گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » آنگاه که دشت ماهتابی بود !
آنگاه که دشت ماهتابی بود !

آنگاه که دشت ماهتابی بود !

Dard hay Masheed 13

پیوسته بگذشته : قسمت چهارم 

روزی که از قلعۀ بلند به سوی کابل حرکت می کردم . یک موتر لاری که پر از صندوق های سیب بود و از گپ های آنان معلوم می شد که قومندان حاجی قیوم شناخت دارند. یک روز که خیلی بیچاره و ناامید شدم، فکر کردم که کجا بروم و چه کسی را پیدا کنم . خاطرات دریور و تاجری در ذهنم خطور کرد که از راه ما را برداشته بود . رفتم به مارکیت میوه تا او را پیدا کنم و از طریق او راه و چاره یی برای رهایی کاووس پیدا کنم.  وقتی که نزدیک مارکیت می شدم . حفیظ الله فرزند حبیب الله ماما را صدا می کردم و می آمد و از وی  کمک می خواستم تا در میوه فروش را از وی پرسان کنم و یا خودش از طریق میوه فروش های دیگر که  به شکردره در رفت و آمد بودند، من را کمک کنند و اما این تلاش هایم نیز به ثمر نرسیدند.

kabul foutmarket 1980

اما با وجود افسرده گی های پیهم و تلاش های بی ثمر، صبر و استقامت را از دست نمی دادم و هر از گاهی در فکر راه و چاره بودم تا راه و چارۀ تازه یی دریابم. روز در خانه بودم  و گویی در موجی از درد های بیدرمان دست و پا  می زدم  و چنان خود را بی پناه یافتم که گویی هیچ  پناه گاهی وجود ندارد و با خود میگفتم که فرصت ها به سرعت می روند و هراس از آن داشتم که برادرم را حاجی قیوم به قتل نرساند؛ زیرا او  برادرم را در پیش چشمانم تهدید به مرگ نموده بود و من از قسی القلبی و بیرحمی او خیلی ترسیده بودم. فکر های عجیبی بر ذهنم خانه کردند و یکی پی دیگر گویی ردر پیش چشمانم می آیند و می روند. که ناگهان دروازه تک تک شد و رفتند و گفتند که شریف شوهر خواهرم است . شریف وارد خانه شد و گفت که یکی از خویشاوندانش در چهلستون زنده گی می کند و شخصی را می شناسد که با قوماندان قیوم رابطه دارد. بدون معطلی از جا برخاستم و همرای شریف به چهلستون خانۀ خویشاوند اش رفتم و بعد از صحبت ها با آن شخص  فهمیدم که آن آدم دروغگو است و قصد دارد با این بهانه از من پول بگیرد. از آن خانه برآمدم و در تکسی سوار شدیم .  در نیم راه شریف برای رانندۀ تکسی گفت که اول او را به خانه اش برساند بعد من را. از این سخنان او برآشفته شدم  و از تکسی پایین گردیدم و به موتر دیگر سوار شدم و خانه آمدم. شریف می خواست که کرایۀ تکسی اش را هم من بدهم و اما تیر اش به خاک خورد.به خانه برگشتم و این تلاش هم بجایی نرسید. حالتی دیوانه وار داشتم، هرکس هر چیز که می گفت و امیدی را برای رهایی کاووس در من زنده می کرد. حرف اش را می شنیدم و به آن عمل میکردم . به هرکس پول میدادم که کاری کند و جایی برود و تمامی پول های خودم خلاص شدند.یکی از روز ها وصال شفاخانه آمد. او یک دزد نامدار و شناخته شده بود . وی از من بیست هزار افغانی تقاضا کرد و گفت که از این پول برای مجاهدان یگان تحفه می خرم و برادرت را از نزد شان رها می سازم. بعد از این وعده های وصال با حاجی  حبیب الله ماما مشوره کردم و سخنان وصال را با او در میان نهادم . وی من از دادن پول برای وصال منصرف گردانید و گفت که او آدم دروغگو است و پول هایت را می خورد. او با آن مردم شناخت ندارد و آنجا هم رفته نمی تواند. پس از این اظهارات حبیب الله ماما وصال را جواب دادم و از کمک وی منصرف شدم؛ اما از تلاش ها برای رهایی کاووس لحظه یی هم فروگذار نمی شدم و هر زمانیکه حالت کاووس در شکردره به ذهنم خطور میکردروزی حیران و شگفت زده در خانه نشسته بودم و از این که از هر طرف امید هایم هر روز بیشتر از روز دیگر مانند زنگاله های یخ ذوب می شدند. چنان تحت فشار روانی قرار داشتم  و از گردش ساعت می ترسیدم که با خود می گفتم، ای کاش زمان به عقب برود و نه به پیش تا مبادا پیشروی زمان خدای نخواسته به بهای قتل برادرم تمام شود.

با آن که امید ها را هر لحظه بیشتر از لحظۀ دیگر از دست می دادم و اما با آن هم گوش به دروازه می بودم که شخصی خواهد آمد و یا احوالی تازه از کاووس می آورد یا کسی آید  که راهی تازه برای رهایی او  برایم نشان بدهد. اما به رغم خواست من زمان به سرعت می گذشت و تک تک های ساعت هر لحظه بیشتر از لحظۀ دیگر گوش هایم را کرتر می نمودند و گویی امید هایم را با ضربات شان پرپر می  نمایند.دروازه تک تک شد و به سرعت طرف دروازه دویدم و پرسیدم؟ کیسیتی .گفت : بوبوگل هستم . این خانم با وقار خانم برادر کاکاشیر است که  یکی از قربانیان فاجۀ جاری در کشور است  و شوهر اش در حادثه یی در شمالی کشته شد و اما این زن با همت عمری را آبرومندانه برای تربیه و آموزش فرزندان اش سپری کرد. تمامی زحمات را قبول کرد و یک لحظه هم از  رفاه و آسایش فرزندان اش دریغ ننموده است.

زمانی که صدای او را شنیدم، هرچند از او انتظاری نداشتم که کاری از دست اش بیاید که به رهایی کاووس کمک کند و اما باز هم خوش شدم تا دست کم چند لحظه نشستن و صحبت کردن با او از حجم غم ها و رنج هایم چیزی کاسته شود. دروازه را باز کردم و او بعد از احوال پرسی مختصر بصورت فوری گفت:شخصی را پیدا کرده ام که می تواند برای رهایی کاووس واسطه شود؛ زیرا او با مجاهدان شکردره و کاریز میر ارتباط دارد و آنان را می شناسد. هرچند از این گونه واسطه ها دلسرد شده بودم و باگذشت چند روز این گونه سفارش ها  و واسطه ها را آزموده بودم که هیچ کدام از بتۀ آزمایش سلامت بیرون نشده بودند و اما باز هم  از سخن بوبوگل خوش شدم و از اظهارات اش استقبال کردم؛ زیرا هر از گاهی که در خانه  می نشستم ، در افکارم بصورت فوری صحنه هایی تداعی می شد که کاووس را چگونه بالباس های  کنده کنده حیران و وحشت زده در کنار چاه دیدم و یا روزی  در ذهنم خطور می کرد که کاووس وحشت زده می گفت که خانۀ نجیب این گونه و آنگونه و از این کوچه و آن کوچه برو و یا این که روز با  منتهای عجزمی گفت : بگوکه پول می آورم و خیرات سر مجاهدانت کن. این وسوسه ها به مشغلۀ شبانروزی ام مبدل شده بودند. با شنیدن سخن بوبوگل یک باره این خاطرات بر ذهنم هجوم آوردند و در ضمن از سخنان او خوشوقت شدم. 

Dardhai zendagi Masheed 18

به سرعت وارد خانه شدیم و بعد از اندکی جور به خیری باز از وی پرسیدم که از شخصی که یاد کردید، چگونه آدم است؛ زیرا از واسطه ها ترسیده بودم و هر کدام به گونه یی پول می خواستند و پول ها را می گرفتند و کاری هم انجام نمی دادند و  اما به عکس به نگرانی ها و مشکلات من بیشتر می افزودند.وبوگل گفت: آدم خوبی است و وعده کرده است و شاید کاری بکند و خدا مهربان است.این روز هایی بود که حاجی قیوم احوال روان کرده بود و نامه ارسال کرده بود و در بدل رهایی کاووس بیست لک( دو میلیون) افغانی تقاضا نموده بود. من که دیگر همه راهها  را برای رهایی کاووس به سوی شکردره بسته یافته بودم و تنها روی راۀ پول دادن برای قیوم فکر می کردم.بوبوگل که ازچگونگی تلاش هایم آگاهی داشت .گفت: این آدم می تواند برای انتقال پول شما را کمک کند .درست این زمانی بود که حاجی قیوم در بدل رهایی کاووس به هفت صدهزار افغانی قناعت کرده بود؛ هرچند او کمتر از دو میلیون افغانی پول را قبول نداشت و شاید رفت و برگشت های پرمخاطرۀ های من به شکردره در زیر بمباران طیاره ها  بر تصمیم او اثر افگند و یا این که واسطه ها و نامه ها بر تصمیم او اثر گذاشتند و اما هرچه بود، بالاخره حاجی قیوم در چانه زنی هایش بر سر پول اندکی کوتاه آمد و در بدل رهایی کاووس به گرفتن صرف هفتصد هزار افغانی بسنده نمود. من که تمامی پول هایم را از دست داده بودم و دیگر هیچ پول نداشتم. پیدا کردن هفتصد هزار کار ساده یی برایم نبود. هر کس وعده می کرد و پول نمی داد. داستان پول گرفتن ها هم  داستان طولانی دارد که دشواری رنج بدست آوردن آن کمتر از رنج اسارت کاووس برایم نبود. به هر دروازه یی تک تک می کردم و از خویشاوندان و اقاربکمک پولی می خواستم و اما کمتر کسی حاضر می شد که پول بدهد. روزی مبارکشاه فرزند مامایم  وعده کرد که پول برایم می دهد. به وعده او خیلی خوش شدم؛ زیرا او مرد جوانمرد و جوان طبیعت بود و اما با تاسف که او اکنون در میان ما نیست و خداوند روحش را شاد داشته باشد و یادش گرامی باد. از وعدۀ او مطمین شدم که پول بدستم می رسد . خاله ام را به خانه اش فرستادم تا پول را از وی بیاورد و اما زمانیکه خاله ام به خانۀ آن رفت . مادر اش گفت: مبارکشاه پول ندارد و بعد ها فهمیدم که  بین خود گفته بودند. هرگاه این پول را برای او بدهیم، از کجایش خواهیم گرفت . هرچند من به وعده و جوانمردی مبارکشاه هنوز هم باور دارم و شاید فشار خانواده گی او را از دادن پول برحذر داشت. بعد تر فهمیدم که شاه جهان یکی از دخترانش در تصمیم گیری او نقش تعیین کننده داشته بود. هرچند در آن زمان دادن پول فراوان به کسانی مانند من که پول نداشتم و این در حالی بود که سرنوشت کاووس هم معلوم نبود . هیچ معلوم نبود که کاووس به استقبال چه شرنوشتی کشانده خواهد شد. بنا بر این واگذاری پول زیاد با این شرایط از سوی هر کسی برای من تصمیم ساده یی نبود. به هرحال وقتی که از طرف آنان مطمین شدم که پول نمی دهند و در صدد شدم تا از جا های دیگری پیدا کنم و دروازه های دیگری را دق الباب نمایم. از خویشاوندان نزدید و همکاران دفتر آغاز کردم و به آنان رو آوردم تا آنکه توانستم مقدار سیصد و پنجا هزار افغانی برای حاجی قیوم به گونۀ قرض پیدا کنم  .

faqre kabuli h 18

۳۵۰۰۰۰ افغانی را به خاله ام دادم و وی روانۀ شکردره شد . این بار او را همان شخصی همراهی نمود که از سویی بوبو گل برای من معرفی شده بود؛ اما قوماندان قیوم بازی دیگری را به  پیش کشاند و آن شخص را که همرای خاله ام رفته بود . پس از اخذ پول زندانی کرد و خاله ام بدون آنکه کاووس را ببیند،دلشکسته و حیران به کابل آمد. خاله ام برای آنان گفته بود که این بار این قدر پول پیدا کردیم و چند روز بعد باقی مانده اش را نیز برایت می آورم .من در خیرخانۀ کابل لحظه شماری می کردم که خاله گک بیچاره ام چه احوال و پیامی از قلعۀ دشت می آورد . هرچند نسبت به پیام خوش او چندان امیدوار نبودم  و اما از این که این بار موضوع پول در میان بود و نیم پول حسب خواهش قوماندان قیوم برایش رسیده بود . اندکی احساس راحتی می کرد که شاید دل سخت اش اندکی در برابر پول نرم شود و کاووس را رها کند؛ زیرا در آن زمان جهاد مردم افغانستان شرایط دشوار و آزمونی را سپری می نمود و قوماندان های جهادی با پول آشنا شده بودند و چشمان بسیاری از آنان را پول کور کرده بود . بیشتر آنان در رفت و آمد در پشاور بودند و ساختن تعمیر های لکس و فیشنی در پشاور برای آنان مود روز شده بود. بیشتر فرماندهان جهادی به بهای خون مجاهدین در پشاور،اسلام آبادو جا های دیگر خانه ها لکس اعمار کرده بودند و این رسم زشت به رقابت ناسالمی میان شماری قوماندانان مبدل شده بود.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا