ایرانیها می داند، بعید است.میگوید: نیستند؟ همهاشان شیرازی نیستند؟میگویم: نه! البته که نیستند! تو که باید بدانی! از اینها که نام بردی، تنها حافظ و سعدی در شیراز متولد شدهاند.میگوید: خب آنهای دیگر …میگویم: مولوی در بلخ متولد شدهاست، ناصرخسرو هم بلخی است، مثل رابعه یعنی نخستین زن شاعر ایرانی، ابوشکور هم بلخی است، رشید وطواط هم بلخی است، نویسنده یکی از کتابهای معروف و مهم در تاریخ ادبیات فارسی، یعنی «مقامات حمیدی» هم، حمیدالدین بلخی است.سنایی هم شیرازی نیست. سنایی زاده غزنین است. مانند هجویری غزنوی صاحب کتاب مهم دیگر یعنی «کشف المحجوب».خواجه عبدالله انصاری هم مادرش بلخی است و خودش در هرات به دنیا آمده است و …ساکت میشوم. از حالت نگاه و لبخند روی لبش میفهمم که همه اینها را میدانسته است!پیش از آنکه فکر کنم پس چرا خود را در این زمینه به نادانی زده است، به حرف میآید:بسیار خوب! بسیار خوب!اما به هرحال همه اینها، مولوی و سنایی و عنصری و وطواط و ناصرخسرو و … و … شاعران، متفکران، بزرگان ایرانی هستند و قرنهاست در کتابهای درسی، در دبستان و دبیرستان و دانشگاه و خلاصه همیشه و همه جا ایرانی معرفی میشوند، درست است؟میگویم: خب بله. همه اینها ایرانی هستند و …صندلیاش را جلوتر میکشد. آرنجها را روی زانوها میگذارد. دستهایش را در هم گره میزند و در حالیکه به چشمهای من خیره شدهاست، میپرسد:حالا «شما» بعنوان یک روشنفکر تحصیلکرده اهل ادب میتوانید لطفا برای من توضیح بدهید که چرا مولوی و رابعه و ناصرخسرو و عنصری و آن دیگران که در بلخ زادهشدهاند و سنایی و هجویری و آن شاعران نامدار دیگری که در غزنین و هرات و فاریاب و دیگر شهرهای افغانستان زاده شدهاند، «ایرانی» هستند ولی علی و احمد و شریفه و نظیفه و … آن دیگرانی که در همان شهرهای بلخ و غزنین و هرات به دنیا آمدهاند، افغانی هستند و آنقدر بیگانه که باید از ایران اخراج شوند؟! حالا به این هم کاری نداریم که زمین خانه همه انسانهاست و هرکس باید بتواند هرجا که دوست داشت، بساط زندگیش را پهن کند. به این هم کاری نداریم که بنا بر داستان آفرینش در همه کتابهای دینی، همه انسانها خواهر و برادر هستند. بگوئیم ایرانیها در هلند و انگلیس و فرانسه و … بیگانه هستند، اما افغانستانیها، زادههای بلخ و غزنین و هرات و … که به شهادت تاریخ ادبیات خودتان، ایرانی اصیل هستند و … درست نمیگویم؟!و راستی اینها که اخراج میشوند، «افغان» هستند فقط، یا افغانستانی؟و ادامه میدهد: در افغانستان «افغان»ها و «پشتو»ها و «تاجیک»ها و … زندگی میکنند. و مثلا «پشتو» هنوز در تمام دانشگاههای دنیا به عنوان یکی از زبانهای ایرانی تدریس میشود و …دستش را میگذارد روی دستم. پوزشخواهانه میگوید:قصد نداشتم ناراحت و اندوهگینت کنم. من هم مثل تو میدانم که افغانستان و ایران کی و توسط چه کسانی و چرا جدا شدهاند. من هم مثل تو میدانم که فارسی و دری دو گویش از یک زبان هستند مثل انگلیسی و آمریکایی، مثل آلمانی و اطریشی!یعنی اگر هم قرار باشد، بیگانهها را از هر کشوری و مثلا از ایران اخراج کنند، افغانستانیها که در ایران و ایرانیها در افغانستان که بیگانه نیستند.اصلا بیا، بیا با هم شعرخودت را که به آلمانی گفته بودی، به فارسی ترجمه کنیم.و شروع میکند. همه شعر را از بردارد. می گوید:
آنجا بسیار دور از اینجا
اجداد من به دنیا آمدند
اینجا، بسیار دور از آنجا
نوههای من.
آنجا، بسیار دور از اینجا
والدین من رشد کردند
اینجا، بسیار دور از آنجا
فرزندان من.
من، آنجا بسیار دور از اینجا
«زبان مادریم» را آموختم
اینجا، بسیار دور از آنجا
«زبان فرزندانم» را.
آنجا، بسیار دور از اینجا
در دانشگاه درسخواندم
اینجا، بسیار دور از آنجا
در دانشگاه درس دادم.
آنجا، بسیار دور از اینجا
به دنیا آمدم.
اینجا، بسیار دور از آنجا
میمیرم.
پس وطن من کجاست
من کجاييام؟!
میگویم :
شعر مرا هم که ترجمه کردی. حالا بگو حرف حسابت چیست؟به فارسی سلیس، با لهجه زیبایش میگوید: هم حرف حسابم و هم حرف هندسهام این است که سکوت در برابر ظلم، شراکت در ظلم است!راستی این شعر تو، امروز میتواند حرف میلیونها انسان باشد، در سراسر جهان، درست نیست؟!و پا میشود و بی خداحافظی میرود!
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید