گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » وقتی زخم ها یم را با تارخون دوختم !
وقتی زخم ها یم را با تارخون دوختم !

وقتی زخم ها یم را با تارخون دوختم !

Dard hay Masheed 13

                                                                     قسمت پنجم

با این افکار آشفته و پریشان هر آن به عقربه های ساعت نگاه می کردم و منتظر بودم که زمان این بار تیزتر به عکس روز های دیگر باید شتاب نماید تا خاله ام از قلعۀ دشت زودتر برسد و احوال بیاورد.  بالاخره خالۀ بیچاره آمد و اما این بار پیام اش نیز مانند گذشته چندان خوش آیند نبود و به عکس بدتر هم بود؛ زیرا افراد قیوم شخصی را که خاله ام را همراهی کرده بود، بازداشت نمود و هم کاووس را برای او نشان نداده بود. وقتیکه خاله ام به خانه رسید و از ماجرا حکایت کرد و خیلی جگرخون شدم  و اما باز هم او من  را تسلی میداد و با حرف های خود به قلبم قوت می بخشید؛ زیرا در آن روزگارخیلی درمانده و وامانده شده بودم و کمتر کسی به کمک من می شتافت و تنها دو خاله ام بود که من را شب و روز رها نمی کردند. گاهی همرایم در پنجشیر و زمانی در شکردره و به همین گونه در جا های دیگر سرگردان و لالهان بودند و اما باز هم آه بر جگر نمیکشیدند و از کمک کردن به من دست بردار نمی شدند. هرچند هر از گاهی جان آغا برادر کلانم به  خانه ام در رفت و آمد بود و احوال گیری میکرد و اما تنها دو خاله ام بودند که از صمیم قلب من را یار و یاور بودند. اکنون هر دوی آنان در میان ما نیستند و  جامۀ اجل را لبیک گفته اند. از  خداوند برای شان مغفرت می خواهم و جنت های برین نصیب شان باد. از این که من مادرم را سال های 1356 از دست داده بودم و مرگ او برایم خیلی جانگداز بود؛ زیرا در هنگام وفات او در کابل نبودم. بعد از مرگ مادرم دو خاله ام برایم بیشتر شیرین شدند و هردوی شان همراز و همدم روز های خوب و بدم بودند.

چون قیوم در بدل رهایی کاووس هفتصد هزار افغانی خواسته بود و من توانستم تا سیصد و پنجا هزار افغانی را برایش آماده کنم و در تلاش افتادم تا پول باقی مانده را برایش آماده کنم؛ زیرا می دانستم که قیوم عاشق پول است و دیوانۀ ثروت و دیگر جذبۀ جهاد و ماموریت بخاطر رضای الهی از تار و پود مغز او رخت بربسته است. از این که سیصد هزار اولی را به بسیار مشکلات از خاله و همکارانم بدست آوردم و دیگر چاره یی نداشتم تا این که تصمیم فروش و یا به گرو دادن خانه را گرفتم . سارنوال صاحب خلیل شوهر خواهر خوانده ام لیلی جان مرا از فروش خانه منصرف گردانید و در دور اول یکصد هزار افغانی برایم داد و اما این بار ناگزیر شدم تا خانه را گرو بدهم. در همین روز ها که من سخت سرگرم تلاش بودم تا خانه را به گروی بدهم . قیوم احوال روان کرد که پول باقی مانده را روان کنید . من دیگر چاره نداشتم، جز این که زودتر خانه را گروی میدادم تا آنکه شخصی پیدا شد و خانۀ من را در بدل هفتصد هزار افغانی گرو گرفت و از آن جمله  350000 را برای قوماندن قیوم فرستادم تا عطش ثروت جویی اش سیراب شود و شکم بوییده اش بزرگتر شود .زمانی که پول باقی مانده را برایش فرستادم امیدوار بودم که قیوم ادعای مسلمانی دارد و به قول و قرار خود شاید ثابت باقی بماند و به وعده های خود وفا کند؛ اما معلوم شد  که او آدم وفا به عهد نبود و با من فریب کرد. پول را گرفت  و برادرم را رها نکرد.

 dua kon ke Bayar berasem masheed 20

پس ازاین حالت دیگری برایم دست و امیدوار شدم به این که هرچند قیوم کاووس را رها نکرد و اما به اصطلاح دلم می گفت که قیوم از شکنجه و کشتن او دست بردارد؛ زیرا من برایش هفتصد هزار افغانی در بدل رهایی برادرم دادم. گاهی فکر می کردم که شاید او را رها کند و برای رهایی او برنامۀ خاصی داشته باشد. هرچند برای خاله ام در مورد رهایی او چیزی نگفته بود؛ اما به گونه یی قلبم گواهی می داد که کاووس دیر یا زود از چنگال قیوم رها خواهد شد. از آنجا که گفته اند، دل مکان عقل و جایگاۀ کبریایی است. دلم برایم گواهی می داد که شاید دیر یا زود کاووس رها شود. یکی ازدلایلی که باور های من را دراین زمینه قوت می بخشید، همانا احساسات و عواطف درونی من بود که نسبت به گذشته اندکی آرام شده بود و از فوران و شتاب مانده بودند.

این بار به حافظ رجوع کردم و کتاب خواجۀ شیراز مشهور به لسان الغیب را برداشتم و فال دیدم . یک دعا خواندم و به خداو پیامبر حمد و ثنا فرستادم و خداگفته کتاب حافظ را باز کردم و این شعر در صفحۀ راست آن آمد:

Taqdeer Taqseer Masheed article 20

 چند وقتی سپری شد و انتظار من برای رهایی کاووس هر روز لبریزتر می گردید تا آنکه روز حاجی جلال الدین ماما برایم احوال رهایی او را آورد و خیلی خوش شدم . ماما جلال الدین که نواسۀ کاکای مادرم بود . در مارکیت میوه در سرای شمالی دوکان داشت و اجاره داران و تاجران سیب در آن مارکیت در رفت و آمد بودند. در این میان آن تاجرانی به این مارکیت می آمدند که در شکردره و قلعۀ دشت هم میوههای شان را به آن مارکیت برای فروش می آوردند. من هم در بعد از به اسارت رفتن برادرم گاهی به آن مارکیت می رفتم تا احوال کاووس را از آنجا بدست آورم.از خوش خبری ماما جلال الدین خیلی خوشوقت شدم و از وی خیلی تشکری و ابراز سپاس نمودم . بعد از وی جزییات را پرسیدم که چگونه رها  شده و کجا رفته است که تا حال به خانه نیامده است. وی گفت که او را پاکستان برده اند.در آن زمان خاله ام در پاکستان بود و دلم گواهی می داد که کاووس در آنجا با آنان بپیوندد و اما از این که از اوضاع پاکستان و وضعیت گروه های جهادی در پاکستان بصورت درست آگاهی نداشتم . باز هم شک و تردید هایی در ذهنم پیدا شد که بالاخره چه خواهد شد و برسر کاووس چه خواهد گذشت.پس ازرهایی کاووس از زندان قوماندان قیوم  و رفتن او به پاکستان باز هم پرسش هایی در ذهنم خطور می کردندد که برای شان پاسخ درست نمی یافتم و اما هرچه بود، خود را به این تسلی می دادم که بازهم خوب شد که از چنگال قیوم و افرادش رهایی یافت؛ زیرا هر از گاهی سیمای حیرت زدۀ  او  با لباس های  پاره پاره  در کنار چاه و این سخنان او که گفت : تشناب ها را سر ما پاک کردند.در ذهنم چنان خانه کرده  و نقش بسته بودند که هرگز فراموشم نمی شدند. از این رو رفتن او را به پاکستان به هر شکلی که بود، یک فال نیک کرفتم . بعد از آن در تلاش شدم تا از طریق پاکستان احوال او را دریابم. پس از مدتی احوال آمد که افراد قیوم او را به کبابیان پشاور در مرکز سیداحمد گیلانی برده اند. من که هنوز در کابل بودم و از چند و چون زنده گی کاووس در پاکستان اطلاع کافی نداشتم  و صرف احوال های پراگنده یی از او برایم در کابل می رسید. روزی احوال آمد که او به خانۀ خاله ام در پشاور رفته است و بعد خبر شدم که ایران رفته است.بعد ها که پشاور رفتم و از نزدیک احوال کاووس را از خاله و فرزندان خاله ام پرسیدم . فهمیدم که کاووس در پشاور روزگار بدتری را سپری کرده بود. افراد حاجی قیوم در واقع او را برای  کشتن به پشاور برده بودند و شاید در کابل بنا بر دلایلی که نزد خود شان بود. نتوانستند او را بکشند و شاید هم رقابت های درونی مانع شد تا او را در شکردره بکشند . از سویی هم قیوم هفتصد هزار افغانی در بدل رهایی برادرم گرفته بود . از پول گرفتن او همه می دانستند و شاید افکار عامه سبب شد تا او را ناچار به پشاور ببرند و آرام آرام او را خدای  نخواسته به قتل برسانند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا