اگر بپرسند بهترین روش برای مطیع ساختن شخصی که از اراده شما اطاعت نماید کدام است؟مطیع ساختن او با زور و خشونت یا وارونه ساختن ذهن او تا با طیب خاطر و بطور کامل از شما اطاعت نماید بدون اینکه خودش اگاهی داشته باشد که ابزار دست کسی دیگر شده است.انگونه که تاریخ نشان میدهد همه دیکتاتوران روش اول را در پیش گرفته اند مانند پیگرد و بازداشت ،شکنجه و فرستادن مخالفان و دیگر اندیشان به اردوگاه های تادیبی و کار اجباری.این شیوه با تمام موثریتی که داشته است دارای یک ضعف و کمبود اساسیست و ان اینکه با این روش هیچگاه موفق نخواهید شد تا ذهنیت و دل و دماغ شخص را دگرگون کرده تا او با موافقت و رضاییت کامل خود از شما اطاعت نماید و تسلیم اراده شما گردد.این شیوه در تغییر ذهنیت و رفتار شخص توفیقی ندارد.به همین دلیل روانشناسی در انجام اینکار به نتایج موفقیت امیزی رسیده است انگونه که در رمان جورج اورول در سال ۱۹۸۴ میخوانیم که برادر بزرگ وینستون اسمیس را برای تغییر دهنیتش به زندان می افگند او قهرمان رمان اورول در کتاب اوست.با این شیوه برادر بزرگ تصمیم میگیرد تا ذهنیت و تفکر اسمیس را بطور کامل مطابق با اراده خود تغییر دهد.بگونه ایکه او خود به بردگی اش رضاییت کامل داده و بردگی خودش را دوست داشته باشد.چگونه میتوان به چنین معجزه ای موفق گردید.یک راه اینست که با او رفیق شود و از اهرم دوستی برای تغییر کامل ذهنیت او استفاده نماید.خدماتی به او انجام دهد ،امتیازاتی برایش بدهد و وعده های به او بسپارد.راه دیگر بکار گرفتن شیوه ظریف اخلاقیست برای متهم ساختن او .با نشان دادن انگیزه های اخلاقی یا بهتر بگوییم با ارایه های اخلاقی به او طوری بفهماند که اگر چنین شیوه ای را نپذیرد او موضع بدی را انتخاب نموده است.مخالفتی که دیر یا زود عواقب بدی را برایش خواهد اورد.
اگر مقاومت ورزد باید بداند که خود را در سراشیب ارام و نرم سقوط قرار داده است.انگونه که خودش تصور نماید که این مخالفت او یک گناه و در نتیجه یک اتهام دانسته میشود.او خودش را متهم و گنهکار پندارد.چون این پیشنهاد در لایه یک ارایه اخلاقی عرضه شده است که نپذیرفتن ان گناه است و خود را متهم قرار دادن.او باید خود گرفتاریک عذاب درونی و وجدانی گردد و از عواقب این گناه بترسد.درینجا فقط نظامهای دیکتاتوری مورد سوال نیست بلکه به همان اندازه و عمیق تر ازان دیموکراسی در مزنه اتهام قرار دارد که برخلاف توقعات شخص او را به این شیوه نرم از خود بیگانه و مطیع میسازد.این روش نرم و تلطیف شده برده سازی درین تحلیل بنام «تفکر اخلاقی یا تفکر خوب»یاد شده است تا خواننده مراد کاربرد این مفهوم را بداند.درین مقام این تفکر است که مورد اتهام قرار میگیرد بدون اینکه زور و اجباری در کار باشد.اگر دیموکراسی اینگونه با روشهای لطیف عمل نکند و با پنبه گردن را قطع نکند انگاه وصف دیموکراسی را از دست خواهد داد.درین شیوه مستقیما روح و دماغ شخص هدف قرار می گیرد.این شیوه نام خاصی دارد که همان تفکر خوب است.چیز جالب اینست که درین شیوه ،در حالیکه درد سر بزرگیست،محتوا مورد سوال نیست زیرا میتوان محتوا را بدلخواه خود مهندسی نمود بلکه صورت یا فورم انست که مورد توجه قرار می گیرد.درینجا صاحب تفکر خوب به اردوگاه خاصی تعلق ندارد نه چپ و نه راست.گاه صورت محافظه کاری اخلاقی بخود می گیرد،گاه پیشرو و ترقیخواه در هر صورت او خودش را حق بجانب میشمارد.
در هر صورت نبرد یکیست همیشه مساله اخلاق در کار است به عنوان برنده ترین ابزار اتهام در برابر دیگری.او خودش را در جانب حقیقت برتر قرار میدهد حقیقتی که بلا معارض و خدشه ناپذیر دانسته میشود.هرکه با او موافقت نداشته باشد در جانب متهم قرار داده میشود.او برای خودش صلاحیت اخلاقی قایل است.او خود را خوب اندیش دانسته و با یک حرکت خود را به حقیقت تیوریک و عمل اخلاقی پیوند میزند.وارد ساختن اخلاق در تفکر چه تفکر سیاسی باشد و چه تفکر اجتماعی یک تیوری ساده سیاسی و اجتماعی نیست بلکه هدف ایجاد جبهه ایست که خودش را خوب میشمارد.هرکسی بیرون ازین چوکات باشد به جبهه شر متعلق میشود.خوب اندیش ضرورتا خود را از جرگه خوبان میداند.با اینکار وجدان خود را راحت میسازد و این جای تردید ندارد.خوب اندیشان به دکتورین خاصی تعلق ندارند اما خود را پاسبانان رسمی خوبی و اخلاق میدانند.مشکل اساسی خود همین نوع تفکر است بدلیل اینکه خوبی اخلاقی را در قلمرو تفکربخود نسبت میدهد.اخلاقی ساختن تفکر باعث اخلاقی شدن تفکر نمیشود بلکه اینکار تقلیل دادن تفکر است در تابعیت از یک پرنسیب بلا معارض و تردید ناپذیر .او به اخلاق تمسک می جوید تا تفکر خود را خدشه ناپذیر جلوه دهد.در حالیکه انکس که این اخلاق را مورد سوال قرار میدهد حق بجانب است.ایا مورد سوال قرار دادن این تمسک اخلاقی غیر اخلاقیست؟ البته که نه.هدف اینست که اخلاق را باید در جایگاه مناسب خودش قرار داد که متعلق به انگیزه شخص است.این فقط اخلاق نیست که بر جامعه فرمان میراند بلکه قانون است که فرمانروایی دارد.هر کس در عمل اخلاقیش ازاد است اما در روابط اجتماعی باید به قانون احترام بگذارد.شخص میتواند انچه میخواهد بگوید زیرا این گفتن ممانعت قانونی ندارد. در جامعه ازاد قانون حرف اخر را میزند.لیبرالیسم سیاسی وظیفه دارد از ازادی افراد حفاظت نماید انهم بوسیله قوانین حقوقی.یکی از متفکران میگوید فساد دلبد کننده است اما فضیلت فروشی و فضیلت مابی ازار دهنده.ازادی همیشه همراه با خطر است اما مسوولیت این خطر را باید پذیرفت در غیر ان جامعه دیموکراتیک از میان خواهد رفت وقتیکه پرنسیب های بلا معارض و سختگیرانه مذهبی حاکم گردد.اسپینوزا در عصر خودش در لیبرال ترین کشور دنیا هالند قربانی همین جزمیتها و فضیلت مابیهای مذهبیون گردید.اسپینوزا در نگاه انان نمونه شر مطلق تلقی می گردید.شر مطلق به دلیل اینکه ان دگمها را قبول نداشت.جرم او تفکر کردن بود و تفکر در نفس خودش تردید افگندن و شک نمودن است تا به یقین برسد.جرم اسپینوزا تردید در دگمهای حاکم بر جامعه انروزی بود.خود تفکر نشانگر ازادیست.اینست خطر تفکر که صاحبش را در برابر همه قرار میدهد دگمهای شان را با شوک روبرو میکند.نفس تفکر کردن غیر اخلاقی نیست وانتقاد نیزغیراخلاقی نیست.اما تفکر اخلاقی اخلاق را ابزار اهداف خود قرار میدهد.وارد کردن اخلاق در قلمرو تفکر ،تفکر را اخلاقی نمیسازد بلکه اخلاق راابزار هدف سیاسی خود قرار میدهد.اینکار خودش غیر اخلاقیست .وارد کردن اخلاق عامیانه در فضای سیاست منحرف ساختن دیموکراسیست.این خود یک بیماریست چون هر دیموکراسی متکی بر احتمال اختلاف وعدم توافق است.دیموکراسی شیوه کاریست که عدم توافقات و اختلاف ها را نظم وشکل هماهنگ میدهد.اگرهمه اختلافات را با تکیه بردگمهای اخلاقی ممانعت و سرکوب کنیم درانصورت مذاکره و مشاوره ای وجود نخواهد داشت.دیموکراسی به تبع ان از میان میرود.در بطن روایت اخلاقی مخالفت و مذاکره ای برای جستجوی حقیقت وجود ندارد.معنای این نوع موضعگیری اینست که ما قبلا حقیقت را در تصاحب و انحصار خود داریم.با این ذهنیت احتیاجی برای تفکر نداریم وتفکر در همین جا متوقف می گردد.تحمل مخالفین از میان میرود.این دلیل بزرگ توتالیتاریسم تفکر اخلاقیست .تفکر حاکم اعترافی به وجود مخالفین نمیکند.ما در حاکمیت توتالیتاریسمهای اروپا این تجربه را داریم که فقط پیشوا حرف اول و اخر را میگوید وبرای مخالفین جایی باقی نمی ماند.پولیسهای تفکر(مامورین امر به معروف)هرطرف مردم را کنترول و تعقیب میکنند.همه افراد مخالف را زیر نظارت خود قرار میدهند،جزا میدهند،به ندامتگاه ها میفرستد،از نو اموزش میدهد و تفکرات خود را در انها تلقین و تزریق میکنند.روایت داستایوفسکی و الکساندر سولتجنتسین ازاردوگاه ها حاکی همین ماجرا ها اند.

وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید