تصور غالب در تجربه تاریخی سیاست بر اینست که گروهها و جنبشهای ایدیولوژیک مقاومتگر بعد از کسب پیروزی سیاسی و پذیرش عملی مسوولیت کشورداری راه تعادل و واقعبینی را در پیش میگیرند و از خواستهای بلند پروازانه ایده الی و بیگانه با واقعیت به تدریج فاصله میگیرند.قبل از پیروزی مردم را به باغهای برین بهشتی و اوج سعادت وعده میدهند اما به مجرد تصدی مسوولیت سیاسی و خوردن کله شان به صخره واقعیت ازان تب و تاب می نشینند و شعار های غیر عملی شان فروکش مینماید بخش مهم این ریتوریک منطقی به نظر میرسد اما هواداران و رهروان ان شعار های دلخواه با صداقت و صمیمیت ان ارزو ها را به حقیقت حرز جان خود کرده اند که به سادگی فراموشی انها میسر نیست.مزید بر این حقیقت انکارناپذیر انکه مردمان ان خواستها را برخاسته از نیازهای حقیقی خویش میدانند که در صورت نادیده گرفتن انها میان قدرت سیاسی حاکم و مردم شگاف پرناشدنی می افتد.اما روی اصلی سخن درین مقال بسوی مشکلات روابط میان دولتهای همجوار منطقه ای و جهانیست که حل انها چندان اسان و دست یافتنی نیستند.احزاب و گروههای سیاسی ممکن است در مرحله ایجاد و دوره های رشد ابتدایی کاملا وابسته به عوامل خارجی و بیگانه باشند اما این امر هیچگاه به معنی نداشتن ارمان و استراتژی مستقل از خود نیست.کافیست شرایط و امکانات بروز و ظهور این استراتژی پیش اید تا با این انگیزه چرخش تاریخی و تعیین کننده در رابطه ان گروه و حامی و بانی اولیش پیش اید.این چرخش بدون تردید هزار خطر در پیش دارد و هزار توطیه پشت سر.به نظر میرسد که طالبان درین چرخش ناگهانی و غیر منتظره قرار گرفته اند که هفت خان رستم پیش پایشان می گذارد.دولت نظامی پاکستان و شبکه استخباراتی ان ای اس ای با در نظر داشت یک اینده تضمین شده افغانستان را عمق استراتژیک و طالبان را ابزار دلخواه همیشه تابع اراده خود تصور مینمودند غافل ازینکه دیگر عوامل خفته و سرکوب شده روزی سر بر خواهند کشید و خواب شیطنت امیز شان را بر خواهد اشفت که اکنون چنین لحظه ای فرا رسیده است.هم دولت پاکستان و هم طالبان هردو گرفتار یک توهم بدفرجام بودند که اینک در حال اشفته شدن است.پاکستان شاید تصور نمیکرد که تمام سیاستهای شیطنت امیز و شبکه فریبکاریهای تاریخی اش هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی طومارش باز شود و دیو نظامی و استخباراتی اش در تزلزل سقوط قرار گیرد.هم دولت پاکستان و هم امارت طالبان با رویکر های تاریخی شان بدست خود مخمصه های برای خود ایجاد نمود ه اند که هردو اکنون در تناقض های ایجاد شده بدست خود شان گرفتار مانده اند.پاکستان با چند بن بست خودساخته ای روبروست که رهایی ازانها برایش کار ساده ای نیست:
یک: جزم اندیشی و رویکرد توتالیتاریستی که هم راه اصلاح خود شان وهم سازش و هماهنگی با مخالفان را برایشان بسته است.طالبان این قدرت گشایش و سعه صدر را در خود نمی بینند چون تن دادن به این امر را مرگ حتمی سیاسی خود میپندارند.شاید همینگونه باشد دو: تعهد و هم سنخی با دیگر گروههای جزم اندیش و افراطی که نه قدرت سازش با مردم و نه شگرد عادی با جهان را دارند.
سه: همزادی و همشیرگی با تی تی پی پاکستان که ملت افغانستان را در چرخه سیاه خشونت دایمی و وابستگی همیشگی با پاکستان نگهمیدارد.چهار: وابستگی و هم ریشگی با استخبارات و نظامیان پاکستان و پابندی به بحرانهای نوبتی انها.
پنج: ماهیت خام و قبیلوی طالبان که دارای تناقض ساختاری با روحیه ملیست.رویکرد خام و خشن طالبان در برابر مردم افغانستان افق یک گشایش سیاسی صلح امیز را تاریک میسازد.شش: این ماهیت طالبان مایه بحرانسازی دایمی در داخل و در منطقه خواهد بودالبته خروج ازاین بن بستها امر ناممکن نیست چون این بن بستها بدست انسانها بوجود امده اند و باتغییر رویکرد انسانها میتوانند راه حل داشته باشند. شرط اساسی خروج ازین گره کور خود ساخته یک پارادایم شفت یا تغییر پارادایمی در رویکرد کلی طالبان و سیاست بحران زایی پاکستان است.تغییرات موضعی و تاکتیکی در رویکرد هردو طرف این بن بست رویکردی را حل نمیکند. ایا دولت پاکستان و امارت طالبان چنین اراده ای میتوانند در خود ایجاد نمایند خود امر دیگریست.
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید