گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » از خاطرات ظریف نظر:وقتی شیشهٔ های لیســـهٔ نجــــات را شــــکستیم!
از خاطرات ظریف نظر:وقتی شیشهٔ های لیســـهٔ نجــــات را شــــکستیم!

از خاطرات ظریف نظر:وقتی شیشهٔ های لیســـهٔ نجــــات را شــــکستیم!

دیدگاه تربیون نواندیشی : ظریف نظر فرهیخته ای  بدون توقع و همیشه حاضر در صحنه مبارزه با خشونت و بی عدالتی از جمله شخصیت های گمنام تاریخ افغانستان است که آنچه را باور دارد سعی میکند در وجود اش نیز متبلور گردد . با اینکه ایشان هیچگاه نه می خواهد در معرض قضاوت نسل عجول امروزی قرار گیرد که از نظر وی و همه آزادی خواهان و عدالت طلبان تاریخ ، قضاوت تعداد قابل ملاحظه ای  از کسانی که با نسل جوان معاصر تعلق دارند نه بروی اسناد و مدارک انکار ناپذیر استوار است بلکه ریشه در “افواهات و شایعات سرچوکی !” دارند  این امر سبب شده تا ظریف نظر این شخصیت گمنام تاریخ افغانستان  قضاوت پیرامون کارنامه ها ی خود را به تاریخ آئنده واگذار کنند اما در عین حال باید آنچه که در حیات اش سپری شده به عنوان خاطرات زندگی اش به ثبت برساند . تربیون نواندیشی مسرت دارد که بخش های از خاطرات بزرگمرد تاریخ میهن   را یکجا با شما خواننده گان عزیز مرور نمایم . از پرور دگار بزرگ برای وی عمر پربار طولانی می طلبیم

در سال‌های اول مکتب، زندگی ما تنها درس و کتاب نبود. بازی، شیطنت و گاهی هم ترس از مجازات، بخشی از زندگی روزمره ما را تشکیل می‌داد.آن زمان شاگرد صنف اول یا دوم مکتب شادوشمشیره بودم. مکتب ما میدان بازی مناسبی نداشت. من یک توپ کوچک پلاستیکی داشتم که پدرم آن را از لندن آورده بود. رنگ نصواری داشت و برای من یکی از باارزش‌ترین دارایی‌های دوران کودکی بود. امروز که به گذشته فکر می‌کنم، گمان می‌کنم آن توپ در حقیقت توپ هندبال بوده باشد، اما آن زمان برای ما همان توپ فوتبال بود. در افغانستان آن روزگار چنین توپی بسیار نادر بود و شاید بسیاری از کودکان اصلاً نمونه‌ای از آن را ندیده بودند. روزی چند تن از همصنفی‌ها تصمیم گرفتیم بعد از ختم درس به میدان لیسهٔ نجات برویم و فوتبال بازی کنیم. آن وقت‌ها پس از پایان درس، میدان مکتب خالی می‌شد و ما کودکان فکر می‌کردیم کسی متوجه ما نخواهد شد با شور و شوق بازی می‌کردیم که ناگهان یکی از ضربه‌ها توپ را به سوی تعمیر مکتب فرستاد. لحظه‌ای بعد صدای شکستن شیشه بلند شد. همه خاموش شدیم. شیشهٔ یکی از صنف‌های لیسهٔ نجات شکسته بودترس تمام وجود ما را گرفت. هرکدام به خانه رفتیم، اما می‌دانستیم که ماجرا به همین‌جا ختم نخواهد شدفردای آن روز، وقتی به مکتب رسیدیم، مدیر یا سرمعلم مکتب، مرحوم استاد اسلم‌خان، موضوع را مطرح کرد. از ما خواستند کسانی که روز گذشته فوتبال بازی کرده بودند، از صنف بیرون شوند. چند کودک کوچک با سرهای پایین در برابر استاد ایستاده بودیمدر آن زمان در بسیاری از مکاتب افغانستان تنبیه بدنی امری عادی شمرده می‌شد. یکی از مجازات‌های مشهور «قف‌پایی» بود. کفش‌های شاگرد را می‌کشیدند، پاها را می‌بستند یا نگه می‌داشتند و سپس با چوب به کف پا می‌زدندیکی‌یکی مجازات شدیم.درد شدیدی احساس می‌کردم.انگشتان پاهایم ورم کرده بودوهنگام راه رفتن به سختی قدم برمی‌داشتم اماوقتی به خانه رسیدم،جرئت نکردم حقیقت را به مادرم بگویم مادرم پرسید:ظریف، چه شده که لنگ‌لنگان راه می‌روی؟گفتم :پایم به سنگ خورده است واقعیت این بود که هنوز آن‌قدر می‌ترسیدم که حتی در خانه نیز ماجرای فوتبال و شکستن شیشه را بازگو نکنم امروز که دهه‌ها از آن روزگار گذشته است، وقتی به آن حادثه فکر می‌کنم، هم لبخند می‌زنم و هم به یاد فضای تعلیم و تربیت آن دوران می‌افتم؛ دورانی که در آن تنبیه بدنی بخشی از نظام آموزشی به شمار می‌رفت و کمتر کسی آن را زیر سؤال می‌برد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا