دوستم از ساحه جنگ نیامده: به قومندان گفتم : دوستم از ساحه جنگ بر نگشت من میروم تا اورا بی آورم ؟ قومندان گفت : غالبا آن شهید شده است اجازه نیست، به حرف قومندان اعتنا نکردم ورفتم جسد انرا باخود آوردم و قومندان گفت : برایت گفتم که آن مرده است چرا خودرا با خطر مواجه ساختی ؟ گفتم وقتیکه رفتم تا آن وقت زنده بود وگفت : معتقد بودم که شما من را فراموش نمی کنید و گفت قومندان صاحب بخیر است ؟، قومندان شرمنده و خجالت زده شد و گفت : خداوند بهشت برین برایش نصیب کند و شمارا اجر بدهد ، مراسم جنازه تکمیل شد ، قومندان برای خانواده وی بصورت ریأکارانه شروع به مؤعظه ای کرد که رنج ما را می آفزود و گفت : شهید در روز قیامت هفتاد دوتن از اعضای خانوده اش را شفاعت میکند ووووو، با خود در فکر غرق بودم که اگر این حالت بر من واقع شود عکس العمل قومندان این چنین خواهد بود و جسد من در ساحه معرکه باقی خواهد ماند و قومندان فقط برایم خط راه داری به بهشت برین خواهد داد ، از این حادثه یک هفته نگذشته بود که باقومندان صاحب نشسته بودیم که دو پسر آن با ناز و فیشن داخل اتاق شد ه گفتند: اغاجان رخصتی ما تمام شده است فردا بخیر به سعودی سفر میکنیم ، قومندان برایش گفت : لباس های مورد نیاز خودرا خریداری کردید؟ گفتند بلی اغاجان، قومندان امر امنیت خودرا هدایت داد فردا تا ایشانرا به میدان هوایی برسانید ، حادثه شهادت دوستم و آینده خودم و فرزندان در ذهنم مانند فیلم مجسم میشد که داماد نازدانه قومندان صاحب وارد جلسه شد و گفت: همه پیش زمینه های مسافرت را گرفتم مع الخیر یک هفته بعد عازم استرالیا میشوم ، قومندان گفت : با انجنیر صاحب س معاملات مالی و سفر خرج را خلاص کردید ؟
گفت : بلی آغا جان ! قومندان گفت : شب باز باهم می بینیم .من در فکر فرورفتم که اقای قومندان فرزندان غریب را با یک خطر راه داری به بهشت برین ارسال میکند و اجر را برای برای دیگران سخاوتمندان توزیع میکند وخانواده انرا مید وار شفاعت در روز قیامت میسازد ، اما برای فرزندان و اقارب خود بهشت را در دنیا تهیه نموده است ، پس تصمیم گرفتم که دیگر مغفل نباشم.