
قبل از اینکه در مورد بی روزگاری ها و انجام کار های شاقه در پشاور خاطرات تلخ خود را بنویسم بهتر است که یک تصویر عمومی از امرار معاش مهاجرین آنوقت افغانستان در پاکستان ارایه نمایم. مهاجرین در زمان تجاوز روسها به افغانستان از لحاظ امرار معیشت به چندین دسته تقسیم شده بودند. اول. هشتاد فیصد مردم افغانستان که از اطراف و ولایات افغانستان به پاکستان مهاجر شده بودند در کمپ های رسمی مهاجرین که توسط حکومت پاکستان و کمشنری عالی مهاجرین ملل متحد یا UNHCR در نواحی مختلف تأسیس شده بود زندگی میکردند و برای شان راشن کارت توزیع شده بود که ماهوار گندم، روغن، دال و بعضآ بعضی مواد ارتزاقی دیگر توزیع میشد، همچنان خیمه، ترپال، لحاف، کمپل و بعضی ضروریات دیگر زندگی را از طریق اداره مهاجرت ملل متحد و موسسات خیریه بدست می آوردند و بشکل بخور و نمیر خیلی زندگی دشوار را سپری میکردند،
از پرداخت کرایه خانه بیغم بودند، آب آشامیدنی را بشکل تانکر و یا هم چاه های عمیق که توسط موسسات خیریه در هر کمپ چندین حلقه حفر شده بود بدست می آوردند دوم. یک فیصدی مهاجرین که در شهر پشاور و سایر شهر ها زندگی میکردند روابط تنگاتنگ با سران و بزرگان احزاب مجاهدین داشتند که بنام های مختلف از بزرگان احزاب کمک نقدی و جنسی دریافت میکردند و در ضمن آنعده شان که تحصیلکرده بودند یا حد اقل از نعمت سواد برخوردار بودند در دفاتر احزاب مجاهدین در بدل معاش کار میکردند. سوم. در کتگوری سوم یک فیصدی محدود مهاجرین که در شهرها زندگی میکردند دارای شغل و یک اندازه سرمایه که از افغانستان با خود آورده بودند با آن شغل و پول دست داشته مصروف بزنیس، دکانداری، تجارت، تکسی رانی، صرافی که بهترین مثال آن حاجی صاحب حفیظ “کاروان” (مالک سلیم کاروان) صنفی دوره فاکولته ما بود در چوک یادگار دکان صرافی داشت است.
چهارم. یکتعداد کم که بیشتر هم در اسلام آباد و حیات آباد پشاور زندگی میکردند از دوستان شان از خارج پول دریافت میکردند و مانند سیروم با آن کمک ها زنده بودند و نیز خود شان پلان رفتن خارج داشتند برای اخذ ویزه از کشور های غربی روز شماری میکردند. پنجم. یکتعداد دیگر که نه با زندگی کمپ سازگار بودند و نه کسب و شغل و سرمایه داشتند و نه پلان خارج رفتن در شهر پشاور کار های شاقه از قبیل مزدوری، دست فروشی، ترکاری و میوه فروشی، چوکیداری، باغبانی، مستری گری، دریوری، آشپزی، رستوران داری، ریکشاوانی، دکانداری وغیره انجام میدادند، ایجاد مکاتب خصوصی و کورسهای آموزشی بعد از سقوط حکومت نجیب و سرازیر شدن سیل جدید مهاجرین از کابل زمینه اشتغال بیشتر مهاجرین را در این مکاتب و مراکز تعلیمی فراهم ساخت. اینک دو خاطره از کار شاقه خودم: طوریکه در خاطرات قبل (خاطره ترک کابل) تذکر رفت پدر مرحومم اختیارات باغ، زمین، خانه و قلعه ما را به شخصی بنام (غفار جان کاکا) سپرده بود تا باشد این شخص قلعه کمری و خانه شیوکی را کرایه و زمین ها و باغ را به کسی اجاره بدهد و پول حاصلات آنرا هر سال برای ما به پشاور ارسال نماید، از بخت بد “غفار جان کاکا” که حیثیت ناظر جایداد های ما را داشت یک هفته بعد از مهاجرت ما مرگ ناگهانی کرد و به لقاءالله پیوست و همه جایداد ما را ملیشه های منطقه تصاحب کردند و امید ما از عاید حاصلات زمین هم قطع شد، بنآ برای امرار حیات باید کار میکردیم تا در ملک بیگانه زنده بمانیم، از اینرو ما چند برادر از همان هفته نخست اسکان در شهر پشاور برای مدتی به کار های شاقه پرداختیم که خلاصه هر کار شاقه را به تحریر میگیرم. برای تقریبآ یک یا دو هفته ما سه چهار برادر در یکی از پروژه های سرک سازی نزدیک قونسلگری ایران در صدر پشاور در بدل مزد روزانه ۲۰ کلدار کار میکردیم. دوستانیکه در دهه هشتاد در پاکستان زندگی کردند نیک میدانند که در آنزمان سرک را پاکستانی ها با ماشینری و وسائل پیشرفته قیر نمیکردند بلکه بجای “ماشین کرش” توسط دست و چکش سنگ را جغل میکردند، بعد ریگ و جغل و قیر را توسط بیل و کراچی های دستی بداخل ماشین مکسر یا ماشین مخلوط کن که بداخل آن مکسر آتش فوران بود مینداختند
تا ریگ، جغل، قیر با هم مخلوط شود و بعد از مخلوط شدن ما برادران توسط کراچی دستی از ماشین مکسر قیر را گرفته در امتداد سرک تخلیه میکردیم و بعد ماشین فشار بالای آن حرکت میکرد و سرک قیریزی میشد. رنج آور ترین بخش این کار جاروب کردن قیر کهنه سرک توسط برس های درشت بود که در شروع صبح هر روز انجام میدادیم، یعنی این حقیر از بابت بدست آوردن ۲۰ کلدار پول حق و حلال برای امرار معاش سرک های پاکستان را جاروب کردیم در حالیکه بیلیونها دالر بنام مهاجرین افغانستان و جهاد افغانستان به پاکستان سرازیر میشد و از آن پول بقول معروف از “گاو غدود” برای مهاجرین و مجاهدین میداند و باقی را حاکمان پاکستان و رهبران جهادی زهر و مقاتل میکردند. کار دوم ما برای یک مدت کوتاه مزدوری در تعمیرات جدیدآ تحت اعمار بود که “تاتکی” یا تکری سمنت و مصاله را به سر گذاشته به منزل دوم و سوم تعمیر انتقال میدادیم.
همینطور برادران کوچکترم برای دو سال تمام و مسلسل در بازار صدر پشاور چپلک فروشی میکردند، دو برادرم برای یکی دو سال ریکشا چلانی میکردند که بعد از آن به بزنیس پوست فروشی روی آوردند که متأسفانه عبدالحکیم برادرم را در جریان پاکاری پوست برق گرفت و جا بجا شهید شد که جریان شهادت آنرا در یکی از خاطرات بعدی خواهم نوشت، پدر مرحومم از ماه نخست مهاجرت بحیث عضو نصاب تعلیمی معارف مجاهدین (اتحاد هفتگانه) در بدل معاش ماهانه هشت صد و پنجاه کلدار وظیفه اجرا میکرد، یک کاکای معیوب داشتیم که ازدواج نکرده بود و با ما یکجا زندگی میکرد در نخست دستفروشی و بعد دکانداری میکرد. این بی روزگاری ها و شاقه کاری ما تنها برای یکنیم یا دو سال ادامه داشت که خوشبختانه من و یکی از برادرنم بعد از یکسال نخست مهاجرت به دفاتر مجاهدین و بعد از دو یا سه سال که هر دوی ما فاکولته زراعت خوانده بودیم در موسسات خارجی با دریافت معاش کافی شامل کار شدیم تا اينکه از کار های شاقه نجات یافته و برادران کوچکم هم بعد از دو سال وقفه در تحصیلات شان شامل مکتب شدند و تا درجه لیسانس در پشاور و بعد در زمان جنگهای داخلی در پوهنتون ننگرهار دروس خود را تکمیل کردند و بحیث داکتر و انجنیر شامل کار شدند، خواهرانم نیز بعد از فراغت مکتب و تکمیل کورسهای تربیه معلم، عربی و انگلیسی بحیث معلم در مکاتب دخترانه مهاجرین وظیفه اجرا میکردند. مشخص در مورد کارهای دفتری خودم که از کجا شروع کردم و در کجا شامل کار شدم و چه خاطرات تلخ و شیرین را تجربه کردم در خاطرات بعدی به تحریر گرفته میشود
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید