گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » ماجرای ۷ثورانفجار سرنوشت و آغازعصرخون مردم افغانستان !
ماجرای ۷ثورانفجار سرنوشت و آغازعصرخون مردم افغانستان !

ماجرای ۷ثورانفجار سرنوشت و آغازعصرخون مردم افغانستان !

در فرهنگ سیاسی دهه های اخیر در کشور ما دو اصطلاحی بر سر زبانها افتاد که هردو بخت بدی داشتند.هردو هم مورد سوء تفاهم قرار گرفتند،ساده و عامیانه گشتند و ابزاری برای عوامفریبی گشتند.هردو هم عواقب و پیامد های نا خوشایند به همراه داشتند.یکی اصطلاح انقلاب بود و دیگری اصطلاح جهاد که هردو باهم هفتم و هشتم ثور را رقم زدند.هرچند جهاد اصطلاح سیاسی نیست اما مانند اولی شدیدا و انحصارا در خدمت اهداف سیاسی بکار گرفته شدند.میشل سر فیلسوف فرانسوی میگفت کلمات مانند صندوقچه های خالی اند که هرکسی به میل خود چیزی دران پر میکنند.اینگونه است که کلمات بسیار پربار از معنای حقیقی شان تهی میگردند و ملعبه دست بازیگران زبان قرار می گیرند انگونه که ویتگنشتاین می گفت.انچه بعد از هفتم ثور بر جامعه ما گذشت اگر هم خیلی خوشبینانه بدان نظر کنیم باز هم چیزی کمتر از یک فاجعه نیست.دو فاجعه پیهم با دو خاستگاه مختلف که چون دو تیغه قیچی پیکر ملت ما را پاره پاره نمودند.بدون شک تقصیر کلمات نیست بلکه تقصیر بازیگرانیست که با کلمات بزرگ،پرطمطراق و اراسته اهداف حقیر و کوته بینانه خویش را جستجو مینمودند.کلمه انقلاب در قرن بیستم یکی از واژه های خوش خط و خال،پر ابوهت و بر انگزاننده احساسات در نسلی بود که از حاکمیت سیستم موجود جهان به لب امده بودند و واژه انقلاب نوید پیروزی و بهروزی بمردم میداد.اما هواداران شتابزده و گرفتار توهمات این واژه را نابهنگام و پیش از وقت در گوش مردمان خواندند و مردم را گرفتار یک غلط فهمی بدفرجام نمودند.انچه را کمونیستها خود شرایط انقلاب میخواندند به هیچصورت در جامعه بدوی افغانستان مهیا نبود.هم خود شان و هم کلمات و اصطلاحات تقلیدی،دهن پرکن و پرطمطراق شان بطور کامل با تاریخ،فرهنگ، معنویت،ساختار اجتماعی،اقتصادی و ادبیات مردم کاملا بیگانه و بی ریشه بود.حرکت همگانی و گسترده توده ها بقول خودشان که یکی از شرایط لازمی انقلاب محسوب میشد مطلقا وجود نداشت.اثری از شرایط تاریخی بهنگام و اماده در این جامعه دیده نمی شد.انقلاب در معنی حقیقی اش یک حرکت اگاهانه تدریجی مردمیست که همراه باخود در همه ابعاد زندگی اجتماعی دگرگونیهای سازنده ایجاد مینماید.این نوع دگرگونی در جامعه حاصل جنبشهای عمیق فکری و سیاسی روشنگرانه دراز مدت در میان مردم است که شاید همانند جنبش روشنگری در اروپا دهه ها یا حتا قرن ها زمان می طلبد.قوانین و مشیت تحولات جوامع بشری گامهای اهسته،پیوسته و قطعی داردکه اگر هر رویداد سیاسی اجتماعی این قواعد را در نظر نگیرد به حبابی میماند که بزودی میترکد.باید با امواج و حرکت دریا همرهی کرد وگرنه بلعیده خواهد شد.ابوالعلا مودودی رهبر جماعت اسلامی پاکستان در کتاب «برنامه انقلاب اسلامی» اش برای استقرار مطمأن یک نظام اسلامی در جامعه سه قرن مهلت می طلبد.اما این قوانین استوار جوامع و مشیت دگرگونی های استوار کجا و جوانان احساساتی شتابزده که شور شان صد برابر شعور شان قویست و همه چیز را همین فوری و دفع الوقت می طلبند کجا.همین تب شدید و حالت پرالتهاب در جناح مخالف کمونیستها که به اخوانی ها مشهور بودند نیز حکمفرما بود.این کمونیستها هرروزه خواب یک کودتا میدیدند تا هرچه زودتر بر گلگونه دولت قرار گیرند و دریای خون از مخالفان جاری کنند. جاری شدن سیل خون و اعمال خشونت بیدریغ از شرایط انقلاب شان محسوب میشد.همه بیتاب و بی قرار در جستجوی راه میانبر برای پیمودن راه صدساله در یک شب و خیز برداشتن از سر همه قوانین و مراحل تاریخی بودند تا با یک قمار احمقانه فردا یا تخت شود یا تابوت.طرح کودتا ها همه در داخل اطاق های تاریک و دربسته دور از چشم و اطلاع مردم و در تاریکیهای شب ریخته میشد.بی جهت نبود که لینین در کتاب دولت و انقلاب خودش کودتا را دزدی میخواند اما برای رفقا این یک دزدی مشروع و زرنگانه است در عین حال یک قمار احمقانه نیز هست که صاحبانش را یا بر تخت شهریاری و یا سریر دار ها میرساند.اگر پیروز شدند فردا صبح نامش را انقلاب میگذارند.کی میتواند در برابر دشنه و میله تفنگ بگوید نه؟چه بد پرهیزی تاریخی و عقلانی.هم برادران مومن اخوانی و هم رفقای کمونیست دنبال یک معجزه یکشبه بودند که نامش کودتا بود.دران روزگار به کسی انقلابی می گفتند که خون گرم ،احساساتی،تند و پرخاشگر،قیافه جدی و چشمان خشمناک و مشت های گرد کرده داشته باشد.شورش صد برابر شعورش قوی باشد.البته با تمام اینها یک جفت بروت گنده و اداء و اطوار های از قماش روشنفکران طراز نوین نیز لازمه این هنجار بود.من نیز در دانشکده تعلیم و تربیت که انزمان در چوکات دانشکده ادبیات بود با یکی از رهبران همین چپیهای ملتهب همصنفی بودم و در کنار یکدیگر می نشستیم.قامت رسا،چشمان براق و نگاه پر جبروتی داشت.استعداد ادبی و شاعری تحسین امیزی درو بود.از گفتار ادیبانه و شاعرانه و خوش مشربیهایش علاقمند او بودم و در ساعات تفریح با هم قدم میزدیم.به استثنای مسایل سیاسی مشترکات جالب دیگر میان ما وجود داشت.گاهی با قیافه روشنفکرانه و خوشمزگی به من میگفت«اگر هر روز یک موعظه نگویی نمیتوانی طاقت کنی؟صنف درسی که مسجد نیست.»من نیز در جوابش با طنز می گفتم موعظه برای ادب است.من نیز به انقلابی گری تو نمره صد میدهم که ۹۵ در صدش حق بروت هایت و ۵ در صد دیگر حق اطلاعات دینی ات میباشد.سه سال بعدش یک روز او را در صحن زندان پل چرخی در بلاک دوم دیدم.زندانیان حق سخن گفتن با یکدیگر نداشتند.او با لبخند و صدای ارام گفت سلام و رفت به سوی اطاقش.مدتی بعد گفتند خلقیها او را بطور وحشیانه ای بقتل رساندند.روشنفکران که خود را یک سر وکله بالاتر از مردم میشمارند کاش میدانستند که انها نیز مشمول قضاوت تاریخ قرار خواهند گرفت.ازینکه با ان غلط فهمی ها و توهمات روشنفکرانه چه فجایعی بر سر مردم و نسلهای اینده می اورند قبل از همه خود شان باید از تاریخ عبرت بیاموزند و با شهامت علمی از سماجت و لجاجتهای سیاسی دست بردارند و در پیشگاه مردم توبه کنند.با غرور کاذب و شرمساری از رویارویی با مردم نهراسند.بیاموزند تا دیگر کودتای دزدی را انقلاب و پشه را در نظر مردم فیل جلوه ندهند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا