گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » اسلام سیأسی؛فاجعه‌ای علیه اسلام!
اسلام سیأسی؛فاجعه‌ای علیه اسلام!

اسلام سیأسی؛فاجعه‌ای علیه اسلام!

اگر بگوییم هدایت معنوی و پرورش انسانها با فضیلتهای اخلاقی اولین و محوری ترین رسالت ادیان بویژه ادیان توحیدیست بر خطا نرفته ایم.حتی مدعیان اسلام سیاسی هرقدر تب قدرت طلبی شان شدید باشد نمیتوانند ازین حقیقت انکار نمایند.اگر هدایت بشرو اخلاقی ساختن انسان رسالت اولی دین باشد بدون تردید درین رسالت ناکام بوده است.غرق شدن جوامع بشری در فساد و ظلم و سیر برگشت ناپذیر ،به احتمال قوی،انها بسوی انحطاط و سقوط نهایی شاهد این مدعاست.دین هنوز به رسالت اولی اش نپرداخته و اولین ازمونش را از سر نگذشتانده که رهزن تازه ای از راه رسید و دین را از مسیر رسالت اصلیش منحرف ساخت.این رهزن اسلام سیاسی بود که از راه رسید و دین را به نفع قدرت مصادره نمود.ایمان را خرج هوسهای سیاسی و قدرت طلبی تب الود خویش ساخت.به جای اینکه دین استقلال اخلاقی و صلاحیت معنوی خودش را که اصالتش در گرو ان بود حفظ نماید خود کنیز دربار قدرت و توجیه گر پلید ترین هوسهای قدرت سیاسی گشت.دین بجای اینکه مقام خودش را بعنوان ملجأ نهایی برای پاک شدن انسان از پلیدیها و زیاده طلبیها حفظ نماید و یا اینکه حرمت و قداست خودش راحفظ نماید خود به کلفت استانه قدرت بدل شد.البته این بار اول نیست.

مدعیان اسلام سیاسی از اغاز قرن بیستم که میتوان این قرن را قرن فاجعه برای اسلام خواند ناگهان به کشف فوقالعاده ای دست یافتند.این کشف همان نردبان ساختن دین برای دنیا و قدرت سیاسی بود که این یک راه میانبر جذابی برای شیفتگان قدرت بود.این مدعیان احیای اقتدار مجدد اسلام مرتکب یک خبط معرفتی فاجعه افرینی شدند.ان اینکه ماهیت قدرت سیاسی را از ماهیت دین که باهم سازگار نیستند باز نشناختند.دین خودش را یک جهانبینی و پارادایم مستقل صاحب صلاحیت نهایی میداند که به هیچصورت تابعیت امر دیگری را بر نمی تابد.همین اقتضای ماهوی دین است.از سوی دیگر قدرت سیاسی خودش را به عنوان یک سپهر مستقل و گرداننده کل منظومه میشناسد.تاریخ قدرتهای سیاسی شاهد این مدعاست.طلایه داران احیای اقتدار مجدد دین از طریق قدرت شاید صادقانه قدرت را وسیله ای برای اقتدار دین بشمار ارند اما این پندار بسیار ساده اندیشانه و بعید از واقعیت هردو پدیده به نظر میرسد چون میکانیسم کارکرد و تداوم قدرت بطور مستقل و مسلط عمل مینماید و همه امور دیگر را تابع خود میخواهد زیرا قدرت دارای ماهیت پویا ، فزاینده و مستقل است که در پروسه عمل با کارکرد دین بعنوان قدرت معنوی در تعارض اجتناب ناپذیر قرار خواهد گرفت.در پروسه قدرت سیاسی دین و اخلاق خرج دولت خواهد شد و از منصب صلاحیت دار نهایی فرو خواهد افتاد.این خبط معرفتی نشان داد که هواداران حکومت دینی نه ماهیت دین را خوب شناخته اند و نه ماهیت قدرت سیاسی را.گویی ان پند حکیمانه را نشنیده اند که گفته«دو درویش در یک گلیم بگنجند اما دو پادشاه در یک اقلیم نه».ازدواج دین با قدرت سیاسی یک امر بسیار نامیمون است که پیامد های فاجعه بار نا میمون تر از خود را در پی دارد.متاع ظریف دین و اخلاق در پروسه بیرحم گردش عرابه قدرت قربانی خواهد گشت.کار دولت که مدیریت کلان جامعه و هماهنگ سازی مصالح همگانی که ضرورتا باهم یکسویی و همسانی ندارند میباشد که این امر بسیار مهم در تعارض اشکار با تمامیت خواهی حکومت دینی قرار دارد.دین با رضاییت قلبی و لطافت های جان ادمی سروکار دارد که کمترین درشتی و خشونت عمل را بر نمیتابد و جز لطافت و مکارم اخلاقی از مردم توقع ندارد.در حالیکه قدرت سیاسی از مردم تابعیت و سواری میخواهد.به قلب و رضاییت مردم کاری ندارد.قدرت سیاسی با عقلانیت ابزاری واقعگرا کار میکندو هیچ امری جز خودش برایش قداست ندارد بلکه همه را در پای خود قربانی میخواهد.قدرت سیاسی از بدو تولدش تا کنون به این راه رفته است.انقدر اسان و به اختیار کسی نیست که اگر بخواهد خلاف این موج حرکت نماید.همه این راه را رفته اند.قدرتها در بافت جهانی با یکدیگر و در برابر ازمونهای کمرشکن اجتماعی داخلی بطور میکانیکی درین روند قرار میگیرند.حکومتهای دینی به هیچصورت استثنا نیستند که درین ورطه نیفتند.حاکمان دینی نیز ناگزیر میشوند مانند هر حاکم قلدر و مرد مفریب دیگر عمل نمایند.کافیست به همین حکومتهای به اصطلاح دینی دوران خود نظر بیفگنیم.به مجردیکه گردونه قدرت به چرخش در می اید قبله و ارمانها تغییر می کنند و کشتیبان سیاست دیگر در پیش می گیرد.همه ابزار ها و حیله های اهریمنی به اضافه حیل شرعی برای خم کردن سر مردم و سواری گرفتن ازانها براه می افتد.فریبکاری، ارعاب،تفرقه افگنی،تهدید ،شکنجه و زندان و سربه نیست کردنها به سکه ر ایج بدل میگردد مثل هر حاکمیت ظالم و فاسد غیر دینی.این وسایل و میکانیسمها در همه انواع حاکمیتها ابزار های اجتناب پذیر میشوند برای تضمین قدرت.چون اهداف این حاکمیتها چه دینی و چه غیر دینی شبیه یکدیگرند و ان حفظ و تداوم قدرت است.این هدف وسایل متناسب با خود را بطور قطع در پی می اورد که همان اعمال زور است.توهم اقامه شریعت و ترویج دین اسلام توسط دستگاه قدرت سیاسی یکی دیگر از توهمات ویرانگر و نا سازگار با طبیعت انسان هاست زیرا دیانت و معنویت با قوه قهریه و اجبار در تناقض اشکار قرار دارد.اجبار و اکراه مردم اطاعت ناگزیر ببار می اورد نه ایمان و رضاییت.در حاکمیت دینی این قدرت سیاسی است که بر دین سوار میشود نه برعکس.شیوه های تعلیم و تربیت دینی باید با عقلانیت زمانه و روشهای تربیتی امروزی هماهنگ گردند.شیوه های تعلیمی و تربیتی ایکه از شناخت طبیعت و روان انسانها و دیگر زمینه های اموزشی عاجز باشد و نتواند دینداری را با دیگر مولفه های زندگی اجتماعی جهان امروز همساز و هماهنگ سازد به هیچصورت نمیتواند از انزوا و زوال تدریجی دین در زنگی عملی جلوگیری نماید.برعکس موجبات نفرت و بی رغبتی نسل امروز را نسبت به دین فراهم خواهد نمود.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا