
بسیار مردم از کهنسالی میترسند نه به دلیل ضعف جسمانی بلکه به این دلیل که یک چیز بسیار اساسی را از دست میدهند.چیز هایی مانند هدف ،معنی و هویت را.نه ترس از چین و چروک های صورت و سستی بدن بلکه ترس از ینکه دیگر در چشم ها نمی ایند و بی فایده میشوند.فرهنگ مدرن در سالهای جوانی بما می اموزند تا دنبال جوانی و مولد بودن باشیم تا ارزش داشته باشیم.بما می اموزند چگونه مهارت از خود نشان دهیم،چگونه موفق و مفید باقی بمانیم.اما بسیار به ندرت بما می اوزندچگونه خوب پیر شویم.گذر عمر را چون سیر نزولی،سستی و ناکامی می پندارند.اینگونه بما تلقین میکنند تا از سکوت و ارامش خوددارری نماییم.یونگ معتقد است که این یک سوء تفاهم غم انگیز در حیات انسان است.بقول او نیمه دوم زندگی تداوم ضعیف نیمه اول نیست بلکه یک سفر روانی کاملا متفاوت میباشد.نیمه اول زندگی تعمیر جایگاه خود در جهان است.نیمه دوم زندگی کشف این حقیقت است که بدون تحسین و توجه دیگران ما کی و چکاره ایم.سیر زندگی در نیمه اول از درون به بیرون است و در نیمه دوم از بیرون به درون.یونگ گذر عمر را یک باخت و خسارت نمیداند بلکه انرا بمثابه یک تحول مینگرد.انرا چرخشی بسوی درون و تمامیت وجودی میداند.او از چهار ستون روانی درین دوره یاد میکند.این دوره نقش تعیین کننده ای دارد در اینکه ایا کهنسالی تبدیل به یک تلخی و ترس میگردد یا پرمعنی ترین دوره زندگی انسان.این چهار ستون نه توهمات ارامش بخش اند و نه ترفند هایی برای کمک بخود.این چهار رکن از ما میخواهند در مورد حقایقی که در روح انسان هنوز جا نیفتاده اند توجه نماییم.این چهار مساله اساسی بسیار بندرت بوضاحت مورد تحقیق قرار گرفته اند.یونگ عمیقا معتقد بود که این سوء تفاهم در انسانها وجود دارد.در قدم اول اگر این سوء تفاهم برطرف نگردد سه رکن دیگر نیز ناتمام باقی خواهند ماند و به ارامش رسیدن در کهنسالی دور از دسترس میگردد.رکن اول؛ فردیت یافتن یا چرخش از سلطه بیرون به حقیقت درون.د ر نیمه اول زندگی هویت بر اساس تطابق شکل میگیرد.درین دوره می اموزیم چگونه تعلق یابیم یا چگونه تعلق برقرار کنیم.چگونه توقعات جمعی را براورده سازیم و چگونه به بقای خود در درون خانواده،فرهنگ و جامعه ادامه دهیم.یونگ این دوره را هویت تطابقی یا پرسونا می نامد.یک نقاب روانی بر خود می کشیم تا نقش خود را در جهان بازی نماییم چون بدون این نقش زندگی انسان اشفته خواهد شد.این پرسونا یا هویت تطابقی یک امر کاذب نیست بلکه ضروریست.مشکل ازانجا اغاز میگردد که این هویت صورت سخت و ناشکن بخود گیرد.وقتی شخصی با نقش خودش که برای بقای خود ضرورت داشت هم هویت گردد.بسیار مردم هنوز د ر همان هویت هایی که در طول ده ها سال برای خود درست کرده اند زندگی میکنند.مسوولیتهای خود را انجام میدهد و کودک سربزیر باقی می ماند.باید موفقیت هایی بدست ارد و شخصیت محترمی بار اید.این نقش ها که زمانی ثبات ایجاد میکردند اکنون تهی و بی محتوا به نظر می ایند و بی قراری ایجاد میکنند.این بیقراری درونی یک ناکامی شمرده نمیشود.یک علامت است.روان ما از ما میخواهد تا رهنمون تازه ای برگزینیم.یونگ همین پروسه را فردیت یافتن مینامد.یک تحول تدریجی است از سلطه جهان بیرون به جهان درون.درین حالت در می یابیم که معنی برای همیشه عاریتی نیست.معنی ایکه ما انرا از نقش ها ،نهاد ها و تایید های دیگران می گرفتیم.این تحول واقعا ارامش و سکینه می اورد.یقین های پیشین سست و بی اعتبار میشوند و اهداف پیشین دیگر ان بار هیجانی اثر بخش را ندارند.ممکن است شخص درین حالت گرفتار سردرگمی و بیقراری گردد.یا افسردگی خاموش او را فراگیرد.یونگ اینحالت را یک بیمار گونگی نمی پندارد.انرا یک بلوغ درونی میداند.یک امر بنیادین در حال ظهور است.فردیت یافتن به معنی خروج و انزوا گزیدن از دیگران نیست.این پدیده به معنی در مسیر درست قرار گرفتن است.در کهنسالی این سلطه درونی امر بسیار بنیادیست که بدون ان کهنسالی به معنی کاستی گرفتن است.این یک دوره تصفیه شدن است.انچه باقی می ماند امر کوچکی نیست بلکه حقیقی تر است.
رکن دوم؛. همراهی با سایه یا ضمیر ناخواگاه.شهامت رویارو شدن با خود بدون توهم.اگر فردیت یافتن منزل نهایی باشد درانصورت لاجرم از سرزمین سایه باید عبور کرد.سایه به معنی هر انچه از خود پس زده ایم تا پذیرفته شویم.ویژگی هایی را که پذیرفتنی ندانسته ایم،هیجاناتی را که واپس زده ایم،خواسته هایی را که ازانها می هراسیدیم و پتانسیل هایی را که هرگز نزیسته ایم.این ویژگیها نا پدید نمیشوند،متراکم میشوند.در سنین جوانی بدلیل فشار های بقا سایه را کنار زده ایم اما وقتی کشش های بیرونی کمرنگ تر و ضعیفتر میشوند سایه شروع به سخن گفتن می نماید.اغلبا خود را در صورت ندامت ها،تلخیها و بد بینی هاخود را نشان میدهد.یا بصورت غمناکی خاموش که علتش روشن نیست خود را می نماید.بسیاری ها این را با حالت نزولی مغالطه مینمایند.یونگ خود انرا بصورت دعوتی می یابد.او عقیده داشت که رشد اخلاقی به معنی خوبتر شدن نیست بلکه کلیت یافتن است.همراهی و یکجا شدن با سایه صداقت بدون خود فریبی میخواهد.این درک حالت تجاوز است بدون بیان،شناختن بخل است بدون شرم و پذیرش اسیب پذیریست بدون فروپاشیدن.این پروسه ارامش را برهم میزند برای اینکه تصویری را که برای خود ساخته ایم دگرگون میسازد.اما این حالت ازاد کننده نیز هست.وقتی سایه را بشناسیم قدرت ویرانگر خود را از دست میدهد.انچه نااگاهانه ظاهر میشد اکنون اگاهانه در زندگی بعدی یا نیمه دوم زندگی قابل درک میشود.این همراه سازی سایه یک نرمش روانی با خود دارد .داوری ها جایشان را به فهمیدن میدهند و سختگیری جایش را به انعطاف.واکنشی بودن به حضور ارام بدل میشود.نه به ایندلیل که زندگی اسان بود بلکه به این دلیل که شخص دیگر دروغ گفتن بخود را متوقف کرده است.
رکن سوم ؛. معنی بعد از پیروزی و بودن بعد از انجام دادن.به عباره دیگر معنا جای پیروزیها میگیرد و بودن جای اطاعت های جبری را.یکی از عمیقترین بحرانهای کهنسالی برخاسته از سوء تفاهم فرهنگیست.جامعه مدرن ارزش را مساوی مولد بودن میداند .وقتی مولد بودن سستی میگیرد هویت ویران می گردد.یونگ این امر را یک خطای روانی عمیق میدانست.نیمه دوم زندگی اقتضای معانی دیگری را دارد معنی که در بودن نهفته است نه در انجام دادن.وقتی زمان کوتاه میشود توجه بطور طبیعی به درون معطوف میشود.این یک عقبگردی نیست بلکه یک تغییر شکل است.اینده دیگر بصورت بی انتها امتداد نمی یابد .به همین دلیل این لحظه حضور عمیقتر میشود.بعد ازین تجارب با فایده داشتن سنجیده نمیشود بلکه با ارتعاش سنجیذه میشود.حافظه، تخیل و سمبلیسم ها اهمیت پیدا میکنند.زندگی بافت و انسجام تازه می یابد ،این جای تشتت ها و عدم تجانس ها را می گیرد.رویداد های گذشته وقتی بصورت خطا ها و ناکامیها تجربه می شدند اکنون خود را در یک روایت بزرگ بصورت حرکتهای ضروری نشان میدهد.معنی در زندگی نیمه دوم برخاسته از نگاه کلی به زندگیست نه بصورت فهرستی از کامیابی ها بلکه بصورت یک سفر روانی زیسته شده.این یک دستاورد کامل است که وابسته به تایید دیگران نیست.
رکن چهارم؛ اشتی با مرگ اخرین عمل بلوغ روانی.فرهنگ مدرن مرگ را بصورت یک مشکل می شناسد که باید به عقب انداخته شود.یونگ اینرا یک واقعیت روانی میداند که باید درک شود.او معتقد است که روح انسان خود را برای مرگ اماده میسازد همانطور که خود را برای زندگی اماده میسازد از طریق خوابها،سمبل ها و تغییر در اگاهی.وقتی در برابر این پروسه مقاومت شودترس مسلط میگردد.وقتی پذیرفته شود ارامش ایجاد میشود.یونگ ادعا ندارد که میداند بعد از مرگ چه رخ میدهد .انچه اهمیت دارد رفتار انسان است در مقابل ان.زندگی که در انکار مرگ میگذرد سطحی و بدون عمق میشود.زندگی ایست همراه با غفلت و خود داری.زندگی همراه با اگاهی از مرگ زندگی صمیمیست.متمرکز است و پرمعنی.صلح با مرگ به معنی ارزوی مرگ نیست.دادن جایگاه درست است به مرگ در قلمرو درک هستی.وقتی مرگ بصورت خود اگاهانه پذیرفته میشود اولویتها روشن میشوند و نگرانی های کم اهمیت کنار میروند.انچه باقی میماند انهایی اند که حقیقتا اهمیت دارند.اتصال،حقیقت، انسجام،صداقت و اتکا به پرنسیبهای بزرگ همراه با تمامیت شخصیت و حضور در انسان ایجاد میگردد.درین دیدگاه مرگ دشمن زندگی نیست بلکه شریک خاموش انست.به انتخاب های ما عمق و به ارزشهای ما استحکام می بخشد.این رکن اخیر را نمیتوان بعنوان یک تکنیک به کسی اموزش داد.خود به اهستگی از طریق تاملات ،از دست دادن و شهامت به ظهور میرسد.وقتی این امر تحقق می یابد انگاه کهنسالی به مثابه سیر نزولی احساس نمیشود.نقش یک بعد تکمیل کننده را می یابد.در نگاه یونگ کهنسالی حقیقی و تمام و کمال با چسپیدن به جوانی بدست نمی اید بلکه با اکمال سفر درونی ،فردیت یافتن و همراه شدن با سایه معنی فراتر از پیروزی و اشتی مجدد با مرگ حاصل میگردد.ازینجهت کهنسالی پایان زندگی نیست،اخرین عمل است در تمامیت وجودی.اگر این تامل در مورد کهنسالی ارتعاشی در وجود شما ایجاد کرده باشد از ارسال ملاحظات خود دریغ نفرمایید.اگر این تامل در نظر شما به زندگی معنی میدهد و نشانگر اینست که نیمه دوم زندگی تهی نیست از تکمیل این معنی ابا نورزید.
وب سایت نواندیشی به ویب سایت خبری تحلیلی نواندیشی خوش آمدید