گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » مقاومت دربرابر قدرت دولت !
مقاومت دربرابر قدرت دولت !

مقاومت دربرابر قدرت دولت !

مقاومت در برابر قدرت دولت و یا در برابر قدرت مدنی اثریست از تورو فیلسوف امریکایی اواسط قرن نوزدهم که به «نافرمانی مدنی» شهرت یافته است.این نام را محققان و نویسندگان اثار تورو به ان داده اند .تصویری که او خود بدست میدهد اینست که او در کلبه محقر و کوچکی در وسط مراتع میزیسته که در ان همه ساکنان خود معیشت خویش را تامین میکرده است.دهکده کوچکی که دران فقط یک مدرسه،یک نانوایی و یک ترکاری فروشی وجود داشت .ناگهان به اهالی دهده خبر داده میشود زمینی را که دران زیست دارند ملکیت خود شان نیست بلکه ملکیت دولت میباشد.قرار بود طی پروژه ای خط اهنی از وسط دهکده بگذرد.دران روزگار خط اهن نماد اشکار از پیشرفت محسوب می گردید که کسی حق مقاومت در برابر انرا نداشت.دولت تصمیم داشت ان زمین را به کمپانی راه اهن بفروشد.کمپانی راه اهن معامله ای را به اهالی دهکده پیشنهاد مینماید و ان اینکه اگر میخواهند در دهکده خود بمانند باید در برابر حقوق ناچیزی به کمپانی کار کنند در غیر ان ناگزیر اند ان محله را ترک نموده جای دیگر مسکن گزینند.وقتی اهالی هیچ چاره ای نمی بینند همه قبل از ترک روستا خانه های خود را منفجر می نمایند.این حادثه هم تکان دهنده است و هم عجیب چون این عمل هم یک اطاعت شمرده میشود و هم یک نافرمانی.محله خود شان را ترک مینمایند اما نمیخواهند منازل خود را در اختیار کمپانی قرار دهند. کمپانی راه اهن دران شرایط هم قانون را در دست دارند،هم صلاحیت را و هم سلاح را.اما ساکنان محل فقط خود را مالک وجدان،اگاهی و اراده خود میدانند که همینها هویت انسانی شان را تشکیل میدهد.این یگانه سرمایه انسانی شان است که انرا به قدرت سیاسی نمی فروشند چون درین معامله انسانیت خود شان را از دست خواهند داد.این همان نیروی فوق العاده ایست که با ان در برابر قدرت به مبارزه بر می خیزند.مبارزه میان اگاهی و اطاعت.مردانگی اینست که اگاهی یا وجدان خود را برتر از قانون قرار دهید.این همان قدرت اخلاقیست که هنری دیوید تورو رساله خودش را وقف ان نموده است که مشهور به نافرمانی مدنی گشته است.چه چیزی بنیاد های فلسفی چنین اخلاقی را تشکیل میدهد؟مشروعیت ان در چیست؟درین معامله بر چه نکته ای میتوان ابرام ورزید و انعطاف ناپذیر باقی ماند؟و به هیچ قیمتی ازان نباید گذشت؟مکلفیت جمعی در چه نقطه ای پایان می پذیرد که بعد ازان مسوولیت فردی اغاز می یابد؟این حالتی که تورو ازان سخن میگوید شبیه حالتیست که سقراط در پایان حیات خویش دران قرار گرفته بود.سقراط بعد از محکومیت خودش در اطاقش منتظر اجرای حکم محکمه بود .کریتون که یکی از رفقایش بود در ساعات پایانی به او اطلاع داد که همه تدارکات برای فرارش از زندان اماده گشته است.اما سقراط خود با این پیشنهاد مخالفت مینماید.او به کریتون توضیح میدهد که پذیرش زندگی در جامعه به مفهوم پذیرش اطاعت از قانون است.حکم قانون هرچه باشد.نافرمانی ولو از بیعدالتی خود نشان دهنده مفهوم نفی عدالت است زیرا اگر هر فردی خود را در نافرمانی از قانون ازاد بداند انگاه همه نظم اجتماعی فرو خواهد ریخت.پذیرش حکم محکمه در نظر سقراط یک عمل فلسفی عظیم شمرده میشود.

             عملی که برتری قانون را مورد تایید قرار میدهد.همین برتری دولت بر فرد است.این عمل تلویحا به این معنیست که قانون فقط یک التزام بیرونی نیست.ما فقط از زور اطاعت نمی کنیم.بلکه از انتخاب خود(گزینش زندگی در جامعه)نیز اطاعت میکنیم.این تفکر راه بسیار طولانی را در تاریخ فلسفه طی نموده است.همین عمل در دوران مدرن رویکرد قراردادی نام گرفته است که از ریشه قرارداد می اید.این همان ایده ایست که اوتوریته دولت بر قرارداد اجتماعی استوار گردیده است که میان همه منعقد گردیده است.یعنی میان همه شهروندان که ستون فلسفه سیاسی را تشکیل میدهد.این ایده مدعیست که منشأ دولت در یک توافق اختیاری میان افراد قرار دارد.یعنی این افراد اند که بصورت اگاهانه و ازادانه تصمیم میگیرند دولتی را برای خدمت به منافع اساسی جامعه ایجاد نمایند.در مقابل دولت ازادی و امنیت شهروندانش را تضمین مینماید.ازین منظر اطاعت از دولت اطاعت از یک نهاد خارجی نیست بلکه به مثابه شهروند اطاعت از خود نیز میباشد.پس اطاعت از خود همان تعریف ازادی نیز میباشد.بنابرین اطاعت از دولت یعنی ازاد بودن.اما مساله اینجاست که نه تو و نه من هیچگاهی در زندگی خود قراردادی را امضا نکرده ایم که دران پذیرفته باشیم تا از دولت اطاعت نماییم.از همان هنگام تولد ما یک نظم سیاسی ای در جامعه حاکم است که قبل از ما بوده که خود را بر همه ما تحمیل مینماید.زندگی در یک قلمرو اجتماعی خود بخود ما را در یک وابستگی در برابر دولت می اندازد.وابستگی ایکه ما را وادار به اطاعت مینماید.گویی وارد قراردادی شده ایم که از نظر حقوقی ملزم به اطاعت ازانیم.اینگونه است که تصور می کنیم قراردادی وجود دارد که به محض زندگی در جامعه ،استفاده از ارتباطات،مکاتب،بیمارستانها و غیره توافق تلویحی نموده باشیم.اگر حقیقتا مفهوم قرارداد اجتماعی را بگونه جدی مورد مداقه قرار دهیم لازم می اید که باید حد اقل شرایط توافق حاصل امده باشد.امکانات مذاکره و مشوره در مورد این قرارداد برای ما حاصل شده باشد.مفاهیمی را که دران بکار رفته است بخوبی شناخته باشیم.از پیامد ها و عواقب ان اگاه شده باشیم.میتوان گفت قبل از امضا باید وقت کافی برای تفکر در مورد ان بما داده شده باشد.در واقعیت این به اصطلاح قرارداد اجتماعی جز یک تخیل فلسفی نیست .حتا میتوان گفت جز یک فریبکاری و شعبده بازی نیست.درست است که این اصطلاح قرارداد اجتماعی یک کلمه پرطمطراق و دهن پرکن است اما قابل انکار نیست که پایبندی ما به قرارداد اجتماعی بر هیچ واقعیت و سند حقیقی اراده فردی ما استوار نیست.این فقط یک تهعد فرضیست که بصورت اتوماتیک بر ما تحمیل می گردد.پس این قرارداد حقیقتا چه ارزشی دارد؟دقیقا همین سوال است که دیوید تورو در نافرمانی مدنی از خود میپرسد.در سال ۱۸۴۸ امریکا وارد یک جنگ با مکزیک گردید که طی همین جنگ سرزمینهای عظیم و گسترده ای را به قلمرو خود ملحق نمود مانند کالیفورنیا،نیومکزیکو،اریزونا و یک قسمتی از کلورادو.این جنگ به امریکا این فرصت را داد که یک سیستم گسترده و بزرگ برده داری را در پیش گیرد.در سرزمینهای مفتوحه جدید همین مساله تنشهای میان شمال و جنوب را به نقطه اوج رساند.تورو که خود در ماساچوست زندگی می کرد در مورد ایالات شمالی این سوال را از خود می پرسید چگونه میشود که ما شریک جرم این امپریالیسم نباشیم؟شریک یعنی چه؟این شرکت ایا یک هنجار فعال است یا هنجار منفعل؟بطور مثال وقتی من جنسی یا کالایی را میخرم که در شرایط غیر انسانی تولید شده است.ایا من شریک این جرم امپریالیسم نیستم؟درین رفتار غیر انسانی شرکت نکرده ام؟اگر ما از سودا یا کوکاکولایی بنوشیم که دولت تولید کننده ان بگونه فعال در یک نسل کشی دست دارد ایا ما شریک این جرم نیستیم؟البته از نظر حقوقی نه چون شرکت مستقیم دران نداریم تا متهم قرار گیریم.اما از نظر اخلاقی چطور؟؟؟این سوال خیلی ظریفیست که همه گاهی از خود پرسیده ایم.چگونه گاهی انسان شریک عملی میشود که خود به ان موافق نیست؟در چنین مواردی چکاری باید بکنیم و چه کاری نباید بکنیم؟مرز میان ایندو در کجا قرار دارد.تورو بما میگوید که این مرز در یک کلمه نهفته است.باید در مفهوم شریک بودن بگونه جدی و دقیق بیاندیشیم.شریک بودن یعنی سهم داشتن در یک عمل.شرکت در یک جنگ یعنی فعالانه دران جنگیدن.شریک بودن یعنی سهم بردن از نتایج و حاصل یک عمل.پس درینصورت شریک بودن میتواند شامل رفتار انفعالی نیز گردد.اگر فعالانه در یک جنگ شرکت نکنیم اما سهمی از ثمرات و نتایج ان بما برسد درینصورت دران شریکیم.درست است که من هیچ کاری دران نکرده ام بلکه دیگران انرا انجام داده اند اما به محض برخوردار شدن از نتایج ان مرا نیز به پرزه ای ازان ماشین بیعدالتی تبدیل می نماید شاید یک پرزه اساسی.چون انهاییکه این بی عدالتی را انجام میدهند به صراحت میگویند برای منافع همه اینکار را می کنند.میگویند بنام ملت اینکار را انجام میدهند.درست است که من عامل مستقیم جنایت نیستم اما از ثمرات ان برخوردار می گردم.ازان میراث می برم.این میراث فقط پیامد غیر مستقیم عمل دیگران نیست.برعکس یک شرط اجتماعیست. زیرا اگر یک فاتح ثمرات و غنایم فتوحاتش را با کسانی که هیچ کاری انجام نداده اند تقسیم نماید اینکار از روی مهربانی نیست بلکه هزینه ایست که باید بپردازد تا از مقاومت و مخالفت دیگران در برابر عمل خودش جلوگیری نموده باشد.این سهم دادن به معنی حق السکوت و یا خریدن رضاییت دیگران است.عاملان مستقیم یک بیعدالتی میدانند که با تقسیم نتایج عمل شان بطور غیر مستقیم دیگران را در عمل خود شریک میسازند.سکوت شان را میخرند.این تقسیم غنایم یک تاکتیک است.از همه مردم نمیخواهند که سلاح بردارند اما بصورت ارام از هریک میخواهند از نتایج ان برخوردار گردند.اشکار است که از مردم نمیخواهند بیعدالتی را دوست داشته باشند اما بشکل بسیار موذیانه و فریبکارانه انها را خاموش میسازند تا اعمال شان را زیر سوال نبرند.اینجا تورو بما میگوید یگانه راه حل عدم مشارکت است بشکل عمل دیگری انهم بصورت یک عمل مشخص.تمام زیرکی تورو بر همین پارادوکس هوشمندانه استوار است.شرکت نکردن خود یک عمل است اینکار تورو بصورت سمبولیک بسیار قدرتمندانه است.او یک مرتبه تصمیم میگیرد مالیه نپردازد نه اینکه او با ایده کلی مالیات مخالفت داشته باشد.او پیشقراول حرکت ازاد مطلق و انارشیست نیست.او این اقدام را برای این انجام میدهد که این مالیاتش در مورد خاصی هزینه میگردد.مثلا صرف مالیات امریکاییان در ویرانی ملتها و ،قتل عامها و نسل کشی های مردمان دیگر .اگر امریکاییان اندک وجدان و اگاهی انسانی داشتند از پرداختن این مالیات خود داری می نمودند.
مردم متمدن!!! امریکا تمام هزینه نسل کشی اسراییل در غزه را می پردازند.تورو مالیه نمی پردازد زیرا پولش صرف یک جنگ امپریالیستی و یک سیستم بردگی غیر انسانی با مکزیک میشود.او بعنوان یک فرد مبلغی بزرگی نمی پردازد اما همین عمل بزرگ و با شهامت او سبب زندانی شدنش میگردد.او دیری در زندان نمی ماند چون کسی دیگری داوطلبانه سهم او را می پردازد.اینکار یک عمل سمبولیک است که بی اثر نیست.چون مالیه پرداختن مانند هر عمل دیگر نیست .مالیات عنصر وصل کننده فرد با دولت است.عملیست که اطاعت را نشان میدهد.اساسا پرداخت مالیات عملیست که باید انجام شود و این عمل برابر است با امضای قرارداد اجتماعی.چون فقط مالیات است که سبب بقا و قدرت عمل دولت است.نپرداختن مالیات ولو مبلغ ناچیزی باشد به معنی خودداری از امضای قرارداد اجتماعیست.تورو با این گسست سمبولیک مفهوم حقیقی قرارداد اجتماعی را زیر سوال می برد که این تفکر پیامد های گسترده ای دارد.اول اینکه اطاعت بی چون و چرا از قرارداد اجتماعی از ما یک شهروند میسازد.با این عمل شهروند شدن انسان دیگر انسان باقی نمیماند.این یک دگرگونی بسیار بد فرجامیست زیرا این عمل با ان تعهد عمیق انسانی و وجدانی انسان در تناقض است.یک انسان کامل بودن یک شهروند بودن است.اطاعت کورکورانه از قرارداد انسان را ازان مرتبه انسانی تنزل میدهد.تورو با این ایده مخالف است چون به نظر او پروسه کاملا عکس انست.شهروند بودن کمتر از انسان بودن است زیرا هزینه ایکه برای شهروند شدن پرداخته میشود همان وجدان یا اگاهی خود را در اختیار دولت گذاشتن است.قراردادن وجدان خود در اختیاردیگری به معنی خیانت به انسانیت خویش است نه کمتر و نه بیشتر.اینجا باید قدری درنگ ورزید.به کدام عنوان دولت از ما میخواهد تا از قانون اطاعت نماییم؟شما شخصا چه جوابی به این سوال میدهید؟شاید بگویید اطاعت از قانون برای عدالت است.همین تصوریست که همه داریم.عدم اطاعت خیانت به عدالت دانسته میشود.خیانت به عدالت به معنی انکار رابطه مدنی در جامعه است.اینها چیز هاییست که در مکتب بما می اموزند.اما ایا واقعیت هم همین است؟ایا حقیقتا ما برای عدالت از قانون اطاعت می کنیم؟یا نه بنام ثبات اجتماعی ،نظم عمومی و صلح مدنیست؟صادقانه بگوییم غالبا از روی عادت از قانون اطاعت مینماییم،یا از روی احتیاط و ترس.ترس از عواقب عمل و یا ملحوظات دیگر.وخیمتر از همه اینکه ما از تنها ماندن در برابر وجدان خود و اگاهی خود ترس داریم.با خود میگوییم همه اطاعت میکنند من چگونه میتوانم ازان سرباز زنم.خود را خاموش می کنیم و این اطاعت غیر انسانی را تحمل می نماییم.ما با تجربه استانلی میلگرام اشناییم که در ان یک فرد را در موقعیت اطاعت از یک اوتوریته قرار میدهند که فرد مذکور اعتقاد دارد که ان اوتوریته دارای صلاحیت اخلاقیست و حق دارد فرد را در زیر شوک برقی فزاینده قرار دهد در حالیکه قربانی در برابر اوتوریته هیچ عمل خلافی انجام نداده است.فرد مذکور بدون اینکه خشونتی انجام داده باشد به این باور است که مرجع با صلاحیت هر کاری انجام دهد باید خاموش باشد.این اوتوریته خود را برتر از انسانیت و وجدان انسانی قرار میدهد.اوست که تصمیم میگیرد چه چیزی انسانی و چه چیزی غیر انسانیست.همین حالت است که تورو انرا مردود میداند.وقتی باور داشته باشیم که نظم و قانون بالاترین چیز است درانصورت با خود می گوییم بهتر است از بیعدالتی اطاعت نماییم تا اینکه نظم و قانون را زیر سوال بریم.این همان دنیای وارونه است،اینجا ما برای عدالت اطاعت نمیکنیم بلکه خود اطاعت و سواری دادن هدف ماست تا یک صلح ننگین داشته باشیم.تورو مینویسد «قانون هیچگاه انسان را یک فرد عادلتر نساخته است .بنام احترام به این قانون حتا با حسن نیت ترین انسانها بطور روزمره عامل بیعدالتی می گردند.»ایا باید شهروندان هرچه دارند بشمول وجدان شان انرا به قانونگزاران بسپارند؟اخر انچه را وجدان می نامیم به چه دردی میخورد؟من فکر میکنم که ما باید اول انسان باشیم بعدا شهروند.انسانیت خود را به شهرومندی نفروشیم.برای دانستن اینکه حقیقتا عدالت چیست نه به نظر اکثریت ،نه به فتوای قانون بلکه باید انرا در عمق وجدان خود جستجو نماییم.درین پروسه نظم تفکر را باید دگرگون ساخت.شیوه رفتار در نظر تورو این نیست که رفتار قانونی و درست(از نظر قدرت)باشد برعکس انچه عادلانه است باید قانونی باشد.برای وفاداری به انین نظم باید در عمق وجود خود ما این ایده را که اطاعت یک فضیلت است ریشه کن نماییم.هیچ انقلاب سیاسی از نظر تورو معنی نخواهد داشت اگر مسبوق به انقلاب اخلاقی نباشد.این انقلاب اخلاقی چیست؟بسادگی باید انحصار مشروعیت را از قدرت پس گرفت.این وظیفه شهروندان نیست که نافرمانی خود را توجیه نمایند .این وظیفه دولت است که فرمانروایی خود را موجه سازد.مشروعیت یک قانون نه به به مرجع ان اتکا دارد و نه به سابقه دار بودنش بلکه به تواناییش در برابر ازمون وجدان های بیدار تعلق دارد.باید دقت نمود که یک قانون ،یک بازداشت،یک حکم محکومیت و یا یک جنگ وغیره عادلانه باشد.این نه یک امر میان یک شخص و دولت بلکه یک امر میان انسان با انسان است انهم بصورت مستقیم و بیواسطه.تورو از ما میخواهد که مرجع یا منبع عدالت را نباید به بیرون نهاد ها منتقل نماییم بلکه انرا باید در وجدان و اگاهی خود قرار دهیم.قرارداد اجتماعی یک قرارداد با دولت نیست قبل ازان قراردادیست با دیگران و نیز یک قراردادیست با خود ما.تورو به صرافت دریافته است که از لحظه ایکه چنین میشود تفکر صورت عمومی پیدا میکند و دیگر دولت تضمین کننده قرارداد اجتماعی نیست.انگاه واقعا برملا خواهد شد که دولت دشمن قرارداد اجتماعیست.دولتی که قبل از ازمون اخلاقی خودش از مردم اطاعت میخواهد و کسانی را که با بیعدالتی همکاری نمیکنند مجازات مینمایدو خوبی را با نظم یکی می پنداردنمیتواند از جامعه حفاظت نماید.بلکه انرا مصادره مینماید.انچه را تورو برملا میکند نه تنها عدم مشروعیت بعضی قوانین است بلکه نفس منطق قدرت را بی اعتبار میسازد.قدرتی که خود را اخلاقی وانمود میکند در حالیکه انرا سرکوب مینماید.او میگوید به این دلیل انسانیکه به وجدان خودش وفادار باشد همیشه دشمن دولت محسوب میشود.نه به این معنی که اشوب برپا میکندیا تحریک به خشونت مینماید بلکه به این معنی که هرقدر انسانی به بیداری و اگاهی وجدان میرسد به همان اندازه سلطه را کمتر می پذیرد.دقیقا همینها کلماتی اند که رساله نافرمانی مدنی تورو با انها اغاز می گردد.میگوید :«بهترین حکومت انست که تحکم کمتر داشته باشد.»یا بهترین حکومت انست که حکومت نکند.وقتی انسانها به ان بیداری رسیدند حکومت درخور حال خود را خواهند داشت.از کلمات نترسید ،تورو از ما میخواهد به مرحله ای برسیم که کسی نتواند بر ما حکومت نماید.به این معنی که انچه را حکومت نباید در تصاحب خود داشته باشد باید ازان باز ستاند.این همان داوری اخلاقیست.وقتی مسایل را ازین دریچه نگاه می کنیم در می یابیم که تمام تاریخ فلسفه به فرق سر روان بوده است.فلاسفه برای توجیه سلطه دولت یک قرارداد اجتماعی را اختراع نموده اند که هیچکس متوجه ان نیست .تعداد زیاد فلاسفه به این نظر بودند که قیام و نافرمانی امر بی معنیست و جمله ای که میگوید:«خودت شهامت تفکر داشته باش»موافق بوده است با دستور معروف بخودت اجازه نده که نافرمانی کنی.تفکر ازاد هیچگاه نباید تا انجا پیش رود که ازاد عمل نماید.همانطور که ژیل دولوز میگفت«فیلسوف از اقتضای حقیقت و عقلانیت اطاعت میکند»اما زیر عنوان همین اقتضای عقلانیت غالبا تن به قدرتهایی میدهدکه عقلانی نیستند چون دولت،مذهب و ارزشهای جاری.فلسفه جز محاسبه و بررسی همه استدلال های عقلانی انسانها برای اطاعت نیست.اگر فلسفه غالبا به استدلالهایی برای اطاعت دل خوش کرده است شاید به این دلیل باشد که غالبا مساله نافرمانی را چندان جدی نگرفته است.نافرمانی را به مثابه یک تصادف و امر غیر عادی در نظر گرفته است یا انرا اختلال نظم داخلی مشروع توسط عوامل خارجی پنداشته است.اگر ما این شیوه نگرش را وارونه سازیم چه رخ خواهد داد.وقتی نافرمانی را از پایگاه نظم مورد ارزیابی قرار دهیم و برعکس نظم حاکم را از منظر نافرمانی مورد دقت قرار دهیم چه پیش خواهد امد.این همان امریست که تورو بعنوان یک فیلسوف نافرمانی بماپیشنهاد میکند.نافرمانی نه بعنوان یک استثنا بلکه بمثابه شرط همه مشروعیت های حقیقی.نافرمانی مدنی دقیقا همان اموری را برملا میسازد که در نظم جمعی حاکم نادیده گرفته میشود.ما فقط از اطفال میخواهیم که بدون گفتگو اطاعت کنند.انسان به عنوان یک بالغ سیاسی هیچگاه نباید اگاهی و عقلانیت خویش را بدیگری بسپارد نه به دولت.نه به صندوق رای و نه به یک اکثریتی که غالبا جز مجموعه یک تعداد افراد عوام نیستند.اگر بپذیریم که اگاهی را نمیشود به دیگران واگذار کرددرینصورت باید این شهامت را داشت که سلسله این استدلال را تا مرز های نهایی ادامه داد.نیز باید درک نماییم که قدرت امر واگذار کردنی نیست.نسپردن قدرت به دیگران به معنی بی نظمی و فقدان نهاد ها نیست بلکه به معنی اینست که این نهاد ها را باید سر جای اصلی شان قرار دهیم.وظیفه دولت نیست بما بگوید کی باید باشیم ،چه پیشه ای اختیار کنیم،چگونه فرزندان مان را تربیت کنیم یا چگونه باید پیر شویم، چگونه باید بمیریم.وظیفه دولت نیست بما بگوید چگونه از خود باید حفاظت کنیم و چه مقدار میوه جات و سبزیجات روزانه باید مصرف کنیم.همینطور حق ندارد بما بگوید چه وقت جشن بگیریم و خوشی کنیم و چه موقعی یک دقیقه سکوت اختیار نماییم.حق ندارد حافظه جمعی ما را چارچوکات بدهد.دولت نمیتواند با پرداخت دارایی های مردم به کمیدین هایی که به قدرت حاکم خوش رقصی میکنند خود را از طریق رسانه های جمعی بما مهربان جلوه دهد.نیز نمیتواند بجای ما از طریق همین رسانه ها داوری نماید یا اینکه بگوید چه خبر و اطلاعی درست است یا کدام غلط.دولت حق ندارد بنام فرهنگ بما بگوید کدام اثر هنری را دوست داشته باشیم یا نه.نمیتواند بجای ما فکر کند،احساس کند و داوری نماید.همه اینها متعلق بماست و باید چنین بماند یا چنین شودانگونه که میشل جورج میگفت «نافرمانی کنید تا ازین پروسه اضطراب روانی رها شویم که به تدریج ما را به انقراض نسل سوق میدهد.نافرمانی کنید تا میوه ها طعم راستین شان را بازیابند و ابها دوباره زلالی شان را بدست ارند و نیز صدا ها هم اهنگی شان را دریابند.نافرمانی کنید تا شهر ها از هجوم ماشینهای دودکش و الاینده پاک گردند.میلیونها پیچ و مهره هایی که در چرخش شان میلیونها انسان را به نومیدی می کشانند متوقف گردند.نافرمانی کنید و خود تان پیشه خود را انتخاب کنید تا شادی،باروری و ارزش زندگی خود راباز یابید.تا زندگی تان با فرار سودمند روز ها در امیزدانگونه که ویکتور هوگو میگفت .نافرمانی کنید تا مراکز بزرگ تحقیقی و علمی بسود شما عمل کنند و با تناسب سلامت شمازندگی شما کاهش ساعات کار تان بچرخند.نافرمانی کنید و به فرزندان تان بیاموزید تا از مفاهیم به اصطلاح مدنی سر باز زنندکه انها را تدریجا به بردگی میکشد.نافرمانی کنید تا ثروت های گذشته و فرهنگی ما در خدمت براوردن نیاز های حیاتی و زاینده ما قرار گیرند.اینکه دولتی وجود دارد وجود داشته باشداما باید بجای خودش بماندو خود را مرجع باصلاحیت اخلاقی برای ما نسازد.باید فقط بعنوان ابزار ساده و روزمره در معرض خطا و انحراف و سؤ استفاده باقی بماند.اثر تورو را بار ها و بار ها بخوانید تا بدانید که در هر فرد انسانی یک صلاحیتی نهفته است که برتر از دولت است،صلاحیتی که یا باید عمل کند و فعال باشد و یا خاموش گردد.دولت را از قله زندگی تان برداریدتا اینکه ازان بالا ها بسوی تان نظر نکند.چرا با یک گردش ساده اغاز نکنیم؟قدم برداشتن و حرکت بسوی قله به انجاییکه انقدر در چشم تورو عزیز بود که میگوید« یک روز در وسط ان مرغزار های گسترده که تپه ای قرار داشت بر فراز قله مغرور بالا رفتم،بالا رفتم تا هیچ دولتی را ندیدم.»

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا