گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » عشـق جهـان بیـکرانـگی هـا و یـگانـه باطـوق بـی دغــدغــۀ عــاشـــقـان
عشـق جهـان بیـکرانـگی هـا و یـگانـه باطـوق بـی دغــدغــۀ عــاشـــقـان

عشـق جهـان بیـکرانـگی هـا و یـگانـه باطـوق بـی دغــدغــۀ عــاشـــقـان

masheed Nammm05

عشق جهان بزرگی است که هرگز نمی توان به افق ناکرانمند آن رسید. نه تنها این که رسیدن به افق پایان ناپذیر و نا پیمودنی آن دشوار است؛ بلکه هر زمان که به آن نزدیک می شوی، از تو دورتر می گردد و به هر اندازه یی که از تو دورتر می شود، برعکس جاذبه و کشش آن بیشتر می گردد و بی قراری های آدمی نسبت به آن ناقرارتر می شود. در این سفر دشوار و پیچیده هرقدر به عشق نزدیکتر شوی و به کرانه یی از رمز و راز دوشت داشتن نزدیک شوی، جاذبه های زمینی عشق رنگ باخته می گردد. عاشق هرقدر که به جاذّبۀ دوست داشتن و محبت ورزیدن نزدیک تر شود و به آنسوی دیوار های لطیف و نورین مراد پا بگذارد؛ به همان اندازه از از بار های تمایلات عاشقانۀ زمینی او کاسته می شود. شاید سوال پیدا شود که مقاهیمی مانند؛ عشق زمینی و عشق آسمانی چه معنا هایی دارند و چگونه می توان تفاوت میان آنها را درک کرد و ویژه گی های یکی را از دیگری شناخت تا دست کم اندکیاز چند و چون و پهنا و ژرفنای عشق سنایی، عطار، سحروردی، عین القضات همدانی، بایزید بسطامی، منصور حلاج، علی هجویری غزنوی، مولانای رومی، ابن عربی، صدرالدین قونیوی، سعدی، حافظ ، ملاصدرا  و ده  ها نخبگان دیگر عرفان و تصوف آگاه شد؛ هرچند آگاهی از مقام های عاشقانه و درک شور و جذبه های این ها امر ساده یی نیست و شاید قلم یارای بیان آن را نداشته باشد و اما این قدر میتوان گفت که هر یک از این مردان به درجه ها و مدارجی از دوست داشتن های عاشقانه نایل آمده اند که در آخرین تحلیل هر کدام در وادی بی پهنای عشق به گونه یی سرگردان و لالهان شده اند. هر کدام شتاب آلود و مستان و رقصان از پی مراد سرگردان شده اند . هرچند به جا هایی رسیده اند که به قول خود شان:که مپرس؛ و آنچه اندر وهم ناید آن شوند؛ اما هنوز هم در نیمه راهان فراق فریاد برآورده اند و از بس زبان گویای شان از پی گم شده عاجز گردیده است. ناگزیرانه سر در چاۀ فراق نهاده اند و ناله های فراق را به زبان نی به صدا درآورده اند .

sadi sherazi Hallaaj wa ...05

از این رو است که فریاد های عاشقانۀ عارفان از آنسوی زمان بلند شده و گاهی به سان شعر مولانای روم از میان نی و نیستان فراق به آن سوی زمان ناله زنان شنیده می شود و گاهی مانند شعر حافظ شیراز به گونۀ سنگ شناور تا آنسوی کرانه های زمان جاری است . در هر حالی که بوده اند، هر از گاهی ناقرار و لالهان از پی گم شدۀ خود در شتاب بوده اند و در آخرین شتاب ها جان به جان آفرین داده اند . تنها در نهایت ناچاری های فراق الود گم شده را  در قفس تن زندانی یافته اند و برای رهایی از زندان تن زنده گی را نسبت به مرگ ترجیح داده اند. آری عشق جنون ابدی انسان است که انسانیت در پنای آن ارزش های حقیقی اش را می یابد و گم شده ها در برج و بارویش گویی تجسم عینی پیدا می نمایند. دنیای شفافی که شفافیت ها در پردۀ الطاف الهی آن به مقام الوهیت قدم می گذارند.

این جا است که عشق زمینی دیگر از زمینیان دل کنده و به سوی آسمانیان دل می بندد. عشق زمینی یعنی تمامی پیوند هایی که در اوج شور و عواطف انسانی عاشق را به خط و خال معشوق می کشاند و در زندان حیرت افزای آن به اسارت می کشاند. تمامی شود و جذبه های انسانی او را ناشگفتته میگذارد و و درمحور زمینی عشق زمینگیر اش می سازد.  افتادن در این عشق و ماندن در جغرافیای آن برای عاشق کشنده و خطرآفرین است. این عشق اطراقی است که جذبه های آسمانی عاشق را خاموش می سازد و در مرز های این عشق است که عاشق کمتر پرواز را به آزمون می گیرد.  برعکس در حریم گلوگیر آن عشق ضجه می کشد و درضجه های آن عاشق جان می بازد. در نتیجۀ ساحۀ پرواز در عاشق را محدود گردانیده و هر دم از بلند پروازی های عاشق به کلی می کاهد. این عشق هرقدر بزرگ شود، در واقع کوچکتر می شود و انسان را به اعماق زمین می کشاند. چنان در ژرفنای زمین فرو می برد و در خط و خال معشوق محو می گرداند که هرگز از آن دل نمی کند . از این رو است که ماندن  در جغرافیای آن مفهوم ماندن در کرانه هایی را دارد و به هر کرانه یی که برسد خود را ناکرانمند می یابد؛ زیرا ناکرانمندی ها از ویژه گی های عشق راستین است . هرگاه کرانمند شود، محدود می گردد و گنجایی اش نابود می شود. از این رو است که عشق آسمانی سر بر آستان فراسویی ها دارد و از خود محوری، خود بیگانگی و ناتحمل پذیری ها ننگ و عار دارد. اینها عشق را محدود کرده و بر پر و بالش افسار می بندند. در حالیکه عشق با عصیان ها هم آویز است و از ایستایی ها رو به فرار است و با تغییر بیشتر همخوانی داشته و با آن سازگار تر است .

این عشق نه تنها با اغیار سر آمیزش دارد و ناخویشاوندی در قاموس آن مفهومی بیگانه است؛ بلکه با خویش و غیر از یک یخن سر بیرون می کند. در اصل همه با او خویشاوند اند و با زمینیان و آسمانیان خود را در یک پیوند می بیند. این عشق دیگر در آن خط نیست که نه خود داند و نه غیر؛ بلکه در خطی قرار دارد که هم خود داند و هم غیر و خود و غیر به گونۀ ناگسستنی در آن گره خورده است. این عشق به خود و غیر التفات ندارد تا هر از گاهی در پرتگاۀ خود افتد و زمانی هم در پرتگاۀ  غیر؛ بلکه دغدغۀ آن فراتر و فراتر از این ها است؛ زیرا عشق فضای بیکران خویشتنی ها است که به قول حافظ : “سگان کوی او را من چون جان خویشتن دانم “این عشق دیگر بی نیاز است و دست اغیار از حریم آن کوتاه است . در آستان این عشق صفا و صمیمیت و یکدلی و بهم آمیزی و تحمل پذیری و دیگر قبولی ها حاکم است . دیگر خط و خال را مجال ورود دغدغه در آن نیست و زیبایی های ظاهری حتا در اوج در آستان آن اظهار عجز و کمرنگی می نمایند.خوشا به حال معشوقی که در دام این عشق گیر آید و در فضای بیکران آن دست یابد؛ زیرا معشوق در حریم جذاب و شگفت آور آن آب و هوای دیگری احساس میکند و در لطایف نورانی آن رنگ و بار دیگری پیدا می نماید که شاید نگاه به چشمانش برای عاشق به معجزه یی مبدل گردد. در بساط نورانی این عشق، معشوق به کمال معنوی نایل می آید و به شفافیت خارق العاده نزدیک می شود. بوستان های دوست  داشتن به بار و برگ می نشینند و گلستان محبت صد بالا چمن چمن شگوفه های دل انگیز می یابند. معشوق در حریم این عشق دیگر احساس پریشانی نمی کند و وسوسه های غیر و خود او را نمی آزارد. چنان در جاذبۀ شوق بی پایان عاشق در موجی از شور و نوا به اوج می رسد که حتا فریاد هایی چون: من او شوم او من شود. نمی تواند دست آرامش بر روانش بکشد و ناگزیر با این صدا ها همدم و همسفر شود :” بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود      داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شوم .”

اینجا است که “دوست داشتن” در پای عاشق و معشوق و مرید و مراد به کمال رسیده و پنجرۀ عشق بر روی هر دو یکسان باز می شود. پنجره یی که نور از آن به فوران می آید و عشق انسان داشتن را به بارو برگ می نشاند. هرگاه این عشق در انسان به کمال برسد و آسمانی شود. با خط و خال برای همیش بدرود گفته و پله به پله به آستان خدا نزدیک می شود؛ آستانی که صفایی و محبت درآن موج می زند.  به قول حافظ : “سگان گوی را من چو جان خویشتن دانم ” حقا که این جا آستان عشق است و درگاۀ مراد و خیال بیخودی های مستانه را در آدمی زنده می سازد و پرواز او را به سوی کمالات معنوی میسر می گرداند. در فضای بیکران آن “من” بودن ها بدرود گفته و نغمه های انسانی “ما” بودن به صدا می آیند. در این صورت است که شدن ها در آدمی اوج می گیرد و تا صدره های تکامل انسان را یاری می رساند. این جا است که عشق برای انسان راز از جا جنبیدن را می آموزد و او را از رمز به آنسوتر جنبیدن ها آگاه می سازد. در این مقام دیگر از خط وخال معشوق خبری نیست و معشوق یه گمشده یی مبدل میگردد که عاشق سرگشته و لالهان از پی آن در شتاب است و بس . این عشق دیگر به گمشده یی مبدل می گردد که درمان رنج های دوری آن فراتر از مدارای خط وخال معشوق است؛ بلکه این چنین عشقی را حتا مجال پرواز در آسمان آن نیست. به فریاد گم شده یی مبدل می شود که شاید هر از گاهی نوای دلنواز موسیقی یا تار های رباب و یا یک نقاشی  بر اندام لطیف او رخنه کند و به سراغ اش برسد تا باشد که به نردبان خیال عاشق چنگ بزند و در جاذبۀ زیبا و پرحلاوت آن با فریاد هیهات از آن استقبال کند. در نسیم گوارا و هوای پرلطافت آن به وجد آید و جلوۀ الهی عشق را  فراتر از آنسو ها در دورترین افق ها و حتا در جابلسا و جابلقای تاریخ مستان و خیزان به تماشا بنشیند .   آری این جلوۀ نایاب و جابلسایی همان عشق راستین است که تمامی تو بودن ها را رنگ ما بودن ها می دهد و انسان در مدار آن عاشقانه به گردش می آید و یا مولانا وار دست افشان و پایکوبان؛ پای بر هوس های بیهودۀ زمینی بکوبد و دست به سوی آسمان ها و آرمان های ناب انسانی بیفشاند تا باشد که از واهمه و وسوسۀ خط و خال رهایی یابد. این جا  است که مولانای روم فریاد برمی آرود: “بیایید بیایید که گلزار دمیده است    بیایید بیایید که دلدار رسیده است” . در هوای صاف و لطیف عاشق بار بار قامت آرایی کند.

بدون تردید این گم شدۀ ناپیدا در هر انسان به گونه یی تبلور نموده و به گونه های مختلفی رخ می نماید. عارف را رقصان و جنبان به سوی یار ناپیدایش به دریای خروشان معرفت می کشاند و با سیر معنوی پله به پله به آستان خدا می رساند و به محلی میرسد که به قول مولانا آنچه اندر وهم ناید آن شود. یعنی انسانیت به جایگاهی می رسد که حتا فراتر از وهم و گمان امروزی و فردایی ها تمامی دروازه های مجهولات را می گشاید باب های علوم گوناگون را فتح می کند؛ اما این عشق محدود به عرفا و متصوفین نمانده؛ بلکه در هر انسان به گونه یی متبلور می  گردد . در مورخ به رنگی، در جامعه شناس به رنگ دیگر، در فیلسوف به گونۀ دیگری، در سیاستمدار به شکل دیگری و بالاخره این کشتی نجات بخش انسانی در هر انسان به گونه های متفاوت رخ می نماید. در هر کدام به رنگی پرورش می یابد  وتکامل می نماید. در واقع در فیض ملکوتی این جاذبه های عاشقانه است که دانشمندی با کشف قوانین جدید علمی دروازه های تازۀ علوم را می گشاید و با کشف خود جهان را دگرگون می کند. بدون تردید فیلسوفان بزرگی مانند نیوتن،ادیسون، الکسس کارل، گویته ، سپینوزوا، نیچه، فیخته، انشتاین و ده های دیگر به یمن این عشق توانستند، با کشف های تازه در عرصۀ علوم تغییرات بزرگی را در جهان رونما سازند. بدون شک این روند ادامه دارد و دانشمندان دیگری بعد از این به نوبۀ شان دروازه های جدید مجهولات را به یمن این عشق بر روی بشر بگشایند . آشکار است که گشودن این دروازه ها کار ساده نبود و رسالتی کمتر از رسالت پیامبرانه نیست تا بتوان با عزم راسخ و سعی بلیغ با استقامت  و پایداری کوره راهان را پیمود و در نتیجه عشق و دوست داشتن را بار بار به تجربه گرفت تا به منزل مراد و کعبۀ مقصود رسید. سکوت و تنهایی یگانه بستری است که جذبات و شور عاشقانه را در انسان می پرورد. راستی هم که تنهایی و سکوت دو همزاد هم اند که در دامان مبارکش پیامبران بزرگ غیر ابراهیمی چون بودا و پیامبران ابراهیمی مانند محمد (ص) پرورش یافتند و به مقام رسالت رسیدند. بودا پس از سی سال تنهایی و سکوت به مقام سداراتا رسید و محمد(ص) بعد ازکمتر از چهل سال پذیرش رنج تنهایی و سکوت به مقام نیابت و پیامبری دست یافتند. با این تعبیر تنهایی و سکوت نه تنها فرصتی است برای شناختن هستی و چیستی انسان ؛ بلکه فرصتی است برای عبور از جادۀ شناخت به سوی جادۀ هدایت و رستگاری. در شور این عشق عرفانی، عشق انسان در انسان بارور می گردد و در پیوند اسطوره یی شمش و مولانا رخ می نماید و به قوام و پختگی می رسد. پیوندی که به گونۀ استثنایی عشق انسان با انسان را تمثیل می کند . عشقی که کار مولانا را به جنون می کشاند و دیوانه وار فریاد برمی دارد

Berawed ay Harifan 05

 

این صنم در واقع دل مشغولی های دم به دم مولانا را تمثیل می کند تا بدین بهانه لحظه یی آرام بگیرد؛ این در حالی است که شور بزرگی سر تا پای او را فراگرفته است و عشق شمس در واقع پلی است برای سیر او به پلۀ دیگر و خوب میداند و به این سخن شیخ بهایی باور دارد: “مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو      مقصود من از کعبه و بتخانه بهانه . “عشق شمس در واقع گذار حال مولانا را نشان می دهد تا با عبور از عشق شمس به آفتاب جهانتاب برسد و عشق انسان داشتن را در آزمون های دیگری به تجربه بنشیند. آری انسان در آزمون های دشوار سکوت پخته می شود؛ هرچند مولانای بزرگ این پختگی ها را در خامی ها به تجربه می گیرد و بی آنکه لذت پختگی ها را بچشد ، رنج سوختن ها را به تجربه می نشیند. این نشان می دهد که به پختگی رسیدن جادۀ های ناهموار را پیمودن می خواهد. به این ترتیب دراز راۀ عشق زمانی می توان پیمود که رنج پختن ها و سوختن ها را بار بار تجربه کرد و در سوختن، رمز تازه پختن و در هر پختن رمز تازه سوختن را فراگرفت . اما جلوه های سیاسی و ایده ئولوژیکی عشق در انسان رنگ دیگر و بار دیگری دارد. این جلوه  اش آمیخته تر با عصیان است ؛ عصیانی که مستبدان از آن بیشتردر هراسند و تاراجگران و غاصبان از آن وهم دارند. در ضمن این عشق برای دل سوختگانش چنان توانایی می دهد که عاشقانه ترین رزمیدن ها را در بستر آن بدون اندکترین سکتگی تجربه میکنند. چنانکه این شور و جنون در عاشقان آزادی ، آگاهی و عدالت جلوۀ دیگری دارد و تب و تاب دیگری. این عشق است که رمز ترک کاخ ها و در مغاره زیستن ها را برای آزادی خواهان به ارمغان می دهد. شور آزاد زیستن را برای محکومان می آموزد تا با دستان خالی بر تانک ها حمله ور  شوند و به تعبیری اسطورۀ غلبۀ خون بر شمشیر را رقم تازه به تازه بزنند.ممکن در ذهن خواننده گان خطور کند که این ناجی موعود چه است که به هر دردی علاج و هر مشکلی را آسان می سازد. نه تنها این که روح آشفتۀ آدمی را همیشه شاد ساخته و روحش را به نوازش می کشد و در بدترین سختی ها او را یار و یاور است. از همین رو عاشقان همیشه جوانتر و سر حال تر می مانند. آری این چراغ هداهیت یگانه پناه گاه بوده که خیمه گاۀ آن یگانه باطوق بدون دغدغۀ عاشقان است. آری این عقاب بلند پرواز و اسطورۀ رهایی بخش مرید و مراد هر از گاهی قابل احساس هم است و تنها آن زمان احساس می تواند به سراغش برود و عقل از پی اش سرگردان شود که عاشقانه ترین نوای موسیقاری  گم شده یی را نشانه بگیرد و شنونده را مجذوب خود بگرداند. انسان را چنان به جابلسا های عاشقانه ترین  آرمان های والا سیر بدهد که در فضای خیالی آن در سوگ آن آرزو های برباد رفتۀ خود بنشیند و با شوری وجد آلود خویش را ماتمدار دریابد. یا به عبارت دیگر عشق یعنی جاذبۀ ملکوتی است که هر از گاهی در پس پرده های یک شعر، موسیقی، نقاشی و… رویایی و خیال انگیز رخ می نماید و یک باره فضای ذهن را روشن می کند. انسان را برای رسیدن به آرمان های بزرگ اش ترغیب می دارد  و با چشم باز کردن و پنهان نمودن غایب می شود. انسان را یک باره رها میکند تا برای پیدایی گم شده اش تپ و تلاش کند و در پای آن داشته ها را به قول معروف ” خدا  و است” صادقانه و صمیمانه نثار نماید.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا