

اقتباس غیرمعیاری، گزینشی و گاه تحریفشده از آرای فیلسوفان و اندیشمندان نامدار تاریخ، برای اثبات روایتها و مواضع سیاسی از پیش تعیینشده، یکی از آسیبهای قابل تأمل در گفتمان سیاسی افغانستان است؛ آسیبی که میتوان آن را گذار از «فلسفهشناسی» به «فلسفهبازی» نامید.بنده بیش از چهل سال است که در آلمان زندگی میکنم؛ دقیقتر بگویم، ۴۴ سال. آشناییام با زبان آلمانی نیز به دوران تحصیل در لیسهٔ عالی امانی در کابل برمیگردد؛ یعنی حدود پنجاه سال پیش.در این مدت، در کنار تحصیل، کار، فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و مطبوعاتی مرتبط با افغانستان، همواره به مطالعهٔ آثار تاریخی، فلسفی، ادبی، سیاسی و اجتماعی به زبانهای فارسی و آلمانی علاقهمند بودهام. این علاقه، در کنار مطالعهٔ کتاب، با پیگیری برنامههای علمی، فلسفی، تاریخی، فرهنگی و سیاسی شبکههای تلویزیونی آلمان، اتریش و سویس نیز همراه بوده است.در این کشورها، برنامهها و مناظرات فکری و علمی فرصت مناسبی برای طرح پرسشهای جدی، بررسی دیدگاههای متفاوت، نقد متقابل و تبادل استدلال فراهم میکنند. همین تجربهٔ مطالعاتی، یکی از انگیزههای اصلی نگارش این مقاله است.
در سالهای متمادی، گفتوگوها و برنامههای متعددی را دنبال کردهام که در آنها فیلسوفان، جامعهشناسان، نویسندگان و روشنفکران دربارهٔ مسائل بنیادی انسان و جامعه بحث میکنند.از جملهٔ این چهرهها میتوان به یورگن هابرماس، اکسل هونت، پیتر اسلوتردایک، بیونگ-چول هان و گونتر گراس اشاره کرد. همچنین برنامههایی چون Lanz & Precht، Sternstunde Philosophie و Das Philosophische Quartett از نمونههای شناختهشدهٔ گفتوگوهای فکری در فضای رسانهای آلمانیزباناند.هابرماس با نظریهٔ کنش ارتباطی و بحث دربارهٔ مشروعیت دموکراتیک شناخته میشود؛ هونت به عدالت اجتماعی و بهرسمیتشناختهشدن میپردازد؛ اسلوتردایک از منتقدان فرهنگ و جامعهٔ مدرن است؛ بیونگ-چول هان ساختارهای فشار و فرسودگی در جامعهٔ دیجیتال را بررسی میکند؛ و گونتر گراس از جملهٔ نویسندگانی بود که در مناقشات سیاسی و اخلاقی زمان خود حضور فعال داشت.آنچه در این تجربه برای من اهمیت دارد، ضرورت مواجههٔ انتقادی با اندیشهها، توجه به زمینهٔ بحث و تلاش برای ارائهٔ استدلال است. البته این به معنای آن نیست که در رسانههای غربی از فیلسوفان گذشته نقلقول نمیشود یا تمام این برنامهها از یک معیار واحد پیروی میکنند؛ بلکه مسئله، کیفیت استفاده از نظریات و نحوهٔ استدلال است.
یکی ازمسائلی که در فضای سیاسی افغانستان بارها توجه مرا جلب کرده،استناد گزینشی به نظریات اندیشمندان بزرگ برای اثبات ادعاهای سیاسی است.در برخی سخنرانیها و مباحثات، نام فیلسوفان مشهور واصطلاحات پیچیدهٔ فلسفی چنان به کارگرفته میشوند که گویی صرف نقلقول از یک متفکر بزرگ، بهتنهایی برای اثبات یک ادعا کفایت میکند.اما آیا نامبردن از یک فیلسوف،نشانهٔ فهم فلسفه است؟ آیا استفاده ازیک اصطلاح علمی یا سیاسی،بدون شناخت مبانی و زمینهٔ آن، میتواند اعتباریک استدلال را تضمین کند؟به باور این قلم، پاسخ منفی است.فلسفه صرفاً مجموعهای از نامها، اصطلاحات و نقلقولها نیست؛ بلکه شیوهای از اندیشیدن، پرسیدن، استدلالکردن و سنجیدن انتقادی ادعاهاست.
تاریخ فلسفه، از اندیشههای تالس ملطی، آناکسیماندر، فیثاغورس، هراکلیتوس، پارمنیدس و دموکریتوس آغاز میشود و با سقراط، افلاطون و ارسطو به یکی از مهمترین مراحل خود میرسد.در دوران جدید، جان لاک، مونتسکیو، ژان ژاک روسو، ایمانوئل کانت، ولتر، آدام اسمیت و دیوید هیوم دربارهٔ آزادی، قانون، عقل، مدارا، دولت و جامعه نظریهپردازی کردند.در قرنهای بعد نیز هگل، الکسی دو توکویل، جان استوارت میل، کارل مارکس، فریدریش نیچه، ماکس وبر، آنتونیو گرامشی، هانا آرنت، جان رالز، میشل فوکو و ژان پل سارتر، هر یک از منظری متفاوت به مسائل انسان، قدرت، عدالت، آزادی و جامعه پرداختند.این اندیشمندان نه یک نظریهٔ واحد دارند و نه در همهٔ مسائل با یکدیگر همنظرند. برخی دربارهٔ حدود قدرت دولت اختلاف دارند؛ برخی آزادی را از منظر فردی و برخی از منظر اجتماعی بررسی میکنند؛ و برخی دیگر به تضادهای طبقاتی، سازوکارهای سلطه یا شرایط تحقق عدالت میپردازند.از همینرو، نمیتوان نظریهای را از بستر تاریخی و فکری آن جدا کرد و سپس بهصورت گزینشی برای اثبات هر ادعای سیاسی به کار برد.برای مثال، نمیتوان از نظریهٔ تفکیک قوای مونتسکیو سخن گفت، اما ضرورت مهار قدرت را نادیده گرفت. نمیتوان از قرارداد اجتماعی روسو نام برد، اما مسئلهٔ حاکمیت مردم و مفهوم ارادهٔ عمومی را کنار گذاشت. همچنان نمیتوان از اندیشهٔ مارکس برای تحلیل جامعه استفاده کرد، اما نقش مناسبات اقتصادی و تضادهای طبقاتی در نظریهٔ او را نادیده گرفت.فهم نظریه، مستلزم شناخت زمینه، مبانی، مفاهیم و حدود اعتبار آن است؛ نه صرفاً نقل یک جمله از صاحب نظریه.
فلسفهشناسی یعنی مطالعهٔ دقیق، فهم تاریخی و ارزیابی انتقادی اندیشهها. در این رویکرد، متفکران نه معصوم از خطا تلقی میشوند و نه سخنانشان فراتر از نقد قرار میگیرد.در مقابل، فلسفهبازی زمانی آغاز میشود که نام فیلسوفان به آرایهای برای سخنرانی تبدیل شود؛ اصطلاحات پیچیده جای استدلال را بگیرند و نظریات بزرگ، بدون شناخت کافی، در خدمت رقابتهای سیاسی روزمره قرار گیرند.در چنین وضعیتی، فیلسوف برای فهم یک مسئله مورد مراجعه قرار نمیگیرد، بلکه به ابزاری برای تأیید موضعی تبدیل میشود که از پیش انتخاب شده است.این شیوه ممکن است در ظاهر به سخنرانی رنگ علمی بدهد، اما در عمل میتواند ضعف استدلال، فقدان شناخت کافی و ناتوانی در تحلیل مستقل را پنهان سازد.البته هر اقتباسی نادرست نیست و هر نقلقولی نیز نشانهٔ استفادهٔ ابزاری از فلسفه به شمار نمیرود. استناد به آثار اندیشمندان، اگر دقیق، مستند، متناسب با موضوع و همراه با فهم انتقادی باشد، بخشی طبیعی از پژوهش و گفتوگوی علمی است.مسئله، اقتباس نیست؛ مسئله، اقتباس بدون فهم، بدون امانت علمی و بدون توجه به زمینهٔ نظری است.
نقد استفادهٔ ابزاری از فلسفه نباید به رد اندیشههای جهانی یا نفی تأثیر متقابل تمدنها تعبیر شود.هیچ جامعهای در خلأ فکری رشد نمیکند. تاریخ اندیشه نشان میدهد که تمدنها همواره از یکدیگر آموختهاند، نظریات را بازخوانی کردهاند و در پرتو شرایط تاریخی خود به آنها معنای تازه بخشیدهاند.بنابراین، بهرهگیری از نظریات لاک، مونتسکیو، روسو، مارکس، وبر، آرنت یا رالز نهتنها نادرست نیست، بلکه میتواند برای شناخت مسائل سیاسی و اجتماعی افغانستان نیز سودمند باشد.اما باید میان اقتباس آگاهانه و تقلید سطحی تفاوت گذاشت.اقتباس آگاهانه یعنی نظریهای را دقیق بشناسیم، قابلیتها و محدودیتهای آن را ارزیابی کنیم و سپس بررسی نماییم که کدام بخش آن با شرایط تاریخی و اجتماعی افغانستان سازگار است و کدام بخش نیازمند نقد یا بازنگری است.در مقابل، تقلید سطحی یعنی نظریهای را بدون بررسی زمینهٔ آن بپذیریم و صرفاً به دلیل شهرت صاحب نظریه، آن را معتبر یا غیرقابل مناقشه بدانیم.اندیشهٔ مستقل نه به معنای انکار دانش جهانی، بلکه به معنای توانایی استفادهٔ نقادانه و خلاقانه از آن است.نقد استفادهٔ ابزاری از فلسفه نباید به رد اندیشههای جهانی یا نفی تأثیر متقابل تمدنها تعبیر شود.هیچ جامعهای در خلأ فکری رشد نمیکند. تاریخ اندیشه نشان میدهد که تمدنها همواره از یکدیگر آموختهاند، نظریات را بازخوانی کردهاند و در پرتو شرایط تاریخی خود به آنها معنای تازه بخشیدهاند.بنابراین، بهرهگیری از نظریات لاک، مونتسکیو، روسو، مارکس، وبر، آرنت یا رالز نهتنها نادرست نیست، بلکه میتواند برای شناخت مسائل سیاسی و اجتماعی افغانستان نیز سودمند باشد.اما باید میان اقتباس آگاهانه و تقلید سطحی تفاوت گذاشت.اقتباس آگاهانه یعنی نظریهای را دقیق بشناسیم، قابلیتها و محدودیتهای آن را ارزیابی کنیم و سپس بررسی نماییم که کدام بخش آن با شرایط تاریخی و اجتماعی افغانستان سازگار است و کدام بخش نیازمند نقد یا بازنگری است.در مقابل، تقلید سطحی یعنی نظریهای را بدون بررسی زمینهٔ آن بپذیریم و صرفاً به دلیل شهرت صاحب نظریه، آن را معتبر یا غیرقابل مناقشه بدانیم.اندیشهٔ مستقل نه به معنای انکار دانش جهانی، بلکه به معنای توانایی استفادهٔ نقادانه و خلاقانه از آن است.
افغانستان با مسائل پیچیدهای چون بحران مشروعیت دولت، تمرکز قدرت، حقوق شهروندی، تنوع قومی و زبانی، عدالت اجتماعی، آزادیهای مدنی و رابطهٔ هویتهای محلی با هویت ملی روبهرو است.فهم این مسائل به تحلیل تاریخی، شناخت ساختارهای اجتماعی، بررسی شواهد و استدلال منظم نیاز دارد. صرف تکرار اصطلاحات فلسفی یا نقلقولهای پراکنده از کتابهای مشهور، پاسخگوی چنین نیازهایی نیست.برای ارتقای سطح گفتمان سیاسی، باید چند اصل را جدی بگیریم:
تا حد امکان باید آثار اصلی اندیشمندان و ترجمههای معتبر آنها را مطالعه کرد، نه اینکه تنها به نقلقولهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی اکتفا شود.
هر نظریه باید در زمینهٔ اصلی خود معرفی شود و سخن متفکر نباید به شکلی نقل گردد که معنای آن تغییر کند.
هیچ نظریهای صرفاً به دلیل شهرت صاحب آن نباید از نقد مصون بماند.
نظریهها باید در پرتو تاریخ، ساختار اجتماعی، تجربههای سیاسی و نیازهای واقعی جامعهٔ ما بررسی شوند.
باید روشنساختن مسئله و ارزیابی استدلالها باشد، نه صرفاً غلبه بر مخالف یا کسب اعتبار در برابر مخاطبان.
اندیشیدن، مهمتر از نامبردن از اندیشمندان است به باور این قلم، ارتقای سطح مباحث سیاسی، فلسفی، ادبی و فرهنگی افغانستان مستلزم فاصلهگرفتن از نامگرایی، نقلقولهای گزینشی و اقتباسهای غیرمعیاری است.ما باید فیلسوفان را برای فهم مسائل بخوانیم، نه برای خاموشکردن مخالفان؛ نظریات را برای گسترش شناخت بررسی کنیم، نه برای تزئین سخنرانیها؛ و از دانش جهانی برای تقویت تفکر مستقل خود بهره ببریم، نه برای جایگزینکردن آن با تقلید.فلسفه زمانی به دانش تبدیل میشود که فهمیده شود؛ زمانی به خرد سیاسی یاری میرساند که نقادانه به کار گرفته شود؛ و زمانی به ابزار بازی سیاسی تبدیل میشود که نام اندیشمندان جای اندیشیدن را بگیرد.امیدوارم گفتمان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ما به سوی مباحثی ساختارمند، مستند، نقادانه و متناسب با واقعیتهای افغانستان حرکت کند؛ مباحثی که در آنها استدلال بر شعار، دانش بر ادعا و خرد انتقادی بر تقلید برتری داشته باشد.به امید گذار از فلسفهبازی به فلسفهشناسی و از نقلقولگرایی به اندیشهورزی مستقل./
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید