دیروز پنج شنبه، با کراچی گکم خوب کار کرده بودم؛ ولی در اواخر روز، ترافیک سنتم کرد. به همین خاطر صبح روز جمعه، مفلس خوشحال از خواب برخاستم و برای اولین بار جیب خالی مسجد رفتم. با دیدن میرزا قشنگ در مسجد، همسایۀ روبه روی ما، آن هم در صف اول جماعت، از تعجب نزدیک بود مثل وکلای جاسوس دُم بکشم؛ زیرا تا امروز که موی میرزاقشنگ به سفیدی رسیده بود، جای استنجا را در مسجد بلد نبود. چه رسد به جماعت، خیر و خیرات. به همین خاطر میرزاقشنگ درگنده گی و گناه کاری، سنگ کیلویی ملای مسجد ما بود و تمام بدی ها، پلیدی ها را با میرزاقشنگ اندازه می کرد. امروز جمعه بعد از نماز، ملا و میرزا، گردن به گردن شده بودند. تا برآمدن نماز گذاران از مسجد، ملا به حدی به میرزا محبت داد که فکر می کردی؛ اگر مردم نباشد ملا میرزا را به زیر قدیفه زده بیشتر بخوانید »
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید









