دیدگاه نواندیشی : هیچکسی نه میتواند انکار کند که برخی عناصر افغان تباری از مجاهدین که در برابر ارتش اشغالگراتحاد جماهیر شوروی سابق از کشور پاکستان می جنگیدند و بیشتر شان در احزاب جهادیی فعالیت میکردند که رهبران آنها در دوران اشغال افغانستان به مقتضای عمق استراتیژیک پاکستان دربرابر دولت مجاهدین افغانستان برهبریی شهید استاد برهان الدین ربانی رهبر جمیعت اسلامی و شهید قهرمان ملی احمد شاه مسعود که پس از سقوط آخرین بقایای حاکمیت حزب وطن یا همان حزب دموکراتیک خلق برهبریی دکتر نجیب الله به قدرت رسیده بود بنام تحریک طالبان افغانستان ظهورداده شدند
و در چنین حال و احوال بود که سازمان اطلاعات آرتش پاکستان ISI اگر ازیکسو درهم آهنگی با ائتلاف بین المللی مبارزه با تروریزم سالانه صد ها میلیون دالر بدست می آورد ازسوی دیگر با همین دالرهای ضد دهشت افگنی ملیشا های چند ملیتی منجمله تحریک طالبان افغانستان که با سقوط حاکمیت طالبان درافغانستان تارومار شده بودند پرورش میدادند. وپاکستان بویژه سازمان اطلاعات آرتش پاکستان ISI درراستای چنین سیاست دوگانه خود توانیست که برای نخستین بار دفتری بنام نمائنده گی سیاسی طالبان تأسیس کند.و مبالغ هنگفتی را در اختیار اعضای این دفتر طالبان قرار دهند
نباید فراموش کرد که این گونه بازی استخباراتی در هر دوسویی سِکه ای قدرت پوشالی از سال های سال ادامه داشت که نامورترین ارزشهای میهنی و ملی را دربدل چند دالر و کلدار معامله می گردید آنچه که تذکرش ضروری است این است جنگجویانی که پس از امضای معاهده ننگین موسوم به دوحه در نتیجه سیاست معروف چانه و فشار بر قلمرو افغانستان حاکم گشتند بیشتر آن ها با هویت و تمدن افغانستان آشنائی ندارند بلکه بخاطر کاهش فشارهای سیاسی و اقتصادی برشانه های پاکستان که از تربیت و پرورش باند های تروریست بین المللی بر آن ها عاید می گردید بروز ۱۵ آگست سال ۲۰۲۱ با سقوط نظام جمهوری اسلامی در افغانستان که نه جمهوری بود ونه هم اسلامی ! با این دستور که باید برای تمامی هجوم کننده گان و تروریست های بین المللی شناسنامه های هویت افغانی و لزومأ گذرنامه های دوره حکومت بیست ساله جمهوری اسلامی صادر گردد . هرچند صدور شناسنامه های هویت و گذرنامه های سفر درامتداد تاریخ معاصر افغانستان از سوی ریاست عمومی احصایه و گذرنامه های وزارت داخله صدور می یافت مگر در فضای هرج و مرجی که در دوران عمران خان صدراعظم پاکستان و جنرال فیض حمید رئیس وقت سازمان اطلاعات آرتش پاکستان ISIهر طالب ودر هر مؤقیعتی که حضور داشت فرمان صدور شناسنامه ها و گذرنامه های افغانی برای افراد متعلق با خودش صادر میکرد . جالب آنجا بود که جنگجویانی به اسم طالبان که به مزرعه ای خون وآتشی بنام افغانستان اعزام میگردیدند با مؤلفه های خلافت و دولت ملی اندکترین اطلاعی نداشتند و ندارند زیرا با مختصر شستشویی مغزیی تک تکی از جنگجویانی که از اقصای عالم اسلام بنام جهاد فی سبیل الله آورده شده اند با مفاهیمی چون خلافت یا هم دولت ملی میانه خوبی ندارند . البته با وضاحت باید گفت که مطالعه فقه سیاسی حکومت داری در اسلام به عنوان یک مبحث پویا و دینامیک از توان شناسائی این جنگجویان خارج میباشند .

برای شناخت طالبان، پیش از هر چیز باید میان ((کیستی)) و ((چیستی)) این جریان تفاوت قایل شد؛ زیرا بسیاری از تحلیلهای رایج، این دو مفهوم را با یکد یگر خلط کردهاند.کیستی طالبان به هویت اجتماعی اعضای این جریان مربوط میشود.طالبان بخشی از شهروندان افغانستاناستکه مانند سایر اقوام و جریانهای سیاسی، در همین سرزمین متولد شده و بر اساس برداشت خاص خود از اسلام و سیاست فعالیت میکنند. بنابراین، شناخت طالبان نباید به یک مسئله قومی، زبانی یا نژادی تقلیل یابد.اما چیستی طالبان مسئله کاملا متفاوت است.چیستی طالبان به نوع قرائت انان از اسلام، فقه سیاسی و شیوه حکومتداری بازمیگردد. اختلاف اصلی طالبان با دیگر جریانهای سیاسی افغانستان، بیش از انکه بر سر هویت ملی باشد، بر سر تفسیر دین، مشروعیت حکومت و رابطه شریعت با دولت است. ازاینرو، برای شناخت طالبان، مطالعه چهار دهه اخیر افغانستان کافی نیست، بلکه باید تاریخ اندیشه سیاسی جهان اسلام را نیز مورد بررسی قرار داد.برخلاف تصور رایج، رویکردهای سختگیرانه دینی در سیاست افغانستان تنها با ظهور طالبان اغاز نشده است. تاریخ افغانستان نشان میدهد که حکومتهای مختلف، هر یک با برداشت خاصی از دین حکومت کرده اند.در دوره احمدشاه درانی، اسلام با رویکردی نسبتا معتدل در کنار فرهنگ خراسانی و توسعه زبان فارسی، یکی از عوامل انسجام سیاسی کشور بود.اما در دوره امیر عبدالرحمن خان، برای تثبیت حکومت متمرکز، در مواردی از مشروعیت و فتاوای دینی علیه مخالفان سیاسی استفاده شد. همچنین در حکومت کوتاه مدت حبیبالله کلکانی نیز شعارهایی مانند ازادی بخارا و سمرقند از سلطه ((کفار)) بیانگر حضور یک نگاه فراملی دینی در عرصه سیاست بود. در دهه های اخیر نیز همزمان با جهاد مردم افغانستان علیه اشغال شوروی، شعار ازادی دیگر سرزمینهای اسلامی از سلطه قدرتهای خارجی، بخشی از ادبیات سیاسی گروه های جهادی را تشکیل میداد.این نمونه ها نشان میدهد که استفاده از دین در سیاست، سابقه طولانی در افغانستان دارد؛ اما طالبان نماینده یکی از خاصترین روایتهای معاصر این سنت تاریخی است.برای فهم این روایت، باید به یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ اسلام بازگردیم؛ یعنی تحول خلافت پس از دوران خلفای راشدین.در عصر پیامبر اکرم(ص) و سپس دوران خلفای راشدین، مشروعیت حکومت بر شورا، بیعت و مسئولیتپذیری حاکم در برابر امت استوار بود. اما با استقرار خلافت اموی در شام، ساختار حکومت بتدریج از الگوی خلافت به نظام سلطنت محور و موروثی تغییر یافت؛
تحولی که بسیاری از مورخان مسلمان، از جمله ابنخلدون، از ان به عنوان گذار از ((خلافت)) به ((مُلک)) ، سلطنت یاد کردهاست.از نگاه برخی پژوهشگران، این تحول تنها یک تغییر سیاسی نبود، بلکه در تعامل با ساختارهای حکومتداری شام و سنتهای اداری امپراتوری روم شرقی (بیزانس) نیز شکل گرفت.هرچند درباره میزان این تاثیر دیدگاه های متفاوتی وجود دارد، اما تردیدی نیست که از ان پس، فقه سیاسی بیش از گذشته با مسئله حفظ حکومت و مشروعیت قدرت پیوند خورد و بسیاری از نظریه های سیاسی اسلامی در همین بستر تاریخی گسترش یافت.در نتیجه این روند، سه روایت عمده از فقه سیاسی در جهان اسلام قابل تشخیص است.نخست، اسلام تمدنی و اعتدالی که بر شورا، عدالت، عقلانیت، اجتهاد، علم و همزیستی اجتماعی تاکید داشت و در حوزههای علمی خراسان، بلخ، بخارا، سمرقند، هرات، نیشابور، نجف، قم و بعدها الازهر استمرار یافت.دوم، فقه سیاسی سلطنتمحور که حفظ ثبات حکومت، اطاعت از حاکم و استمرار قدرت سیاسی را در مرکز توجه قرار داد و در بسیاری از خلافتها و سلطنتهای اسلامی توسعه یافت.سوم، جریانهای سلفی و ظاهرگرا که با برداشت سختگیرانه از متون دینی، قرائتی متفاوت از حکومت اسلامی ارائه کردند. در دوره معاصر، برخی شاخه های فکری جنوب اسیا در پاکستان نیز از این ادبیات تاثیر پذیرفتند، هرچند از نظر علمی نمیتوان همه این جریانها را یکسان دانست.بر این اساس، طالبان را نمیتوان صرفا ادامه یک مدرسه فقهی یا محصول یک قوم و یک کشور دانست، بلکه این جریان در نقطه تلاقی سنتهای مختلف فقه سیاسی، تجربه چند دهه جنگ، تحولات منطقهای و رقابتهای ژیوپولیتیکی شکل گرفته است.بنابراین، پرسش اساسی دیگر این نیست که طالبان چه کسانی هستند؟ بلکه اینست که طالبان با کدام روایت از فقه سیاسی و حکومتداری میخواهند افغانستان را اداره کنند؟ زیرا پاسخ به این پرسش، مقدمه شناخت اینده افغانستان و جایگاه ان در نظم نوین منطقهای و جهانی است.
اگر طالبان را صرفا یک جریان نظامی یا یک گروه مذهبی بدانیم، درک درستی از اینده افغانستان به دست نخواهیم اورد. مسئله اصلی، ((چیستی طالبان)) است؛ یعنی نوع قرائت این جریان از فقه سیاسی و الگوی حکومتداری. به همین دلیل، اینده طالبان نه تنها به توان نظامی یا روابط خارجی ان، بلکه به توانایی این جریان در بازنگری برداشت خود از حکومت وابسته است.امروز طالبان در برابر یک پارادوکس تاریخی و تمدنی قرار گرفتهاند. از یک سو، در یکی از کهنترین حوزههای تمدنی جهان اسلام، یعنی خراسان بزرگ، حکومت میکنند؛ سرزمینی که بلخ، بامیان، هرات، غزنی، کابل، نیشابور و سمرقند، قرنها مهد علم، اجتهاد، فلسفه، عرفان، زبان فارسی و مدارا بوده است.از سوی دیگر، الگوی حکومتداری انان بیش از انکه از سنت تمدنی خراسان الهام گرفته باشد، بر قرائتی سختگیرانه از فقه سیاسی استوار است که در ان، حفظ قدرت و اجرای برداشت خاص از شریعت، بر مشارکت عمومی و تکثر اجتماعی غلبه دارد.در همین نقطه، مهمترین پرسش اینده افغانستان شکل میگیرد؛ ایا طالبان میتوانند از یک جنبش ایدیولوژیک به یک دولت ملی تبدیل شوند؟پاسخ این پرسش، نه در حذف طالبان و نه در استمرار وضع موجود، بلکه در باز اندیشی فقه سیاسی نهفته است. تجربه تاریخ اسلام نشان میدهد که فقه اسلامی همواره دارای ظرفیتهای متنوعی بوده و هیچگاه به یک قرائت واحد محدود نبوده است.
همانگونه که در کنار سنت سلطنت محور، سنت شورا، بیعت، اجتهاد، عدالت و مسئولیت پذیری حاکم نیز در تاریخ اسلام وجود داشته است.از همین رو، اگر طالبان در پی تثبیت حکومتی پایدار هستند، ناگزیرند میان سه واقعیت بزرگ تعادل برقرار کنند؛ ارزشهای اسلامی، میراث تمدنی افغانستان و الزامات دولتداری در قرن بیست ویکم.بدون این تعادل، شکاف میان حکومت و جامعه عمیقتر خواهد شد و زمینه استمرار بحرانهای داخلی و رقابتهای منطقهای باقی خواهد ماند.از سوی دیگر، جهان نیز در حال گذار از نظم تک قطبی به نظم چندقطبی است.رقابت قدرتهای بزرگ امروز بیش از انکه بر اشغال سرزمینها استوار باشد، بر کنترل کریدورهای ترانزیتی، انرژی، تجارت، فناوری و زنجیرههای تامین متمرکز شده است.افغانستان، برخلاف گذشته، دیگر تنها یک میدان جنگ نیست؛ بلکه میتواند به حلقه اتصال اسیای مرکزی، اسیای جنوبی، غرب اسیا و چین تبدیل شود. این موقعیت ژیوپولیتیکی، بزرگترین سرمایه راهبردی افغانستان است.اگر این ظرفیت در خدمت منافع ملی قرار گیرد، میتواند زمینه ساز رشد اقتصادی، کاهش وابستگی و تقویت ثبات سیاسی شود؛ اما اگر همچنان در فضای رقابتهای نیابتی و بحرانهای داخلی گرفتار بماند، همین موقعیت به عاملی برای تداوم بیثباتی تبدیل خواهد شد.بنابراین، راه برون رفت افغانستان صرفا در تغییر اشخاص یا جابجایی قدرت خلاصه نمیشود، بلکه در تغییر الگوی حکومتداری نهفته است.افغانستان برای عبور از بحران، به دولتی نیاز دارد که مشروعیت دینی، مقبولیت مردمی، عدالت، مشارکت ملی و منافع راهبردی کشور را در کنار یکدیگر تعریف کند و از موقعیت کم نظیر جغرافیایی خود برای تبدیل شدن به چهار راه همکاریهای منطقهای بهره ببرد.بر این اساس، کیستی طالبان بیانگر هویت اجتماعی یک جریان سیاسی است، اما چیستی طالبان به نوع برداشت انان از فقه سیاسی، حکومت و مشروعیت قدرت بازمیگردد.
تا زمانی که این دو مفهوم از یکدیگر تفکیک نشوند، تحلیل طالبان نیز ناقص خواهد ماند.در نهایت، اینده افغانستان بیش از انکه به پیروزی یک جریان بر جریان دیگر وابسته باشد، به شکلگیری الگویی از حکومتداری بستگی دارد که بتواند میان اسلام، دولت ملی، تنوع اجتماعی، منافع ملی و الزامات نظم نوین جهانی توازن برقرار کند.بر این اساس، افغانستان بیش از انکه نیازمند تغییر حاکمان باشد، نیازمند گذار از قرائت سلطنت محور فقه سیاسی ــ که به باور برخی پژوهشگران از دوره اموی و در تعامل با ساختارهای سلطنتی سرزمینهای فتحشده، از جمله شام و سنتهای حکومتداری بیزانس، تثبیت شد ــ به احیای الگوی شورا، بیعت و مسئولیت پذیری حاکم در برابر امت، همانند سنت دوران خلفای راشدین است.تنها در چنین صورتی میتوان میان اسلام، دولت ملی، منافع ملی و الزامات نظم نوین چند قطبی پیوندی پایدار برقرار کرد و افغانستان را از جغرافیای بحران به محور همکاریهای منطقهای، کریدورهای اقتصادی و همگرایی تمدنی تبدیل ساخت.
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید