گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » پوست پشک بر روی کشیدم !
پوست پشک بر روی کشیدم !

پوست پشک بر روی کشیدم !

masheed Name tea pot fir 12

مادرخدابیامرزم  می گفت پوست پشک را بر رویم کشیدم و خانه فلان کس رفتم

امشب دندانم درد داشت خواب از چشمانم پرواز نمود. معلوم است که چنین حالات شباهت به حالت نزع دارد. می گویند که در حالت نزع یعنی اخربن حالت مرگ اول و اخر زنده گی مانند پرده های فلم از پیش چشمان انسان عبور می کنند و تمامی خاطره ها حتا انان که به باد فراموشی رفته اند نیز یک در خاطره یک باره خودنمایی میکنند.

انگاه که موجی از خاطرات گذشته در ذهنم تداعی شدند. در این میان یک سخن مادر خدا بیامرزم در ذهنم تداعی شد که هر از گاهی می گفت بچیم پوست پشک را بر رویم کشیدم و خانه فلان کس رفتم. هرچند مادر بیچاره ام نه عالم بود و نه دانشمند و نه ففیه شهر و فیلسوف و عارف و نه هم  به قول معروف به جایی رسیده. خانم خانه بود و از سواد محروم؛ اما سخنش که برخاسته از تجارب گذشتگان است و در هاون آزمون هایش بیشتر به قوام رسیده بود،

Dandan dard 16

خیلی جالب و پر محتوا است که حتا صبر ایوبی را به آزمون می کشد. این سخن آیینۀ تمام نمای زنده گی او شده بود. او که  دشواری های روزگار را خیلی دیده بود و از گرم و سرد آن خیلی ها چشیده بود. هر از گاهی با یادآوری این سخن می خواست، درس زنده گی و گذشت و صبر و تحمل در برابر دوستان و سایر مردمان  برای دیگران بیاموزد . هرچند پدرم عالم دین بود و اما انقدر در هنگام جوانی زنده گی اش پر مشغله و مملو از دشواری ها بود که هرگز فرصت نیافت تا مادرم را از سواد ابتدایی در حد خواندن و نوشتن بهره مند بسازد و اما انگاه که اندکی زنده گی برایش فرصت داد. به قول معروف گپ از گپ گذشته بود و نه پدر چندان علاقه به اموزش مادرم ونه مادرم تمایل به اموختن داشت. مادرم هر از گاهی می گفت بچیم پدرت زنده گی اش را بویژه در هنگام جوانی وقف خوشبختی برادرانش کرد و آنگاه که من علاقه به آموزش داشتم . من را کمک نکرد و حالا دیگر وقت گذشته است. من عاجزانه باید بگویم که آنچه از سواد به قدر اندک دارم همه اش مرهون تلاش های مادرم است. این به معنای آن نیست که پدرم علاقه به آموزش نداشت برعکس خیلی ها جدی علاقه داشت تا درس بخوانم و انگاه که فرصت یافت برابم قرانکریم و پنج کتاب و خواجه حافظ و کنز و قدوری و مستخلص را اموخت. از این که خودش صرف نحو عربی را نخوانده بود. همیشه می گفت : کاشکی که می خواندم و هر از گاهی تکرار می کرد، آنگاه که من علاقه به خواندن صرف و نحو داشتم جنجال های زنده گی برایم موقع نداد . فرصت نداشتم و انگاه که فرصت یافتم گپ از گپ گذشته بود.

zan dar Afghanistan16

پدرم بنا بر علاقه زیادی که به آموزش صرف و نحو عربی داشت . من را نزد مولوی صاحب “گرم” فرستاد و صرف ونحو را نزد وی در مسجد نواباد ده افغانان کابل خواندم و بعد ها از برکت آموزش او در زندان پلچرخی بعد از سال های 1360 فرصت یافتم تا به آنچه در مورد صرف ونحو فراگرفته بودم، به کمک مولانا صاحب جلریز به آن بیشتر بیفزایم. خداوند مولوی صاحب گرم را رحمت کند که بسا چیز ها را از او آموختم که از درس باب مزید او خاطره جالبی دارم. روزی درس مزیدات در زبان عرب را تشریح میکرد و “علمه ادم الاسما” را مثال داد و به ادامۀ سخنانش گفت: آدم حتا زبان پشتو را هم می دانست. من که در آن زمان در صنف هشتم بودم و از تعصبات زبانی قومی هرگز چیزی نمی فهمیدم. با گفتن این حرف استاد به سویش نگاه کردم . خداوند او را بیامرزد و باغستان های بهشت را مکانش باد. بصورت فوری گفت بچیم بخاطری این را گفتم که دیگر معنای مزید در عربی برای همیش در ذهنت باشد و بعد گفت مزید در زبان عربی به کلماتی می گویند که معنای بیشتر از جنس خود دلالت می کند. یکی از روز ها خانم مکیز خواهر مرحوم گهیز برایم گفت آقای ممنون مقصودی فرزند مولوی صاحب گرم است . مولوی صاحب طبع و قریحه شعری داشت و شعر هایش در ان زمان در اخباری نشر می شد و آن ها را به اصطلاح امروز کتنگ می کرد و مانند کتاب سرهم می گذاشت و گاهی به من هدایت تا آنها را ترتیب کنم.

Zabane Pashto Zabane Adam Bod 16

پدرم که فزند کلان خانواده بود و بر بنیاد سنتهای خانواده گی تمامی رنج های بازمانده از پد و دشواری های زنده گی برادران یکسره بر شانه های او سنگینی می کرد، چنان غرق روزگار خود بود که مجال ادامه درس را نیافت. هرچند بعد ها در پشاور زیاد در بخش فقه درس خواند و تمامی کتاب های معتبر فقهی و صحاح شش گانه را نزد مولوی های مشهور افغانی و پاکستانی فراگرفت .  به هر حال اکنون که سخن بر سر همان مقوله مشهور مادر خدا بیامرزم است . بیشتر حاشیه روی نمی کنم و سر اصل موضوع می آیم. روزی از مادرم پرسیدم. این که می گویی پوست پشک را بر رویم کشبدم و خانه فلان کس رفتم . این چه معنا دارد. وی گفت آنگاه که نخواهی خانه کسی بروی و ناچار باید بروی. این به معنای ان است که از شرم مردم خانه آن شخص می روی تا مردم ندانند که میان ان شخص و ما چه می گذرد. باز از وی پرسیدم، این حرف یعنی چه ؟ باز به تکرار گفت ، بچیم! این گپ به قول خودش نمونۀ مثال زنده گی یک انسان است که چگونه در زنده گی خود گذشت و حوصله را پیشه کند تا دوستان را از خود خوش وخوشحال نگهدارد و حتا آنانی را به دوستی بکشاند که تمایل دوستی کمتر در وجود شان زبانه می کشد.امشب که از درد دندان سر به سندان بالشت می کوبید. این سخن جانانه مادرم خیلی من را به خود مشغول گردانید و با خود گفتم راستی که عقلانیت و آگاهی همیشه منحصر به سن و سال و اگاهی و عدم اگاهی نیست؛ بل تجارب و ازمون های زنده گی بهترین اموزگار برای انسان است و شاید از همین رو است که شاعری می گوید:

Rozgaar 16

در حالی که درد دندان آزارم می داد و اما این سخن مادرم چنان در من اثر کرد که از جای بلند شدم و به نوشتن این دل نوشته ها یا به قولی درد خاطره ها آغاز کردم. راستی که این سخن مادرم که درس نخوانده بود و از حداقل سواد بی بهره بود. خیلی برایم جالب واقع شد که راستی او از گرم و سرد روزگار خیلی ها اموخته بود. هرچند نه معلم بود و نه دانشمند اما زن هوشیاری و خیلی صمیمی با عطفه  بود که در مرگش همه اقارب و خویشاوندان از ته دل گریستند و از حوصله و عطوفت او بسا تحسین کردند. تا کنون هم داستان حوصله مادرم بر سر زبان اقارب ما است و در محافل کلان مانند عروسی ها فاتحه خوانی ها از آن یاداو می شوند. بویژه عبور و مرور کردن از بالای سر او در زمان پختن نان هر از گاهی نقل هر محفلی اقارت و خویشاوندان ما است.

Tandoor khana hay Pag sher 16

در پنجشیر تندور خانۀ ما در دهلیز کوچکی جابجا شده بود که به مشکل یک نفر می توانست در آن نان پخته کند و جنبیدن و پایین وبالا شدن در آن هم خیلی دشوار بود؛ اما از بالای سر مادرم نواسه های کاکای پدرم ده ها بار رد می شدند و اذیتش می کردند و  وی حتا یک بار هم برای شان نمی گفت : اینقد زیاد از بالای سرم عبور و مرور نکنید و بگذارید نان پخته کنم. هرچند این سخن مادرم به گونۀ سخن “یک مادر” خواب از چشمانم و گویی درد از دندان دردالودم را پرانده بود و اما با آنهم سخن پوست پشک کشیدنش برایم جالب تر می شد و با خود بار بار گفتم که راستی هم مادرم  چه زن هوشیار و با تحمل و پرحوصله  بود  و چه خیلی خوب وساده درس زنده گی را برای مان می آموخت که حتا درس خوانده ها و آدم های کلان که به قول معروف سخن شان از کوه هم کلان تر است، به آن کمتر پی می برند و اما به ان کمتر و حتا هیچ توجه نکرده اند. هرقدر به این سخن مادرم بیشتر دقت کردم گویی دم به دم و به قول عرفا تز شرب دمادم حرفش گویی لحظه به لحظه معانی ومفاهیم تازه یی برایم دست می دادند و آموزه های تازه یی برایم به ارمغان می آورد  تا بالاخره برایش دعا کردم و گفتم مادر تو فرشته صبر و استقامت بودی که ما را باتاسف خیلی کمتر از آن نصیب شده است.  پس آنانی که این راز را نمی فهمند یا خود را برای فهمیدن آن تکلیف نمی دهند تا چه وقت این پوست پشک را بر روی کشید وبه قول معروف مانند سر بی تنه به خانه کس رفت و او قدر این رفتن را نداند و شاید هم با خود بگوید این بیچاره زیاد می اید. در عالم روحانی به مادرم عرض مراد کردم و از وی پوزش خواستم و گفتم مادر حوصله تو حوصله شیر بود که من را نشاید حالا به بزرگواری ات من را ببخش و اجازه بدهید که سنت شکنی کنم و دیگر این پوست را بر روی خود نکشم تا از وسوسه ان برای همیش خود را فارغ بسازم و به قول معروف این اگر جو مردی هم باشد خویش را از ان برای برای سال هایی فارغ بال بسازم. مادر مرا ببخش که بخشایشت فراوان است زیرا تو کوه عاطفه هستی و اسمان صفا و محبت و .. اما گویی مادرم بر چشمانم ظاهر شد و گفت: بچیم! مگر سخن من به این زودی فراموشت شد. گویی به تکرار گفت : من نگفته بودم که این درس زنده گی است و زیستن در فضای آرام و پر از شادمانی؛ زیرا این سخن برای انسان ها درس تحمل و به قول امروزی ها درس دیگر پذیری ها را می آموزد . این دیگر ناپذیری ها  است که امروز جهان در آتش کینه توزانۀ افراطیت در اشکال گونه گون آن می سوزد و انسانیت در ژرفنای رنج های بی پایان سخت ضجه می کشد. در پایان با خود گفتم که آری این سخن همیشه بر لبان نازنین مادرم در واقع درسی ماندگاری نه تنها برای من ؛ بلکه برای نسل بشریت است که با به کاربری و عملی نمودن آن بشریت از بدبختی ها و فاجعۀ کنونی رهایی پیدا می کند.

yahoo06

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا