گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » همسفری که زودرخت سفربست!
همسفری که زودرخت سفربست!

همسفری که زودرخت سفربست!

انچه را ما مرگ می نامیم همزاد و همنشین زندگیست که هردو در هر ان زندگی در ما جاری اند.چون این هماوردی در عرصه بدن روی میدهد با درد همراه میشود.چون یک امر بی مرز  که نامش زندگیست در قالب تنگ بدن که ویژگی اش امیختگیست نمی گنجد و لاجرم روزی قالب تهی میکند و بعد بی نهایت در پیش میگیرد که خود با ان خوشاوندی دارد زیرا هر انچه امیختگی دارد لاجرم فروریختگی نیز دارد.طنز عجیب اینست که مرگ در هیچ لحظه ای از ما دور نیست و همنشین همه لحظات ماست اما فرارسیدنش برای همه ما نابهنگام و غافلگیر مینماید. این همان تناقض گونه ایست که در خود می یابیم.با وجود انکه امدن مرگ یک امر یقینی برای همه ماست اما همیشه غیر منتظره مینماید.میگویند انسان هیچگاه برای مرگ بقدر کافی جوان نیست.کاروان و قافله بشری بدنبال اهداف و ارمانهای جمعی و انسانی براه می افتند اما هر انسانی درخور طاقت و فراخنای وجودیش با رسیدن به ارزوهایی در منزلی می ایستد و به همان راضی میگردد.این پایینترین مرتبه وجودیست که در حد اهداف و ارمانهای غریزی و فردی متوقف می ماند و دیگران را فراموش میکند اما نادر افرادی هستند که مقاصد و ارزو های خودشانرا به قامت انسان و جامعه بشری میدوزند.اینها درد های بزرگ انسانی دارند و رسالت خود را رستگاری دیگران و همه بشریت میدانند.درد این افراد درد های حقیر رسیدن به قدرت،ثروت و پر شدن اخور خودشان نیست.بزرگی انسانها به بزرگی اهداف و درد های شان است.انسانهای متعالی و بزرگ درد های بزرگ و شریف دارند.انسانهای بزرگ را با اهداف شان میتوان سنجید.
مرحوم ضیاءالحق شینوار از زمره چنین انسانهای  فرهیخته،اهل تحقیق و اهل ذوقهای متعالی ویژه انسانهای بلند همت بود.در همه صحبتهایش پیوسته اشعار بیدل دهلوی،حافظ ، مولانا،مهدی اخوان ثالث و دیگران را با ذوق و توانایی میخواند که شنونده را با خود ببالا می کشید.دم زدن در فضای معرفت و الهامهای بزرگ شاعرانه و هنری بقول آبراهام مازلو روانشناس امریکایی از ویژگی انسانهای  فرهیخته و روح های متعالیست .دیگرانی نیز هستند که انچنان در  باتلاق جزمیت فکری و جمود معنوی فرورفته اند که خودخواهی و غرور حقیر خود را در گستاخی به مولانا جلال الدین بلخی و حافظ که از الگوهای بزرگ بشریت اند نشان میدهند .شینوار پیوسته برای ارمانهای بزرگ جامعه رنج و عطش خودش را نشان میداد و از همرهان سست عناصر شکوه می نمود که هرکدام به نان و نوالی رسیدند متوقف شدند و در محراب شکم و زیر شکم به سجده افتادند که دیگر هرگز بر نخاستند.تا جاییکه اکنون وقتی همدیگر را می بینیم دیگر بوی ادمیزاد نمی اید.میدانم او «شینوار » اکنون ازین دردها ر ها گشته است .او اکنون به ابدیت جاری و جریان زلال زندگی محض پیوسته که همان بیمرگی و جاودانگیست.فرزندش از من و دوستان دیگر شینوار خواست تا برای صحتیابی اش دعا نماییم اما گویی دعوت حق و اراده صاحب زندگی چیز دیگر بود تا اورا به ارامگاه ابدیت بخواند و دعا های ما که انقدر کارگر نبودند در فضا پژمرد.ما باز هم برای ارامش او در فضای حضور یکتایی و شادی ابدی دعا مینماییم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا