در تاریخ معاصر افغانستان، شخصیتهای زیادی ظهور کردند که مردم در آنان امید، مقاومت و آرمان نجات کشور را میدیدند. برخی از این شخصیتها با شعار عدالت، مبارزه با افراطگرایی و دفاع از جمهوریت وارد میدان شدند و توانستند برای مدتی اعتماد بخشی از جامعه، بهویژه نسل جوان را به دست آورند. اما تجربهی تلخ تاریخ افغانستان نشان داده است که صرف داشتن نیت خوب، شعارهای ملی و مواضع ضد افراطی، برای موفقیت یک رهبر کافی نیست؛ بلکه درک درست از سیاست، شناخت زمان، استقلال فکری و فاصلهگرفتن از حلقات قدرتِ آلوده، از مهمترین اصول ماندگاری سیاسی و تاریخی است.یکی از چهرههایی که در دو دههی اخیر در فضای سیاسی و امنیتی افغانستان نقش برجستهای داشت، امرالله صالح بود. او برای بسیاری از جوانان، نماد مقاومت در برابر طالبان، مخالف افراطگرایی و چهرهای نزدیک به جریان فکری احمدشاه مسعود تلقی میشد. سخنرانیهای تند، مواضع امنیتی سختگیرانه و انتقادهای پیهم او از گروههای تروریستی، سبب شد تا بخشی از جامعه به او بهعنوان یک شخصیت ملی و ضد طالب نگاه کند.اما تاریخ سیاسی افغانستان، تنها با شعار و احساسات قضاوت نمیشود؛ بلکه عملکرد و تصمیمهای سرنوشتساز شخصیتها، معیار اصلی قضاوت تاریخ است. یکی از مهمترین و جنجالبرانگیزترین تصمیمهای امرالله صالح، پیوستن او به تیم سیاسی اشرف غنی و پذیرفتن معاونت ریاستجمهوری بود؛ تصمیمی که بسیاری از تحلیلگران آن را بزرگترین اشتباه سیاسی و تاریخی او میدانند.در زمانی که حکومت اشرف غنی با انتقادهای گسترده در زمینهی انحصار قدرت، حذف نیروهای سیاسی، ضعف مدیریتی، فساد اداری، فاصلهگرفتن از مردم و بیاعتمادی ملی روبهرو بود، امرالله صالح بهجای حفظ جایگاه مستقل و ملی خود، وارد ساختار قدرتی شد که بهتدریج مشروعیت مردمیاش را از دست میداد. این تصمیم باعث شد که بخش بزرگی از اعتبار سیاسی و مردمی او نیز با سرنوشت همان حکومت گره بخورد.اشرف غنی در سالهای پایانی حکومتش متهم بود که نظام جمهوری را از مسیر مشارکت ملی خارج کرده و تصمیمگیریها را در حلقات محدود قومی و سیاسی متمرکز ساخته است. بسیاری از سیاستمداران، فرماندهان جهادی و حتی مقامهای پیشین حکومت نسبت به سیاستهای او هشدار میدادند. در چنین وضعیتی، انتظار میرفت شخصیتی مانند امرالله صالح، که خود را مدافع جمهوریت و مردم معرفی میکرد، نقش یک منتقد مستقل و یک چهرهی ملی را بازی کند؛ نه اینکه به بخشی از ساختار قدرت تبدیل شود.یکی از بزرگترین اشتباهات رهبران سیاسی در کشورهای بحرانزده این است که میان «قدرت» و «اعتبار تاریخی» تفاوت قائل نمیشوند. قدرت، موقتی و زودگذر است؛ اما اعتبار تاریخی، سرمایهای است که اگر آسیب ببیند، بازسازی آن بسیار دشوار خواهد بود. امرالله صالح شاید تصور میکرد که حضورش در کنار اشرف غنی میتواند نظام جمهوری را نجات دهد یا مانع سقوط کشور شود؛ اما نتیجهی نهایی چیز دیگری بود.با سقوط ناگهانی کابل در آگست ۲۰۲۱ و فرار اشرف غنی از کشور، نه تنها نظام جمهوری فروپاشید، بلکه اعتماد مردم نسبت به بسیاری از چهرههای سیاسی نیز آسیب جدی دید. در آن لحظهی تاریخی، مردم افغانستان احساس کردند که رهبرانشان آنان را تنها گذاشتهاند. بسیاری از جوانانی که سالها از جمهوریت دفاع کرده بودند، دچار سرخوردگی، ناامیدی و بحران روحی شدند. آنان از خود میپرسیدند: چگونه حکومتی که ادعای داشتن صدها هزار نیروی امنیتی و حمایت جهانی داشت، در چند روز فروپاشید؟در این میان، هرچند امرالله صالح پس ازسقوط کابل تلاش کرد خود را مطابق قانون اساسی «سرپرست ریاستجمهوری» معرفی کند و شعارمقاومت سردهد، اماافکارعمومی دیگرمانند گذشته به سخنان سیاستمداران اعتماد نداشت.زیرامردم باورداشتند که بسیاری از این چهرهها، پیش ازسقوط کشور، دربرابر اشتباهات حکومت سکوت کرده یا بخشی ازهمان ساختار بودهاند.اشتباه تاریخی امرالله صالح تنها در پذیرفتن معاونت اشرف غنی خلاصه نمیشود؛ بلکه در ناتوانی او برای ایجاد یک گفتمان ملی، فراگیر و مردمی نیز قابل بررسی است. افغانستان کشوری متنوع و پیچیده است و هیچ جریان سیاسی نمیتواند تنها با تکیه بر شعارهای امنیتی یا برخوردهای احساسی، بحران آن را حل کند. جامعهی افغانستان نیازمند رهبرانی است که بتوانند میان اقوام، نسلها و جریانهای مختلف اعتماد ایجاد کنند؛ نه اینکه صرفاً بر فضای تقابل و دشمنی سیاسی بیفزایند.یکی دیگر از درسهای مهم این تجربه، خطر «شخصیتپرستی» در جامعهی افغانستان است. متأسفانه در تاریخ کشور ما، بسیاری از مردم بهجای حمایت از اصول، قانون و نهادها، به افراد وابسته شدهاند. این وابستگی احساسی به شخصیتها، بارها زمینهی سوءاستفاده، ناامیدی و شکستهای ملی را فراهم کرده است. ملت افغانستان باید بیاموزد که هیچ فردی، هرچقدر هم محبوب یا مبارز باشد، فراتر از نقد و پاسخگویی نیست.نسل جوان افغانستان امروز در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی قرار دارد. این نسل، قربانی جنگ، افراطگرایی، مهاجرت، فقر، سقوط نظامها و بازیهای پیچیدهی منطقهای و جهانی شده است. اما همین نسل میتواند آیندهی متفاوتی بسازد؛ اگر از اشتباهات گذشته درس بگیرد.نسل آینده باید بهجای تعصب قومی، زبانی و سیاسی، بر آگاهی، علم، وحدت ملی و منافع عمومی تمرکز کند. کشور ما بیش از هر زمان دیگر، به جوانانی نیاز دارد که تاریخ بخوانند، تحلیل کنند، مستقل فکر کنند و ابزار تبلیغات سیاسی نشوند.تجربهی امرالله صالح و بسیاری از چهرههای دیگر، یک هشدار تاریخی برای افغانستان است:«هرگاه یک شخصیت مبارز، استقلال فکری و سیاسی خود را قربانی قدرت کند، ممکن است خودش نیز بخشی از همان بحرانی شود که روزی علیه آن مبارزه میکرد.»امروز مسئولیت نسل جوان این نیست که صرفاً از چهرههای سیاسی دفاع یا آنان را تخریب کند؛ بلکه وظیفهی اصلی، فهم عمیق تاریخ و جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته است. ملتهایی که از تاریخ خود درس نگیرند، محکوم به تکرار تراژدیهای تاریخیاند.افغانستان زخمی، بیشتر از هر چیز به بیداری فکری نیاز دارد؛ بیداریای که در آن مردم، بهجای شعار، حقیقت را جستجو کنند؛ بهجای تعصب، منافع ملی را ببینند؛ و بهجای قهرمانسازیهای احساسی، رهبران را بر اساس صداقت، کارنامه و مسئولیتپذیری قضاوت کنند.شاید بزرگترین درس این فصل تلخ تاریخ افغانستان همین باشد:«نجات یک ملت، نه در وابستگی به افراد، بلکه در آگاهی، اتحاد و مسئولیتپذیری جمعی نهفته است.»