


دیدگاه تربیون نواندیشی : ظریف نظر فرهیخته ای بدون توقع و همیشه حاضر در صحنه مبارزه با خشونت و بی عدالتی از جمله شخصیت های گمنام تاریخ افغانستان است که آنچه را باور دارد سعی میکند در وجود اش نیز متبلور گردد . با اینکه ایشان هیچگاه نه می خواهد در معرض قضاوت نسل عجول امروزی قرار گیرد که از نظر وی و همه آزادی خواهان و عدالت طلبان تاریخ ، قضاوت تعداد قابل ملاحظه ای از کسانی که با نسل جوان معاصر تعلق دارند نه بروی اسناد و مدارک انکار ناپذیر استوار است بلکه ریشه در “افواهات و شایعات سرچوکی !” دارند این امر سبب شده تا ظریف نظر این شخصیت گمنام تاریخ افغانستان قضاوت پیرامون کارنامه ها ی خود را به تاریخ آئنده واگذار کنند اما در عین حال باید آنچه که در حیات اش سپری شده به عنوان خاطرات زندگی اش به ثبت برساند . تربیون نواندیشی مسرت دارد که بخش های از خاطرات بزرگمرد تاریخ میهن را یکجا با شما خواننده گان عزیز مرور نمایم . از پرور دگار بزرگ برای وی عمر پربار طولانی می طلبیم
گاهی یک کوچ، مسیر زندگی یک کودک را تغییر میدهد. برای من نیز چنین بود. پس از آنکه صنفهای اول، دوم و سوم را در مکتب ابتدایی شادوشمشیره سپری کردم، در صنف چهارم همراه خانواده از مرکز کابل به کارته چهار نقل مکان کردیم با وجود گذشت بیش از شصت سال، هنوز با دو تن از همصنفیهای آن روزگار در تماس هستم؛ یکی سید احمد و دیگری عبدالمتین . دوستی ما از همان سالهای کودکی آغاز شد و خوشحالم که تا امروز ادامه یافته استکارته چهار در آن زمان از محلههای نسبتاً مدرن کابل به شمار میرفت. در یک سوی خانه ما لیسه دخترانه رابعه بلخی قرار داشت و در سوی دیگر لیسه دخترانه ثریا. کمی بالاتر لیسه غازی، مکتب مسلکی میخانیک و در مقابل آن دارالمعلمین دیده میشد و در مقابلش پوهنتون کابل. در نزدیکی خانه ما دریایی جریان داشت که کارته چهار را از کارته سه جدا میکرد. در عقب لیسه رابعه بلخی نیز فابریکه مشهور حجاری – نجاری قرار داشت. سرک بزرگ از چهارراهی دهمزنگ تا دارالامان امتداد مییافت و در دو طرف آن دو لیسه نامدار کابل، حبیبیه و خوشحالخان، قرار داشتند. آن محله برای کودکی همسنوسال من، دنیایی تازه و پر از کشف و تجربه بود
معلم حساب ما نجیبه جان بود. برای من که تا آن زمان تنها معلمان مرد را دیده بودم، حضور یک معلم زن در مکتب پسرانه تجربهای تازه و جالب بود. در آن روزگار، مکاتب دخترانه و پسرانه تقریباً همیشه از هم جدا بودند و کمتر پیش میآمد که یک زن در مکتب پسرانه تدریس کند. نجیبه جان زنی آرام، باوقار و بسیار جدی بود. هرگز او را در حال خندیدن به یاد ندارم، اما بر خلاف بسیاری از معلمان آن زمان، شاگردان را لتوکوب نمیکردمعلم فارسی ما «ق. خان» بود. آن روزها هنوز نام این مضمون «فارسی» بود و سالها بعد به «دری» تغییر یافت ق. خان مردی کوتاهقد، با عینک سیاه و چهرهای بسیار هیبتناک بود. همین که وارد صنف میشد، سکوت همهجا را فرا میگرفت و تقریباً همه شاگردان از او حساب میبردندعادت داشت در هر درس خود، شاگردان را پای تختهسیاه صدا بزند و بگوید: «این صفحه را قرائت کن.» اگر در خواندن یا تلفظ کلمات فارسی اندک اشتباه میکردیم، بیدرنگ تنبیه میشدیم. گاهی شاخه نازک و تر درختی را میبرید و با آن بر کف دست یا کمر ما میزد. گاهی هم از خطکش چوبی استفاده میکرد. درد آن ضربهها تا ساعتها در بدن میماندآن روزها در بسیاری از مکاتب افغانستان، تنبیه بدنی بخشی از شیوه آموزش شمرده میشد. حتی بعضی از معلمان این بیت را بارها تکرار میکردند
ق. خان بعدا ها در لیسه حبیبیه در صنف هفتم یا هشتم نیز دوباره معلم فارسی ما شد و همان روش سختگیرانه لت و کوپ را ادامه داداما در میان همه خاطرات آن سالها، حادثهای در امتحان قرآن کریم رخ داد که هرگز از خاطرم نرفته است؛ خاطرهای که آن را در بخش چهارم خواهم نوشت

وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید