
بسیار اندک انسانها قادرند در مواقع اضطراری و بحران زدگی عمیق و مآل اندیشانه تفکر و داوری نمایند.رویکرد های خردمندانه و رویکرد های هیجان زده از همینجا متمایز میگردند.برای عقلایی اندیشیدن باید خود را برای لحظاتی از چنگ توفان حوادث و نا ملایمات رهانید و ازانها فاصله گرفت.اینگونه است که انسان خودش را باز می یابد و میتواند در چوکات اصول بزرگ انسانی و ارزشهای همه شمول به راه حل های دوراندیشانه و ماندگار که مصلحت همگانی را شامل میشوند بیاندیشد.اما اکثریت انساهایی که این قدرت و این امکان را ندارند و در سیطره توفانهایی که گرفتارند و عنان خود را از دست داده اند بصورت عجولانه،شرطی شده و واکنشی می اندیشند و راه حلهایی که عرضه میکنند برخاسته از همین هیجانات و اضطراباتیست که خود دران گرفتارند.ما به این تفکر و داوریها تفکرات شتابزده و عجولانه میگوییم.رای اکثریت صاحبنظران و متفکران عمیق نگر اینست که تمدن کنونی غرب که بر ذهنیت جهانی سایه افگنده است به این کوته نظری ،شتابزدگی و اندیشه های فست فودی بشریت را عادت داده است.بشریت راحت طلب،سهل انگار و هردم خیال.بحرانها و حوادث نا ملایم و خانمانسوز که مردمان را ار گردونه زندگی عادی و قابل تحمل دور افگنده است فرصت مآل اندیشی و انچه را که سعه صدر میخوانیم نیز ازانها ستانده است.با همه اینها ما حق نداریم به سهل انگاری و سطحی نگری و غفلت از مصلحت عام رخصت دهیم.انسانها در همه احوال مسوول وضعیت خودشان اند و در همه احوال نیز باید کنترول و مدیریت اندیشگری و زیست خود شان را در دست داشته باشند.انسان نمیتواند در همه احوال خودش را قربانی منفعل و بی اراده و عیر مسوول بداند حتا در سخت ترین شرایط برای اینکه هیچکسی غیر از خود ما مسوول زندگی ما و نجات ما نیست.انسان حق ندارد همیشه نقش مظلوم را بازی کند و خود را گوی چوگان دیگران که مثل خود اویند تلقی نماید.کسانیکه در کشاکش زندگی اجتماعی و رویداد های ناگوار در بعد مظلومیت و محرومیت قرار میگیرند،رویداد های پیاپی ناملایم و محرومیت ها دوام و قوام بیشتر می گیرند و محدودیت اگاهی و مآل اندیشی نیز دامنگیر شان است معمولا داوریها و راه حلهای پیشنهادی شان واکنشی،شتابزده و سطحی نگرانه است.به راه حلهای زودرس،کوته بینانه و تسکین دهنده متوسل میشوند.این راه حلها صوری و از نظر عملی کاربردی اند.این نوع راه های خروج از بحران رفوگرانه،سردستی و پنچرگیری عاجلانه محسوب میگردد.غفلت از دوراندیشی ،نادیده گرفتن اصول بزرگ و ارزشهای همگانی بحرانها را دورانی و مکرر ساخته و ریشه های عمیق بحران را از نظر پنهان می نماید.هرقدر ما این شیوه غلط را تکرار نماییم به پیامد های ویرانگر و منفی ان دوباره می افتیم. اصول و مشیتهای بزرگ زندگی قابل اغماض نیستند و ما از رعایت انها بی نیاز نحواهیم بود.
میدانیم که راه حلهای بنیادی و اصولی اسان نیستند و اندیشیدن به انها ما را دچار هراس میسازد.هراس از اگاهی به ریشه های عمیق بحران که به یک بحران محوری انسانی و وجودی باز میگردند.انسانها اگر به عمق دورافتادگی شان از فطرت اصیل انسانی و مشیتهای گرداننده هستی و زندگی اگاهی پیدا نمایند حقیقتا گرفتار وحشت خواهد شد.اما ما هیچ گریزی ازین مشیتها نداریم نه فقط برای اینکه در سرای دیگر مسوول این عواقب هستیم بلکه در قدم اول انسان شدن و انسان زیستن ما به این مشیتها بستگی دارند.در مواقع عادی زندگی روال معمولی دارد .ادمها صورتبندی تدریجی ،روزمره و نامریی بحرانها را که در اینده ها بصورت طوفانی درخواهد امد،همه زندگی را در خواهد نوردید و یک فاجعه بزرگ اجتماعی ایجاد خواهد کرد نمی بینند و به انها توجهی نمی کنند.اگر نادر افراد تیزبین و حساس این حرکت خزنده بحران را ببینند و به دیگران تذکر و هشدار بدهند باز کسی به انها توجی نمیکند.با گذشت زمان و با تراکم عناصر بحران ساز یکبار توازن و هماهنگی زندگی اجتماعی می شکند و نظم اجتماعی را از هم می گسلد.گروههای اجتماعی هرکدام غافل از مصلحت دیگران در پشت دیوار های منفعت خود شان سنگر می گیرند و یکدیگر را مسوول بحران می شمارند.همه بحرانهای موجود ایینه کارنامه های تاریخی خود ما اند به همین دلیل اگاهی یافتن به انها اینقدر هراس اور است چون خود را درین ایینه می بینیم.این نوع شتابزدگی و کوته اندیشی فقط ویژه طبقات مظلوم،محروم و ناکام نیست بلکه طبقه حاکم که خود را ظفرمند این لحظه می بیند مانند اقشار زیر ستم گرفتار این توهم است.پیروزی زودرس و صوری اش به او اجازه دیدن توهم ویرانگرش را نمیدهد.او مست پیروزی که خود شایستگی اش را ندارد میباشد.
او از دیدن عاقبت نحس این پیروزی و دامنه فاجعه بارش ناتوان است.جهالت مرکب و علاج ناپذیر اینست که پیروزمند بی ظرفیت در صدف تنگ و تاریک پیروزی این لحظه زندانی و کور میشود و رابطه اش با واقعیت قطع میگردد.او در توهم باطل و خانمانسوز خوش زندگی میکند.تا اینگه باد حوادث گونه دیگر وزد و لانه و تار عنکبوتی اش را به باد دهد.این دور باطل جهل و غرور اینگونه می چرخد.یک روزی ما دیموکراسی و نظام انتخاباتی را حلال همه مشکلات اجتماعی و سیاسی خود میدانستیم که گویی دیموکراسی بصورت اتوماتیک صلح و ثبات و عدالت بما ارمغان می اورد.وقتی دیدیم چنین نشد و همه انواع مفاسد ،مظالم و نابرابری ها در زیر پوست دیموکراسی لانه کرد.یکروزه این حباب توهم ترکید و مانند مذاب اتشفشان گند هایش را به هرسو پرتاب نمود باز متعجب گشتیم که چرا این نظام نهایی و اخرزمانی اینگونه همراه با ارزو ها و خوشباوری های ما فروپاشید.اکنون به این نتیجه رسیده ایم و اکسیر تازه ای کشف کرده ایم که این فدرالیسم است که کلید حل همه معما های زندگیست.عده ای دیگر ایجاد خراسان بزرگ و افغانستان بزرگ را راه حل نهایی خود می پندارند.نباید فراموش کرد که قبلا سلطنت مطلقه،شاهی مشروطه،جمهوریت،سوسیالیسم و امارت مطلقه یا جمهوری اسلامی را نیز مزمزه کرده ایم و از همه دست بسر شده ایم.بدون تردید این نظامها از یکدیگر متفاوتند و هرکدام مزیتهایی دارند .ما در صدد تخطئه اینها نیستیم بلکه نکته دیگری را مورد تاکید و توجه قرار میدهیم و ان سوال اینست که چرا وقتی ما به هرکدام اینها دست برده ایم انها فاسد شده اند و ما را مسموم ساخته اند.این راز در ما نهفته است نه در نفس این نظامها.اینها هرچه باشند صورتها و قالبهای سیاسی اند .اینکه چه محتوایی درانها بریزیم مربوط بماست.میگویند کسانی به هرچه دست می برند طلا میشود.ما به هرچه دست می بریم فاسد و افیون میشود.یک چیزی در دست و دماغ ما هست که همه نظامها را و هرچیز دیگر را فاسد و مسموم میگرداند .ما باید انرا درک کنیم.کانون بحران در خود ماست،ما خود بحرانیم و ما اشفته ایم.تا تغییر و دگرگونی در خود نیاوریم هیچ بحرانی حل نخواهد شد.
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید