گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » غربت آن نیست که عاشق نشوی؟
غربت آن نیست که عاشق نشوی؟

غربت آن نیست که عاشق نشوی؟

Zainab Kabeer 14

GHORBAT A 14

غربت آن نیست که عاشق نشوی؟

غربت اینست که؛ عاشق باشی… و خودش هیچ نداند

غربت اینست که؛ از عشق نویسی … و خودش هیچ نخواند

و …

گاهی: غربت آنست که؛

هر دو از شدت عشق شعله ور گردیم…

و افسوس؟

تو ز من دور، ز من دور، ز من دور…

و من بی وطنم!

و روزی…

ghorbat 14

غربت آنست: به مزارم آیی

بیگمان اشک بریزی

و با سبزه و سنگریزه ی قبرم

با دو دست مهربانت

تو مرا لمس کنی!

و من از خانه ی تاریک به فریاد شوم:

” دل فدای تو شده…

تن من خاک شده!…

روح عاصی مرا ؟ تا به کجا ها ببری؟…”

گرمی دست تو؛

هنوز هم حرارت زا است!

آتش دست تو هیهات!…

عجب حس قشنگی ست…

به عقبا ندهم!

خاک و خاکستر من هم هوای تو بداند

و عطر تو شناسد!

هر قدم را که گذاری؟

تو به چشمام گذاری

و به قلبم کَمَکــــــی راه بیابی

غربت اینست: عزیزم

کمـــــــــــی دیر رسیدی!

یک کمی دیر رسیدی…

و من؟

مُــــــــــــــــردَم…

هوس گرمی دستان ترا

بوسه هایت را

و …

همه خوبی ترا

همه با خود بُردم!

تو یقین کن! من نمی خواستم…

چند نفر آمده، های های… گریه ها سر دادند…

و مرا در ته ی این چاه سیاه افگندند!…

غربت اینست که: جهانی آرزو های ترا هم، با خودم یکجا

در دل خویش نهان کرده و همرای خودم آوردم!

تو نبودی!

تو نبودی و من؟…

سخت آواره شدم!…

معنی غربت من می دانی؟؟؟…

zainab kabeeeer Name 14

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا