گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » بحران هــویت؛ ریشــه پنهان در همـه بحـران‌هـای امـروز!
بحران هــویت؛ ریشــه پنهان در همـه بحـران‌هـای امـروز!

بحران هــویت؛ ریشــه پنهان در همـه بحـران‌هـای امـروز!

میتوانیم بگوییم که ما با بحرانهای گوناگون مواجهیم از قبیل بحران سیاسی،بحران اقتصادی،بحران فرهنگی و غیره اما بحران هویتی شاید پیچیده ترین و عمیقترین انها باشد که محور همه را تشکیل میدهد.تا هنگامی که کیستی خود را با موازین فرهنگ رایج بشری و عقلانیت غالب عصر خود ما که نشانگر هویت جمعی ما باشد نیافته باشیم از هیچ بحران دیگری با توفیق بیرون نخواهیم شد.دیده میشود که فشار بحرانهای دیگر روزگار ما را چنان در خود درنوردیده است که در بازشناختن خود سرگردان گشته ایم.انچه را در قلمرو معرفت و فلسفه هویت مینامیم برخاسته از هیچ شکل و فورم طبیعی و بیرونی نیست.انچه را ما ازین اصطلاح مراد مینماییم نتیجه تعالی فرهنگی و معنویست که انسانها انرا فضیلت خود بحساب می اورند.چون این کیفیات ویژگیهای اکتسابی انسان بشمار می ایند.صورتها،فورمها،ساختار ها و دیگر پدیده های بیرونی از قبیل رنگ پوست، نژاد و قیافه ظاهری هیکدام ویژگی و فضیلت فردی انسان بشمار نمیروند از همینرو افتخاری به کسی نمیاورد .اگر کسی خیلی زیبا باشد مهارت اکتسابی خود او دانسته نمیشود .به همین دلیل حق ندارد فضلی به دیگران بفروشد.همینطور اگر کسی ظاهرا زشت و بد قیافه باشد باز تقصیر خود او نیست.هویت یک امر سیال و پویاست که برخاسته از اگاهی و اراده خود شخص میباشد.خلاقیت های تدریجی و اگاهانه تعالی بخش و استکمالی جوهر هویت انسانی را تشکیل میدهند که پیوسته از بستر تاریخی و عناصر ابتدایی خودش فراتر میرود.

هیچکس نمیتواند با عناصر طبیعی و بیرونی یکبار و برای همیشه هویت خودش را تمام شده تعریف نماید.افتخار و فضیلت انچیزیست که انسانها با استعداد های ذاتی خود شان بصورت اگاهانه و ازادانه میسازند که شامل ارزشهای بزرگ انسانشمول اند.انسانها در یک نقطه خاص و خانواده و قبیله خاصی بدنیا می ایند که این همان نقطه اغاز حرکت او بسوی بینهایت است.د ر همین سیر و صیرورت است که موجود انسانی از طبیعت بدوی و قبیلوی خودش فراتر میرود.این همان فلسفه وجودی انسانهاست.بازگشت به فرهنگ و ویژگیهای بدوی ، قبیلوی ،تاریخی و نژادی یک حرکت واژگونه است که سقوط و انحطاط انسان را نشان میدهد.همینطور سیر کمالی و استعلایی انسان از تنوعات،تکثرات و اختلافات بسوی وحدت بزرگ انسانیست که همه را در یک هویت واحد انسانی خویشاوندی و پیوند میدهد.ما در کشور خود افغانستان که در بحرانهای پیچیده و فزاینده گرفتار امده است به این حرکت جمعی واحد که میتواند همه را در زیر چتر یک پارادایم بزرگ پیوند بخشد ضرورت حیاتی و تعیین کننده داریم.ملت ما تا کنون چنین رویکرد جمعی را که رسالت همگانیست و رستگاری همه دران نهفته است تجربه نکرده است.
برای برون رفت ازین مخمصه ما راهی دیگری غیر ازین نداریم که همه باید همه امکانات و استعداد های شان را درین راه یکی نمایند.تا این دگرگونی معرفتی و اگاهی جمعی در انسانها تحقق پیدا نکند بهروزی و نجاتی در کار نخواهد بود.این همان اصل بزرگ کمالی انسان است که خداوند به ان تذکر میدهد.تا انسانها در خود دگرگونی بوجود نیاورند رستگاری نخواهند داشت.یکی از خصلتهای زیانبار و وارونه اینست که انسانها راه های کوتاه و میانبر و قاچاقی را بر میگزینند تا زودتر و بدون هزینه و کمترین زحمت به هدف برسند.این کار همان خود فریبیست که صد بار ازان رفته ایم و ناکام مانده ایم.یک تصور فریبنده و ساده لوحانه اینست که فکر می کنیم بدون اصلاح و تغییر در اندیشه و روش خود با تغییر فورمهای مختلف نظامهای سیاسی نجات پیدا می کنیم.از نظام شاهی سلطنتی گرفته تا نظام سوسیالیستی ،امارت ، جمهوری دیموکراتیک و اینک باز امارت دوم همه را ازمودیم اما یک ذره از بدبختیهای ما کم نشده است.علتش اینست که ما نجات خود را در فورمها جستجو مینماییم و تصور می کنیم که با تغییر نام نظام سیاسی دنیا بطور معجز اسا بهشت خواهد شد.ما انقدر درین راه های قاچاقی مهارت یافته ایم که با خدا نیز همینگونه معامله می کنیم تا سر خدا هم کلاه بگذاریم اما بی خبر ازینکه سر خود کلاه میگذاریم.این صورت ها و فورمها هر قدر اراسته و خوشنام باشند بدون تغییر دور روش و بینش خود ما هیچ فرجام نیکویی نخواند داشت.این انسان است که به همه صورتها و قالبها معنی و ارزش و محتوا میدهند نه برعکس.دیدیم که همه انواع صورتهای خوش و دلفریب بجای اوردن خوشبختی وبال گردن ما شدند.ما خود ماییم که همه خامیها ،خشونتها و خصلتهای بدوی خود را در درون هر نوع نظام سیاسی می ریزیم و به تلخکامی خود ما می انجامد           .
این ماییم که به هر نظامی معنی و محتوا می بخشیم.نسبت دادن نام زیبا بخود و سلب نام نیک از دیگران از روی احساسات و نومیدیها برای ما پیروزی نمی اورند.میدانیم که در طول تاریخ تفرقه جز ناکامی و تلخکامی برای ما ببار نیاورده و باز میدانیم که راه نجات و خوشکامی جز در اتحاد و همدلی و تفاهم نیست.پس موقع ان رسیده است که عزم خود را جزم نموده همه امکانات و استعداد های خود را برای وحدت و همدلی ،اول میان خودیها یا همان اوپوزیسیون اگر چنین اوپوزیسیونی وجود داشته باشد،بکار بندیم.نفی و طرد هویتهای قومی و نژادی دیگر جز خود فریبی و سرافگندگی پیامد دیگر ندارد.ما در حرکت اجتماعی خود گرفتار یک فلج تاریخی شده ایم که میباید ازین دام شیطان رست و از این طلسم شدگی باید رها گردید. اگر ما نتوانیم خود را ازین هویتهای کوچک بدوی و قبیلوی ،غریزی و خام برهانیم و به یک «ما»ی انسانی نجاتبخش نرسیم برای همیشه در سلطه «دیگری»باقی خواهیم ماند.هرچند زبان،قومیت،سرزمین واحد و تاریخ مشترک از عناصر ضروری مولفه «ملت شدن»به حساب می ایند اما هیچکدام به تنهایی و حتی باهم نمیتوانند یک ملت را تشکیل دهند.شرط لازمی و بنیادین ملت شدن بقول ارنست رنان یک مولفه فرهنگیست که انسانها در طی تکامل معرفتی و معنوی شان انرا می افرینند که فراتر از همه عناصر متشکله میرود.هویت «من» با« ما »تعریف میشود.همه بسوی سیمرغ

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا