گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » غریزه گله واروبرده سازی مدرن
غریزه گله واروبرده سازی مدرن

غریزه گله واروبرده سازی مدرن

در شیوه درست فکری امروزین که هدفش برده سازی مدرن است خشونت کم است،اردوگاه کار اجباری و ندامتگاه ها ،جود ندارد اما همین کار با شیوه های جدید مانند منزوی سازی های اجتماعی،اخراج از گروه،تحریم رسانه ای،راه نیافتن به کرسیهای موسسات تحقیقاتی و اطاقهای فکر و نشنیدن صدای اعتراض مخالفین از نوع فشار های جدید است برای تغییر فکر و پذیرفتن ریتوریکهای استبلشمنت.هدف همان است که در سیستمهای سنتی بشیوه های متناست با ان عصر اعمال می گردید.این صورت توتالیتاریسم خزیده مدرن است تا فرد خود را اصلاح کند و زبان موافق اختیار نماید یا به کیش جدید خوب فکری یا اخلاق حاکم در نظام مسلط دراید تا مورد عفو قرار گیرد.این شیوه ها و میکانیسمها در در سیستم جدید به مراتب موثر تر و موفقتر از گذشته عمل میکنند.توتالیتاریسم جدید دیده نمیشود،نمیتوانید مرکز و نماینده انرا بشناسید،عاملین ان مریی نیستند که بتوانید انها را شناسایی نمایید.اما در همه جا حضور دارند.این تفکر  اخلاقی حاکم جای خاصی ندارد،ادرس ندارد ،نام ندارد،خودش را نمی بینی اما همه جا را پر کرده است.دیده نمیشود اما فضای زندگی را برای شما تنگ کرده است و فشار انرا روی شانه های تان احساس می کنید.کسی را نمیتوانی انگشت نما و متهم نمایی .دستی را که گلویت را می فشارد نمی بینی  اما خفقان انرا بخوبی احساس میکنی.در همه جا حضور دارد و پخش شده است.در تمام حلقات سیاسی و رسانه ای حضور و نفوذ دارد.در هنر،در سینما ،در ورزش ،در محیط کار و کارخانه حاضر است.ایین نامه های رفتاری معینی دارد برای باور داشتن به تفکر اخلاقی حاکم.در رفتار مدیران و گردانندگان نهاد های اجتماعی و سخنگویان نظام بخوبی انرا مشاهده میکنید.انهاییکه ادب شده اند و خوب در چوکات حرکت میکنند برخورداری و بهبودی مشهودی دارند هرچند حرکات شان کودکانه مینماید.این تفکر اخلاقی مدرن نیز از خودش مبشرین،مبلغین و دعوتگرانی دارد مثل خبرنگاران،سرمقاله نویسان و تحلیلگران همیشه حاضر در رسانه ها و مفسران سیاسی.روشنفکران سرکاری،هنرمندان و ورزشکاران،دانشگاهیان ،بویژه جامعه شناسان و نمایندگان علوم اجتماعی بطور عموم، اطاقهای فکر و مراکز تحصیلات عالی و معتبر و محققین همه معبد جدید تفکر خوب و باب طبع قدرتهای حاکم اند.از ازادی بیان بخوبی استقبال نمیشود و راهکار های بزرگ تحقیقاتی همه توسط ضروریات ایدیولوژیک حاکم چوکات بندی شده اند.این سیستم جدید تفکر حاکم با سیستمهای گذشته قابل مقایسه نیست مرکز معینی ندارد اما همه جا کنترول دارد.مانند نیش حشره ایست که تو را می گزد اما اگر بخواهی انرا بگیری براحتی از تو فرار میکند و لحظاتی بعد دوباره قویتر می گزد.این وضعیت فقط در یک دیموکراسی بیمار بوجود می ایدبیماری ایکه در پیکر دیموکراسی جا گرفته ارام و خزیده عمل میکند و عوارض ظاهری هم ندارد. مشکل همینجاست.الکسی دو توکویل این را «استبداد اکثریت»نام نهاده است.این ظاهر یک پارادوکس را دارد چون دیموکراسی بر اساس اکثریت کار میکند که یک امر عادی و قانونیست تا اینجای کار.در استبداد اکثریت این اکثریت بر اساس قانون رای نداده است بلکه بر اساس اخلاق حاکم عمومی رای داده اند و خود نورمی را بوجود اورده اند .وقتی در امریکا برای اولین بار به سیاهان حق رای قانونی اعطا گردید یک اکثریت بزرگ امریکاییان با اینکار مخالفت داشتند و اعتراض نمودند.این حق رای یک کار قانونی بود اما برای ان اکثریت قابل پذیرش نبود.این اکثریت رای قانونی مردم نبودند بلکه نمایانگر ذهنیت یک توده انبوه مردم بود.به اصطلاح ما انها سیاهی لشکر بودند که میخواستند نورم اخلاقی خود شان را بر دیگران تحمیل نمایند.انبوه رایهای که دونالد ترامپ بدست اورد برخاسته از یک چنین انبوه مردم بود.

در نگاه توکویل این بیماری ایست در پیکر دیموکراسی.دیموکراسی نظام مردم است برای مردم و توسط مردم بشرط اینکه این مردم در چوکات یک نظم عقلانی با در نظر داشت اهداف بزرگ جمهوریت و مردم رای بدهند.نه رای های واکنشی گذرا و خطرناک.اگر مردم در چوکات همین عقلانیت رای ندهند میشوند یک توده یا یک گله بی سر و بی هدف یا یک سیاهی لشکربر انگیخته بوسیله احساسات و هیجانات دمدمی.این رای اکثریت در عین حالیکه هدف و محتوای دیموکراسی را نشان میدهد میتواند به عکس عمل نماید و ویرانگر تمام شود.این اکثریت این قدرت را در خود می بیند که تفکر و گرایش خود را بر دیگران تحمیل نماید.گله و انبوه مردم هیچ ویژگی دیموکراتیک ندارد مادامیکه بصورت غریزی و احساسی عمل نماید.این نوع رای دهی فقط یک همسویی و همشکلی نظرات را نشان میدهداما برای هدف کثرت گرایانه خدمتی نمیکند.بر نورمهای حقوقی و قانونی استوار نیست.شما حق دارید اینگونه عمل نمایید اما بدانید که برایتان درد سر های بزرگی دارد.چوکات همان دیموکراسیست اما شما بصورت یک یاغی بریده از دیگران عمل میکنید اما اینها را با مفاهیم خوب و اخلاقی ارایه میدهید.این نوع تفکر یک تفکر لاابالی و محکوم است.
جورج اورول در ۱۹۸۴ از جنایتی بنام جنایت تفکر سخن میگفت و توکویل میگفت در جمهوریت دیموکراتیک استبداد اینگونه عمل نمیکند بلکه بدن را رها کرده مستقیم به روح حمله میکند.درینجا فرمانروا نمیگوید مثل من فکر کنید وگرنه سرتان به تن تان نمی ارزد.او میگوید شما ازادید ازینکه مثل من فکر کنید زندگیتان و ملک تان از خودتان است اما بدانید که از ما بیگانه اید . در استبداد سنتی مستبد اراده اش را با زور بر دیگران تحمیل میکند اما در دیموکراسی استبداد صورت ذهنیت مردم را بخود می گیرد و بصورت اخلاق حاکم در می اید.مردم اگر در داوری شان یقین دارند به دلیل اینست که در اکثریت اند و حقیقت را با اکثریت مغالطه می نمایند.قدرتش در تعدادش نهفته است به همین دلیل خود را حق بجانب میداند.هرچه یک نظر دارای اکثریت باشدبه همان اندازه خود را حقیقت می نمایاند اما کاملا خطاست.اکثریت مساوی با حقیقت نیست اما این برای توده مردم فرقی نمیکند.همینست بیماری دیموکراسی که یک استبداد نامریی را در برابر یک اقلیت مخالف  تولید میکند.باید درک نمود که این توده مردم از استبدادی که می افرینند خود اگاهی ندارند و به عواقب کار خود اگاه نیستند.این پدیده درجه استبداد را باز هم بالاتر می برد.انکس که خود را در پس افکار اخلاق مدارانه پنهان می کند بر همین موج اکثریت سوار میشود و خود را مدافع و نجات بخش ارمانهای از دست رفته اعلان میکند.او نمی بیند که انچه ادعا میکند یک استبداد کور است.انچه او فضیلت می پندارد منفذ های دیموکراسی و ازادی را می بندد.زیر همین عنوان است که در فرانسه در های دانشگاه ها را بر روی یک عده فلاسفه و نویسندگان می بندند و زمامداران گوش شان را به کری زده اند.این خوب فکران یا متفکران اخلاقی خود را مدافع مردم و نجات بخش ملت از خطرات قریب الوقوع معرفی میکنند.هر ایده مخالف را پس میزنند و انرا یک انحراف قلمداد میکنند.از نظر او انحراف چیست ؟همان نقد و زیر سوال بردن ادعای خودش.هرگونه بحث مشترک را ویرانگر و بر اندازنده می شمارند .همین ماجرا بود که در قرن ۵ ق م بر سر سقراط امد.با محکومیت سقراط فلسفه را نیز محکوم و متوقف کردند.دلیلش ازادی تفکر بود که سقراط در برابر دستگاه حاکم همراه با روایت حاکم ازان دفاع میکرد.سقراط اخلاق جمعی و گله ای حاکم را مورد سوال قرار میداد .این جرم نابخشودنی محسوب میشد چون کسی نباید ایدیولوژی حاکم را مورد شک و مناقشه قرار دهد.ایدیولوژی حاکم در هر زمانی عینا با شیوه مبلغان دینی هدفش برگرداندن ذهنیت مخالفان بسوی خویش است.اگر برنگشت او را تجرید میکند.پذیرش ذهنیت حاکم فقط برای پیوستن به گله نیست بلکه حاضر ساختن گله در ذهن خود است.درینصورت فرد بصورت دستگاهی در می اید که اهنگ گله را از خود به اهتزاز در می اورد.نیچه هم میگفت این فرد است که در گله گم شده است امروز این گله است که در فرد گم شده است.فرد فقط صدای جمع را انعکاس میدهد و ذهنیت جمع وجودش را پر کرده است.نیچه میگفت اخلاق گرایی غریزه گله ایست در فرد.درین حالت فرد هیچ چیز از خودش برای گفتن ندارد.درین وضعیت پولیس فکر درونی میشود و کمترین ابتکار و نظر فردی را کنترول کرده و کمترین اختلاف را یک اتهام میشمارد.فرد با یک خطا خودش را گنهکار و متهم میداند.مبشر مذهبی و دستگاه کنترول عقاید درونی میشود.و مخفی ترین زوایای خود اگاهی فرد را توسط خودش کنترول و سانسور میکند،خود سانسوری.فرد خودش نمیداند که چگونه مورد هجوم قرار گرفته است و چگونه تسخیر شده است.خودش به مستعمره تبدیل میشود.استعمارگر کل وجودش را تسخیر و استحاله نموده است.فرد خودش افکار و اراده خودش را پس میزند و ممنوع قرار میدهد.تا انجاییکه شخص خودش این حالت نه یک وابستگی و شرطی شدگی بلکه قدرت نقد درونی خود می پندارد.

اینگونه است که استقلال فکر،ابتکار و اراده در شخص بطور کامل زایل می گردد.فرد از خودش خالی میشود و دشمن بجای خودش می نشیند و اواز میدهد.درین پروسه سوژه فاعل محو میشودو فرد بصورت یک حیوان خانگی در می اید چون اکنون کاملا رام و اهلی گشته است.این عمیقترین دام است که فرد را گرفتار و مستحیل میگرداند.سیطره تفکر حاکم با خواست و اراده خود شخص سوژه را از میان بر میدارد.خود شخص با اراده و شوق خودش بسوی دام میدود.

از نظر نیچه انسان حیوانیست که اهلی ساخته میشود،این اهلی شدن و بارکش شدن خود یک پروسه بزرگ و پیچیده است.این اهلی سازی نهایت خشن است تا اینکه فرد پیمان خود را مراعات کرده و بقول خود عمل نماید.نام این پروسه فرهنگ است و از همینرو انسان را حیوان فرهنگی می نامند.کل این پروسه فرهنگی تلقین و تزریق باور هاییست برای اماده ساختن فرد برای زندگی اجتماعی.باید روح گله ای در فرد جاگیر شود.با همین پروسه است که شخص متمدن میشود.او دانش هایی را فرا می گیرد و زبانی را می اموزد و برای انچه ازو انتظار میرود اماده میگردد و به گله می پیوندد.حیوان فرهنگی شدن برای زیستن با گله است.این گله یک سگ نگهبان دارد که درونی شده است و حریم اخلاق گله را حراست میکند.اینگونه غریزه گله ای در فرد جایگیر می گردد.او خود به نوبه مبشری میشود برای موعظه اخلاق گله.او اکنون بر ویرانه عمارت شخصیت گذشته اش فرمانروایی می کند.وقتی این ریتوریک مسلط جمعی عمومی گشت انگاه ایدیولوژی حاکم از شر بغاوت اجتماعی خاطر جمع میشود.نیچه می پرسد میخواهی زندگی راحت و اسان داشته باشی؟همراه گله باش.خودت را فراموش کن.با غریزه اصیل استقلال خواهی و اراده خودت خدا حافظی کن.درین اخلاق حاکم خندیدن و خوش مشربی کردن ممنوع است .مبشر همیشه باید جدی و عبوس باشد چون این روش مقتضای چنین اخلاقیست.همین مشرب و همین اخلاق در ووکیسم «۱» جدید عمیقا مشمأز کننده و غم انگیز است که بصورت یک نفرت و کینه عمیق در سرشتش که هویت او را تشکیل میدهد جا گرفته است.این شگرد و اخلاق حاکم نمیتواند بدون قطب مخالف وجود داشته باشد.او بدون نفی،ویرانگری و بدون نفرت نمیتواند وجود پیدا کند در غیر ان خود زایل می گردد.انچه را اخلاق حاکم جمعی ارزش مینامد ارزش نیست بلکه ضد ارزش است.او خودش را با نفی و نفرت تعریف میکند چون ماهیت واکنشی دارد.او بدون قطب مخالف وجود ندارد.وجودش سلبیست نه اثباتی و در مقابل نیروی بالنده حیاتی قرار می گیرد.نیچه همین را اخلاق بردگان مینامد که فقط با نفی دیگری اظهار وجود می نماید.او در برابر این اخلاق ،اخلاق اریستوکراسی را می نشاند که بر کینه و خشم خودش غلبه یافته است.به ونفی دیگری وابسته نیست.خودش یک نیروی اثباتیست.خودش را در نفی دیگری تعریف نمیکند.اخلاق بردگی یک نفی است نفی غیر از خودش.او میگوید در زیر پوشش این اخلاق چیزی نهفته است که همان نفرت است.فضیلتش پنهان کاری همین نفرت است.نفرت وقتی با آرایه اخلاقی همراه باشد موثر تر است.نفرت علیه کی؟این مهم نیست هرکی باشد،اینجا خود نفرت پراگنی اهمیت دارد که در محور ریتوریک اخلاق واکنشی قرار دارد.چه میگوید برایش مهم نیست،چگونه گفتن برایش اهمیت دارد.اینکار همیشه همراه با یک روانشناسیست.وقتی همه این نکات را بخوبی دریافتیم انگاه میتوان همه نقاب ها را فرو کشید.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا