گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » ســیری در مــثنـــوی مســــافر !
ســیری در مــثنـــوی مســــافر !

ســیری در مــثنـــوی مســــافر !

Ustad Said Ishaq Deljo Hosenie 28

                                             قسمت چهارم           روایتی از سفر علامه اقبال به

افغانستان سیری در مثنوی مسافر حکیم سنائی غزنوی : ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که تو ام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوری و سروری همه جودی و جزایی (دیوان قصاید غزلیات و قطعات و رباعیات)

[y

ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی ( 467- 529 ) هجری قمری.  عارف، حکیم، شاعر و قصیده سرای بزرگ زبان فارسی دری. پدرش از تبار بزرگان و آزادگان بود. خاندان او مانند همه ای خراسانیان آن روز گار مذهب امام ابوحنیفه داشتند. در اینکه خاندان او به ذوق و معرفت علاقمند بوده اند شکی وجود ندارد. حکیم سنائی غزنوی در غزنین که در آن ایام کانون مهم فضل و ادب بشمار میآمد دانش اندوخت و در ادبیات عرب، فقه، حدیث، تفسیر، طب، نجوم، حکمت و کلام سرآمد شد. از خواندن آثار او بخوبی برمیآید که با معارف مهم آن روز گار آشنایی داشته است. گرایش سنائی به عرفان و تصوف تأثیر بسیار ژرف در تکامل شعر صوفیانه فارسی داشته است.

سنائی تا پایان عمر هم صوفی آزاده ای باقی ماند و شاعری حرفه ای، سنائی هم شاعر بود و هم حکیم. تا آخرعمر هم با وجود گرایش های صوفیانه این دو خصوصیت را در خود نگه داشت. سنائی از جمله یی قصیده سرایان و غزل سرایان بزرگ زبان فارسی است. جان مایه یی غزل او عشقی عارفانه است که نیل به حق انسان را از پای بندی به آداب و رسوم اهل خانقاه آزاد می خواهد. شعر صوفیانه را سنائی به صورت مقوله ای مشخص عرضه کرد. اما آنچه او به وجود آورد، در زمینه شعر تعلیمی، بیشتر رنگ کلام و حکمت الهی داشت.سنائی میدان قصیده را که در دائره مدح و هجو و توصیف طبیعت محدود بود، به موضوعاتی در دائره زهد، اخلاق و نقد اجتماعی اختصاص داد. در زمینه های عرفان میتوان گفت که تمثیل پیل در تاریکی را، نخستین بار، او وارد شعر فارسی کرد، و احتمالاً نخستین صوفی و عارف است که از این تمثیل برای مقاصد عرفانی سود جسته است. هچنان او نخستین کسی است که در شعر فارسی، در تبین، نظام عرفانی جهان و آنچه آن را نظام احسن خوانده اند، سخن گفته است. میتوان گفت که نخستین بار اندیشه ی انسان کامل را او وارد شعر فارسی کرده است.نقد های اجتماعی سنائی نیز بسیار قوی و زنده است. سنائی شاعریست نگران پیرامون خویش و سخت در ستیز با ناروایی های اجتماعی و بیداد فرمان روایان و همین مسئله است که شعر او را در ردیف بهترین اشعار اجتماعی و سیاسی زبان فارسی قرار می دهد. از این نظر، میتوان او را بزرگترین سرآینده ی شعر اجتماعی تاریخ ادبیات کلاسیک زبان فارسی دری دانست.سنایی در جوانی از غزنه بیرون رفت و سال ها در بلخ و سرخس و مرو و هرات و نیشابور اقامت کرد . نخست در بلخ بماند، “کارنامه بلخ”محصول این روزهاست. از آنجا به زیارت حرمین شریفین مشرف شد . و به تدریج زندگیش به مسیری جز آنچه بود افتاد .سنائی در پایان عمر خود به غزنین باز گشت و به گرد آوری اشعار خود پرداخت و قصد داشت که منظومه ای در باب عرفان و اخلاق به نام “فخری نامه” یا “الهی نامه” یا “حدیقة الحقیقه” فراهم آورد و آن را به محضر بهرام شاه غزنوی تقدیم کند. بهرام شاه، پاد شاهی، فرهنگ دوست بود و به سنائی ارادت داشت. هنوز جمع آوری و تدوین حدیقه به پایان نرسیده بود کهحکیم سنائی غزنوی درگذشت. حدیقة الحقیقه جامع ترین و پر مغزترین شعر تعلیمی صوفیانه را پیش از مثنوی حضرت مولانا جلال الدین بلخی (رحمت الله علیه) عرضه می کند. (عطار روح بود و سنائی دو چشم او ما از پی سنائی و عطار آمدیم – مولانا ). این منظومه تعلیمی، دائرة المعارف در زمینه حکمت و عرفان رایج در عصر گوینده است. از دیگر آثار مهم سنائی منظومه رمزی و عرفانی “سیر العباد الی المعاد” است. که در آن نوعی سفر به عالم  روحانیات به نظمی استوار بیان شده و یکی از مشهورترین منظومه های زبان فارسی است. (سفر روحانی علامه اقبال نیز به الهام از این منظومه عرفانی به میان آمده است).

با استفاده از (دانش نامه ادب فارسی – ادب فارسی در افغانستان)

(شرح ابیات حدیقه حکیم سنائی) Sanaie Ghaznawee 24 غزنی روزی مهد تمدن اسلامی و میزبان بزرگترین امپراتوری جهان بود. این شهر عظیم و تاریخی پس از قرنها ویرانی و فراموشی مورد توجه جهانیان و جهان اسلام قرار گرفته است و به عنوان پایتخت تمدن وفرهنگ جهان اسلام در سال 2013 میلادی برگزیده شده است.مهمان عزیز و بزرگوار ملت افغان بعد از دیدار از کابل و اظهار محبت و علاقه مندی مخلصانه به این خطه کهن و باستانی و اظهار اخلاص و ارادت به راد مردان علم و فرهنگ آن سرزمین، به غزنی شهر حکمت و عرفان و سیاست، شهره شهرها، ملک حکیم سنائی غزنوی می رود.

ای که شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنائی ببین به سوی ملک سنائی : نکته سنج خاوران هندی فقیر مهمان خسرو کیوان سریر تا ز شهر خسروی کردم سفر شد سفر بر من سبک تر از حضر سینه بگشادم بآن باد که پار لاله رست از فیض او در کهسار آه غزنی آن حریم علم و فن مرغزار شیر مردان کهن دولت محمود را زیبا عروس از حنا بندان او دانای طوس خفته در خاکش حکیم غزنوی از نوای او دل مردان قوی آن حکیم غیب آن صاحب مقام ترک جوش رومی از ذکرش تمام (۱) من ز پیدا او ز پنهان در سرور هردو را سرمایه از ذوق حضور او نقاب از چهره ایمان گشود فکر من تقدیر مؤمن وانمود هردو را از حکمت قرآن سبق او ز حق گوید من از مردان حق در فضای مرقد او سوختم تا متاع ناله ئی اندوختم گفتم ای بیننده اسرار جان برتو روشن این جهان و آن جهان عصر ما وارفته ی آب و گل است اهل حق را مشکل اندر مشکل است مؤمن از افرنگیان دید آنچه دید فتنه ها اندر حرم آمد پدید تا نگاه او ادب از دل نخورد چشم او را جلوه افرنگ برد ای حکیم غیب، امام عارفان پخته از فیض تو خام عارفان آنچه اندر پرده ی غیب است گوی بو که آب رفته باز آید بجوی 1.ترک جوشی کرده ام من نیم خام – از حکیم غزنوی بشنو تمام (مولانا جلال الدین بلخی)

علامه اقبال به چند نکته ی حکیمانه و بسیار ظریف اشاره نموده است و آن که گوید: او زحق گوید من از مردان حق و اینکه: او نقاب از چهره ی ایمان گشود                  فکرمن تقدیر مؤمن وانمود

به جواب ناله های حکیم مشرق در مزار حکیم سنائی غزنوی، روح آن حکیم و عارف ربانی اقبال را مورد خطاب قرارمیدهد:روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب می دهد: Sanaye 24 راز دان خیر و شر گشتم ز فقر زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر یعنی آن فقری که داند راه را بیند از نور خودی الله را اندرون خویش جوید لااله در ته شمشیر گوید لااله فکرجان کن چون زنان برتن متن همچو مردان گوی در میدان فکن سلطنت اندر جهان آب و گل قیمت او قطره ئی از  خون دل مؤمنان زیر سپهر لاجورد زنده ازعشق اند و نی ازخواب و خورد می ندانی عشق و مستی از کجاست؟ این شعاع آفتاب مصطفی است زنده ای تا سوز او در جان تست این نگه دارنده ی ایمان تست با خبر شو از رموز آب و گل پس بزن بر آب و گل اکسیر دل دل ز دین سر چشمه ی هر قوت است دین همه از معجزات صحبت است دین مجو اندر کتب ای بی خبر علم و حکمت از کتب دین از نظر مصطفی بحر است و موج او بلند خیز و این دریا به جوی خویش بند مدتی بر ساحلش پیچیده ئی لطمه های موج او نا دیده ئی یک زمان خود را به دریا درفکن تا روان رفته باز آید به تن ای مسلمان جز براه حق مرو نا امید از رحمت عامی مشو پرده بگذار آشکارائی گزین تا بلرزد از سجود تو زمین دوش دیدم فطرت بی تاب را روح آن هنگامه ی اسباب را چشم او بر زشت و خوب کائنات در نگاه اوغیوب کائنات دست او با آب و خاک اندر ستیز آن بهم پیوسته و این ریز ریز گفتمش در جستجوی کیستی؟ در تلاش تارو پوی کیستی؟ گفت از حکم خدای ذوالمنن آدم نو سازم از خاک کهن مشت خاکی را بصد رنگ آزمود پی به پی تابید و سنجید و فزود آخر او را آب و رنگ لاله داد لااله اندر ضمیر او نهاد باش تا بینی بهار دیگری از بهار باستان رنگین تری بشنود مردی که صاحب جستجوست نغمه ئی را کو هنوز اندر گلوست (مثنوی مسافر) علامه اقبال لاهوری، بعد از گفتگوی روحانی و معنوی و غایبانه با روح حکیم غزنه و شنیدن جواب الهامی از آن عارف الهی، به مزار سلطان محمود غزنوی علیه الرحمه می رود. محمود غزنوی که بتخانه ها را درهم کوبید و شعار بلند و حیات آفرین توحید را در آن سرزمین ها به اهتزاز در آورد و معروف به محمود بت شکن شد: خیزد از دل ناله بی اختیار آه آن شهری که اینجا بود پار آن دیار و کاخ  و کو ویرانه ایست آن شکوه و فال و فر افسانه ایست گنبدی در طوف او چرخ برین تربت سلطان محمود است این آنکه چون کودک لب از کوثر بشست گفت در گهواره نام او نخست برقِ سوزان تیغ بی زنهار او دشت و در در لرزه از یلغار او زیر گردون آیت الله رایتش قدسیان قرآن سرا بر تربتش شوخی فکرم مرا از من ربود تا نبودم در جهان دیر و زود رخ نمود از سینه ام آن آفتاب پرده گی ها از فروغش بی حجاب مهرگردون ازجلالش در رکوع از شعاعش دوش میگردد طلوع وا رهیدم از جهان چشم و گوش فاش چون امروز دیدم صبح دوش شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو قصر های او قطار اندر قطار آسمان با قبه هایش هم کنار نکته سنج طوس را دیدم به بزم لشکر محمود را دیدم به رزم روح سیر عالم اسرار کرد تا مرا شوریده ئی بیدار کرد آن همه مشتاقی و سوز و سرور در سخن چون رند بی پروا جسور تخم اشکی اندر آن ویرانه کاشت گفتگوها با خدای خویش داشت تا نبودم بیخبر از راز او سوختم از گرمی آواز او (مثنوی مسافر) آه غزنی آن حریم علم و فن مرغزار شیر مردان کهن علامه اقبال از آن همه عظمت و شکوه و جلال گذشته ی شهر بزرگ غزنی به نیکی و بزرگی یاد آوری می کند و از حالت زار و نزار و ویرانی که آن خطه ای عظیم و آباد و پرآوازه بدست بی خبران و بی خردان فرهنگ ستیز و جنگ آوران خون ریز، که به این روز در آمده و اکنون به غبار بیابان تبدیل شده است؟! از حالت حاضر آن مؤمن عارفان و عالمان، همچون سنائی و ابوریحان بیرونی و شهر محمود و بهرام شاه غزنوی، غزنی که اکنون با دیدنش اشک در چشمان هر بیننده ی جاری میشود. تأسف می خورد و با درد زبان به شکوه باز می کند و می گوید: آه غزنی آن شهر آباد و زیبا و آن شهر بزرگ و آرام و پر نعمت و پایگاه امپراطوری عظیم غزنویان چگونه ویران و به خاک یکسان شده است؟ و به دهکده ای ویران کوچکی مبدل گردیده است؟ چه کسانی و چگونه این شهر آباد و زیبا را به این روز دردناک و خوفناک و المناک درآورده است؟. علامه اقبال آبادانی آن شهر و بیداری مردمان آن را به یمن بیدار دلانی هم چون سنائی می داند و از روح او مدد می طلبد که اکنون که مسلمین به این روزگار خوار شده اند، چگونه باید باز عظمت شان را بدست آورند؟ و آن حکیم الهی سرِّ پیشرفت و اعتلای جامعه اسلامی را بیان می فرماید و راه نجات مسلمین را از تفرقه و راه رهائی شانرا از اسارت نشان می دهد. hakim sanaie 24 بعد از سیر و سیاحت در شهر باستانی غزنی و اظهار درد از وضعیت موجود آن، کاراوان همراه علامه اقبال به جانب شهر بزرگ، و تاریخی زیبای قندهار حرکت می نماید. قندهار مائمن راد مردان بزرگ تاریخ کشور هم چون میرویس هوتکی و احمدشاه ابدالی است. علامه اقبال شهر تاریخی قندهار و مجاهدان و راد مردان بزرگ آنرا مظهر استقامت و پایداری و پیروزی در برابرسپاه مهاجم استعمارگران انگلیسی میداند. علامه اقبال از جنگ میوند و شکست سپاهیان متجاوز انگلیسی درآن خطه زیبا و مقاوم به خوبی واقف است و میخواهد به مسلمانان هند یاد آور شود که از مجاهدان دلیر و مؤمن آن بیاموزند که چگونه در برابر متجاوزین انگلیسی استقامت نمودند. و آن ابهت و عظمت و غرور استعماری را درهم شکستند؟. مسافر بعد از ورود به شهر تاریخی قندهار نخست به زیارت خرقه مبارکه پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد(ص) میرود تا عطش روحی و معنوی خود را در آن مقام مقدس سیراب نماید: قندهار آن خطه ی مینو سواد اهل دل را خاک او خاک مراد لاله ها در خلوت کهسار ها نار ها یخ بسته اندر نارها کوی آن شهر است ما را کوی دوست ساربان بر بند محمل سوی دوست می سرایم دیگر از یاران نجد از نوای ناقه را آرم بوجد خرقه ی آن برزخ لایبغیان(2) دیدمش در نکته ی لی خرقتان(3) دین او آئین او تفسیر کل در جبین او خط  تقدیر کل عقل را او صاحب اسرار کرد عشق را او تیغ جوهردار کرد کاروان شوق را او منزل است ما همه یک مشت خاکیم او دل است آشکارا دیدنش اسرای ماست در ضمیرش مسجد اقصای ماست آمد از پیراهن او بوی او داد ما را نعره الله هم

  1. برزخ لایبغیان، تلمیح به آیه قرآن کریم.
  2. لی خرقتان الفقرو الجهاد، حدیث شریف.

 ahmad sha Baba 24 علامه اقبال در مزار احمد شاه ابدالی چنین می سراید: تربت آن خسرو روشن ضمیر از ضمیرش ملتی صورت پذیر گنبد او را حرم داند سپهر با فروغ از طوف او سیمای مهر مثل فاتح آن امیر صف شکن سکه ی زد هم به اقلیم سخن ملتی را داد ذوق جستجو قدسیان تسبیح خوان بر خاک او از دل و دست گهر ریزی که داشت سلطنت ها برد و بی پروا گذاشت نکته سنج و عارف و شمشیر زن روح پاکش با من آمد در سخن گفت می دانم مقام تو کجاست نغمه تو خاکیان را کیمیاست خشت و سنگ از فیض تو دارای دل روشن از گفتار تو سینای دل پیش ما ای آشنای کوی دوست یک نفس بنشین که داری بوی دوست ای خوش آن کو از خودی آئینه ساخت وندرآن آئینه عالم را شناخت بنده ی مؤمن سرافیلی کند بانگ او هر کهنه را برهم زند (مثنوی مسافر) یکی دیگر از مثنوی های حضرت مولانا اقبال لاهوری “مثنوی پیام مشرق” است. که به جواب دیوان غربی گوته شاعر بزرگ و معروف آلمانی سروده شده است. این مثنوی بلند و زیبا در سال ۱۹۲۳ میلادی در لاهور منتشر گردید. gotta and Eqbal 24 تقریباَ چهار سال بعد از کسب استقلال ملت مسلمان افغانستان و نخستین شکست اردوی استعمارگر انگلیسی در آسیا بدست مجاهد مردان راه حق و مؤمنان از جان گذشته، که آن طلسم جادوئی را درهم ریختند و سرمشقی به ملت های تحت ستم استعمارگران غربی گردیدند. همچنان که در آخرین روز های این قرن ملت مجاهد و مؤمن افغان با نثار خون فرزندان عزیز و دلیرش در پیکار خستگی ناپذیر، ابر قدرت مهاجم مادی کمونستی جهان را مردانه شکست داد، و درس عبرتی به تاریخ از خود بیادگار گذاشت. علامه اقبال به این دیوان مقدمه ای نوشته و در پایان مقدمه می گوید: ” این دیوان را من به امیر امان الله خان پادشاه افغانستان، که در راه ترقی ملت افغانستان مساعی جمیله مبذول می دارد، اهداء می کنم.”درمقدمه دیوان پیام مشرق آمده است، اکنون شرق بعد از قرنها غفلت و بیخبری از خواب گران بیدار شده و در اعماق ضمیرش برای رهایی از زنجیرهای اسارت و برای انقلاب احساس آمادگی می نماید، ولی بحکم آیه شریفه (ان الله لا یغیرو ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم). سعادت فردی و اجتماعی محال است مگر آنکه افراد در نفسهای شان تغیر ایجاد نمایند. مرا اگرچه به بت خانه پرورش دادند چکید از لب من آنچه در دل حرم است

وسلام

23 حمل 1394 هجری شمسی

نواندیشی محلی برای بیان دید گاه های متفاوت است لزومأ آنچه که از این تارنما انتشار می یابند مواضع نواندیشی نه میباشند.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا