گـزیده اخبــار

خانه » اجتماعی » حکــایت غــــلام و ســـگ‌، عبــــرتی برای انســــــان هــــــا !
حکــایت غــــلام و ســـگ‌، عبــــرتی برای انســــــان هــــــا !

حکــایت غــــلام و ســـگ‌، عبــــرتی برای انســــــان هــــــا !

روزگار آینه‌ای است که حقیقت وجود ما را بازتاب می‌دهد، اما چه بسیار که ما این آینه را وارونه می‌گیریم. سال‌ها مهر و وفا را چون نسیمی بی‌اثر می‌پنداریم و تنها یک لغزش را همچون طوفانی می‌بینیم که همه‌چیز را ویران می‌سازد. ناسپاسی، ریشه بسیاری از ویرانی‌های اخلاقی بشر است؛ غفلتی که نه تنها در روابط فردی، که در حیات اجتماعی و سیاسی ما نیز رخنه کرده است.برای فهم این حقیقت، حکایت غلام و سگ‌ها، همچون چراغی است که تاریکیِ فراموشی و بی‌وفایی را می‌شکافد و راهی به سوی آگاهی می‌گشاید.

روایت می‌گوید حاکمی ظالم غلامی داشت که سال‌ها با صداقت و اخلاص در خدمت او بود. روزی خطای کوچکی از غلام سر زد. حاکم، به‌جای چشم‌پوشی از لغزش او، فرمانی ظالمانه داد: ده روز سگ‌ها را گرسنه نگاه داشتند تا غلام پس از این مدت خوراک آنان گردد.غلام، در ده روز باقی‌مانده از زندگی، با همان سگ‌هایی که قرار بود طعمه‌ی آنان شود دوستی کرد، آن‌ها را نوازش داد و به آنان مهر ورزید. ده روز گذشت. حاکم دستور داد غلام را به قفس سگ‌ها اندازند تا منظره‌ی دریدن او را ببینند. اما صحنه شگفت بود: سگ‌ها نه تنها غلام را نخوردند، بلکه او را نوازش کردند و به مهربانی در آغوش گرفتند.حاکم حیرت‌زده پرسید: «چه کردی که این سگ‌ها تو را نخوردند؟»غلام پاسخ داد: «ده سال در خدمت تو بودم و ندانستی؛ اما تنها ده روز به این سگ‌ها خدمت کردم و دانستند.»این حکایت ساده، آیینه‌ای است برای همه‌ی ما: آیا سزاوار است یک اشتباه کوچک، سال‌ها خدمت و خوبی را محو کند؟

ناسپاسی انسان از بزرگ‌ترین لغزش‌های روحی است. انسانی که سپاس نیکی را نمی‌شناسد، هرگز قدر خویش را نیز نخواهد شناخت.۱:انسان به قدرشناسی زنده است: هر محبت، هر خدمت و هر لبخندِ ساده، سرمایه‌ای است که باید در خزانه‌ی ایمان و اخلاق ثبت شود، نه چیزی که با یک خطا پاک گردد.   ۲:    درس تلخی‌ها و شیرینی‌ها: تلخی‌های زندگی می‌سوزانند اما می‌آموزند؛ شیرینی‌ها آرام می‌کنند اما فراموشی می‌آورند. خردمند کسی است که میان این دو تعادل برقرار کند و نیکویی‌ها را فراموش نکند.  ۳:     وفاداری و محبت را با زمان باید سنجید: یک روز حادثه نمی‌تواند سال‌ها خدمت را بی‌اثر کند. جامعه‌ای که قدرشناسی را از دست بدهد، وجدان جمعی‌اش را نیز از کف خواهد داد.برای آنکه در دام ناسپاسی گرفتار نشویم، بیاییم سه اصل را در زندگی ببندیم:۱: پیش از قضاوت، مراعات کنیم؛ چرا که هر یک از ما روزی محتاج چشم‌پوشی و لطف خواهیم بود.۲: نیکویی‌های پنهان اطرافیان را ببینیم و به‌موقع سپاس‌گزار باشیم؛ زیرا شکرگزاری تنها زبان نیست، بلکه زندگی است.۳:انسان‌های ساده و فروتن را بزرگ بداریم؛ کسی که در کنار ما کوچک می‌نماید، شاید ستونِ استواری باشد که ما را از سقوط نگاه می‌دارد.حکایت غلام و سگ‌ها تنها یک داستان نیست، بلکه آینه‌ای ازرفتارهای فراموش‌کارانه‌ی ماست. اگر حیوان می‌تواند در برابر مهر، وفادار باشد، چرا انسان ناسپاس شود؟ اگر سگ قدر ده روز محبت را می‌داند، چراما سال‌ها خدمت و نیکی رادربرابریک لغزش فراموش کنیم؟بیاییم از امروز تمرین کنیم که نیکی‌ها را به یاد داشته باشیم و خطاها را در سایه‌ی آن‌ها ببخشاییم. زیرا انسان بودن، یعنی شکرگزار بودن.و اگر بخواهیم همه را دریک جمله جمع کنیم:با یک اشتباه، هزارروز خدمت را نسوزانیم؛ پیش ازفراموشی نیکی‌ها،خود را امتحان کنیم.

یک نظر

  1. حکایت آموزنده و تکان دهنده، برای نخبه های عصر ما که حرمت شکنی را با عمل انقلابی اشتباه گرفته اند

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا