گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » روایتی ازسفر علامه اقبال به افغانستان
روایتی ازسفر علامه اقبال به افغانستان

روایتی ازسفر علامه اقبال به افغانستان

Ustad Said Ishaq Deljo Hosenie 28 پیوسته به گذشته قسمت سوم 

بنده حق وارث پیغمبران او نگنجد در جهان دیگران سیری در مثنوی مسافر:

این قسمت از بررسی افکار و نظریات علامه اقبال تقریباً بیست سال قبل بصورت مقدماتی برای گفتگو با یک رادیوی خارجی به میمنت سال روز تولد حضرت علامه اقبال آماده شده بود و آن گفتگو انجام پذیرفت. اما بعدا با افزایش و اضافات و بازنگری بصورت یک نوشتار مختصر در آورده شد و در یک ماهنامه محلی نشر گردید. و اکنون با بازنگری و اضافات مجدد به تعقیب دو قسمت قبلی به شماره قسمت سوم آماده نشر گردیده است.حکیم مشرق حضرت مولانا علامه اقبال لاهوری (علی الرحمه) به دعوت رسمی مرحوم محمد نادرشاه پادشاه وقت افغانستان در سال 1933 میلادی به اتفاق داکتر سرمسعود و سید سلیمان ندوی، بصورت رسمی سفری تاریخی دوستانه و پرخاطره و پر دست آورد به افغانستان نمود. علامه اقبال به افغانستان سخت علاقمند بود. و ملت مسلمان و سلحشور آنرا دوست می  داشت و بسیار می ستود. و آن خطه کهن و باستانی را مهد تمدن های بزرگ بشری میدانست. از دوره های تمدن و فرهنگ پربار اسلامی که در افغانستان بوجود آمده بود و به مراحلی از شکوفائی و پختگی رسیده بود، و به تأثیرات ژرف آن در خارج از مرزهایش نیز قابل درک بود،

king Nadershah and Alama Eqbal in Kabul 16

و برایش جاذبه ای خاصی داشت. درنظر علامه اقبال ملت افغان، ملتی مؤمن و در عین حال سخت پایبند به شعائر دینی و به فرهنگ ملی اش، عاشق آزادی، سلحشور و نامداربود. او مقاومت و پایداری افغانهای آزاده را در برابر استعمار غربی و انگلیسی و عدم تسلیمی به آن و از خود بیخود شدن مسلمانان افغانستان به فرهنگ غربی را به دیده ای احترام و اکرام می نگریست و آنرا می ستود. و از آن مجاهدت ها و دفاع مقدس از اسلام و فرهنگ اسلامی و استقلال ملی که مسلمانان مجاهد در برابر یورش متهاجمین انگلیسی از خود نشان دادند به خود می بالید، و آنرا برای همه ملتهای تحت ستم  استعمار غربی الگو تلقی مینمود. این ها همه جاذبه های مهمی بود که علامه اقبال از این سفر تاریخی به نیکی یاد کرده و آن را مهم ترین رویداد در حیات سیاسی و فرهنگی خویش بشمار آورده است. علامه اقبال دراین سفر تاریخی و ماندگار، به شهرهای مهم تاریخی و فرهنگی، همچون کابل پایتخت، شهرتاریخی وعظیم غزنی و شهر باستانی قندهار مسافرت نمود، و در هر شهر خاطره های بزرگی را به ثبت رسانید که برای نسلهای پیاپی ملت ما مایه افتخار و مباهات و به تمام مسلمانان جهان آموزنده و غرور آفرین و لذت بخش خواهد بود. ارمغان این سفر تاریخی، مثنوی بلند و آموزنده ای است بنام “مسافر” ، که درونمایه آن تاریخ و فرهنگ و رجال کشور ما را دربر گرفته است. علامه اقبال این مثنوی بلند، حکیمانه و پر ارزش را بصورت کتاب مستقل در سال 1934 میلادی به چاپ رسانیده است. هرچند علامه اقبال در این سفر کوتاه فرصت نیافت تا از دیگر شهرهای بزرگ تاریخی و فرهنگی کشور مانند، شهر تاریخی و باستانی ام البلاد بلخ گزین و شهر تاریخی و فرهنگی هرات باستان نیز دیدار نماید، ولی ارادتش به مرشد معنویش یعنی حضرت مولانای بلخی و سائر رجال علم و معرفت در هرات باستان امر آشکار و واضح است. اقبال مولای بلخ را پیر و مراد و مرشد خود میداند، و به بزرگان و ادب و عرفان آن سرزمین کهن و باستانی و به زبان شیرین و شیوای فارسی سخت دلبستگی و ارادت داشت.

گرچه هندی در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین تر است

هندیم از پارسی بیگانه ام

ماه نو باشم تهی پیمانه ام

” اقبال با صدای خاک و آواز رود ها و سکوت کوه ها و آهنگ حیات آشنا بود. او اعجوبه ای بود، بازتاب دهنده و برانگیخته از روح تاریخی و فرهنگ جهان شمول اسلام، که در هنگامه جباریت ظلمانی و تاریک استعمار انگلیسی، در شبه قاره هند و در سیاه ترین سالهای قرون وسطی، از غیبت انسان در زمانه اش به خروش آمده و چنان شعله ای گداخته و سوزان از آتشفشان آگاهی سر برکشید که دلیرانه به جستجوی جایگاه شریف انسان در نظام الهی و اسلامی پرداخت و به مصداق «ولقد کرمنا بنی آدم» که درعصر حاضر بدیع بوده است. اقبال به شخصیت شریف انسان در نظام جهان این چنین می نگرد.” (اقبال شناسی)

ای فلک مشت غبار کوی تو

ای تماشا گاه عالم روی تو

طرح عشق انداز اندر جان خویش

تازه کن با مصطفی پیمان خویش (رموز بیخودی)

” اقبال با یقن و ایمان به شریعت و ایمان عقلانی و عرفانی که گواه باور عمیق او از حاکمیت الله و پروردگار مهربان بود، ذهن بالنده و پویای خویش را به دستیابی از اسرار و رموز خلقت سپرد و برای باز شناسی و بیان اوضاع جهان و قوانین آن و روابط و مناسبات معنوی انسان و کائنات، به ابداع دستگاه فکری عارفانه ای پرداخت و بدانها ارزش و بینشی تازه داد و با این خطر کردن و پرواز در دورترین افق های ذهن، حد و کران بشری را درهم شکست.” (اقبال شناسی)

برتر ازگردون مــقام آدم است اصل تهذیب احترام آدم است (اسرار خودی) علامه اقبال از راه دره ی خیبر وارد افغانستان میشود و در نخستین دیدارش دره ی خیبر را چنین می ستاید: khaibar Eqbal 16 طی نمودم باغ و راغ و دشت و در چون صبا بگذشتم از کوه و کمر خیبر از مردان حق بیگانه نیست در دل او صد هزار افسانه نیست جاده کم دیدم ازو پیچیده تر یاوه گردد در خم و پیچش نظر سبزه در دامان کهسارش مجوی از ضمیرش بر نیاید رنگ و بوی سرزمین کبک او شاهین مجاز آهوی او گیرد از شیران خراج در فضایش جره بازان تیز چنگ لرزه بر تن از نهیب شان پلنگ لیکن از بی مرکزی آشفته روز بی نظام و نا تمام و نیم سوز فرّ بازان نیست در پرواز شان از تذروان پست تر پرواز شان آه قومی بی تب و تاب حیات روزگارش بی نصیب از واردات آن یکی اندر سجود، این در قیام کارو بارش چون صلات بی امام ریزریز از سنگ او مینای او آه از امروز بی فردای او- (مثنوی مسافر) مسافر وارد کابل می شود و به حضور پادشاه شرفیاب می گردد: شهر کابل خطه ی جنت نظیر آب حیوان از رگ تاکش بگیر چشم صائب(1) از سوادش سرمه چین روشن و پاینده باد آن سرزمین در ظلام شب سمن زارش نگر بر بساط سبزه می غلطد نظر آن دیار خوش سواد آن پاک بوم باد او خوشتر ز باد شام و روم آب او براق و خاکش تابناک زنده از موج نسیمش مرده خاک ناید اندر حرف و صوت اسرار او آفتابان خفته در کهسار او ساکنانش سیرچشم و خوش گهر مثل تیغ از جوهر خود بی خبر- (مثنوی مسفر)

  • صائب تبریزی در مدح کابل می گوید :

خوشاعشرت سرای کابل و دامان کهسارش که ناخن بر دل گل می زند ميگان هر خارش Kabul saeb Tabrezi 16

حکیم مشرق وارد قصر سلطنتی می شود در حالیکه از این دعوت بسیار به نیکی و افتخار یاد می کند و برخود می بالد. علامه اقبال از پادشاه وقت به نیکی یاد می نماید و او را می ستاید. و با احترام مزیدی که به ملت افغان و سران و سروران علم و فرهگ، آن سرزمین دارد چنین می سراید:

قصر سلطانی که نامش دلگشاست

زائران را گرد راهش کیمیاست

شاه را دیدم در آن کاخ بلند

پیش سلطانی فقیری ارجمند

پرده ها از طلعت معنی گشود

نکته های ملک و دین را وانمود

گفت از آن آتش که داری در بدن

من ترا دانم عزیز خویشتن

در حضور آن مسلمان کریم

هدیه آوردم ز قرآن عظیم

گفت این سرمایه ی اهل حق است

در ضمیر او حیات مطلق است

اندرو هر ابتدا را انتهاست

نشئه ی حرفم به خون او دمید

دانه دانه اشک از چشمش چکید

انتهای عاشقان سوزو گداز

کردم اندر اقتدای او نماز

راز های آن قیام و آن سجود

جز به بزم محرمان نتوان گشد- (مثنوی مسافر)

علامه اقبال خود شاهد بود که در آن دوران پر طلاطم که استعمار غربی انگلیسی پنجه در حلقوم مسلمانان خصوصا مسلمانان مظلوم هند فرو برده بود و سرمایه های مادی و معنوی ملتها را به غارت میبرد از آن وضعیت به سختی ملول، آزرده و دلگیر بود، و در سرزمین های اسلامی به جستجوی مردانی بود که بتواند دردها و انگیزه ها و برداشت های خود را از اسلام و از تاریخ درخشان مسلمانان با آنها در میان بگزارد. او تلاش میورزید تا مسلمانان هند را از خواب غفلت بیدار نماید و آنان را به آزادی و سعادت رهبری نماید و کشور آزاد و مستقل باعظمت و با افتخار برایشان بوجود آورد. مسلمانان هند از همان سالهای اولیه قرن حاضر ندای آزادی خواهی را بلند کردند. در این قیام و انقلاب عظیم در برابر استعمارگران انگلیسی و مقابله با اثرات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آن بر ملت مسلمان هند، رهبری فکریشان را علامه اقبال بدوش گرفته بود. او مسلمانان شبه قاره هند را از خواب گران قرون و اعصار بیدار کرد و زنجیر برده گی را از دست و پای شان باز نمود و آنان را با هم متحد ساخت و کشور مستقل را برایشان طرح ریزی نمود.

Eqbal Lahori Azkhwabe geran khez 16

طوریکه در مثنوی (اسرارخودی) بیان نمود، او علت العلل عقب ماندگی مسلمانان را ضعف ایمان و نشناختن شخصیت اسلامی خود، و خود باختگی و محو شدن در تمدن و فرهنگ اروپایی و تفرقه و اختلاف عقیده و توجه به وطن پرستی به جای اخوت اسلامی می دانست. او با تمام قدرت و توان تلاش ورزید تا اسلام را یک بار دیگر بر مسلمانان بشناساند، و جامعه اسلامی را به وحدت و خود شناسی و بازگشت به خویشتن دعوت نماید، و معایب برده گی را بر شمرد، و دورنمائی از زندگی مستقل را در برابر چشم شان مجسم نماید.«اهداف اسلام را پی گرفت و فضایل آن را متجلی و مشعل آن را درخشان ساخت و راه های آنرا روشن گردانید و مسلمانان را به مجد و عظمتی که سزاوار دعوت آنان بود فراخواند، آن چنان مجدی که با آئین آنان سازگار و با تاریخ درخشنده آنها منسوب بود. از فضائل و مکارم فرهنگ اسلامی تجلیل و تحسین نمود، به روح و روان آن مباهات نمود و غرب را به جهت مادیت بی جان و غرور و تکبر بیهوده مادی آن مواخذه و نکوهش نمود، و رهبران و پیشوایان آنرا مورد انتقاد قرارداد و پوشالی بودن سیادت و سروری آنانرا به اثبات رسانید، و باطل بودن آنانرا محرز گردانید، و سحر آنانرا باطل ساخت، و آنانرا در مقابل دادگاه عدل و انصاف قرارداد، و آنچه به نفع آنها و به زیان آنها بود و هر کار زشتی که کردند بوضاحت و روشنی بیان کرد، و به آنها نشان داد.» (محمد اقبال – سیرت و فلسفه و شعره – دکتورعزام).نظریه پرورش شخصیت یا فلسفه “خودی” که در مثنوی اسرار خودی آنرا اقبال به صورت دلکش و با عباراتی روشن بیان نموده، نظریه و فکری عمیق و مستدل و علمی است، که به منظور گشودن عقده حقارت و خود کم بینی و حقیر پنداشتن خود و غرب زدگی مسلمانان و دمیدن روح شجاعت و شهامت و امید و ایمان در قلوب مسلمین به آنها عرضه شده است. حکیم مشرق در این مثنوی مسلمانان عالم را به خصوص مسلمین هند را اندرز می دهد که قبل از هر چیز باید خود را بشناسند و به هستی خود تکیه کنند. زیرا خود شناسی اتصال اجزای جهان و نظام عالم هستی است. «خودی» با نیروی اراده و سازندگی و آفرینندگی جان می گیرد و بنیان آن از عشق و محبت مستحکم می شود. خود شناسی آدمی را بی نیاز می سازد. انکار شخصیت و فنا طلبی را اقوام شکست خورده و بردگان اختراع نموده اند، تا روحیات و اخلاق اقوام غالب را ضعیف و سست نمایند. به قول حکیم مشرق«خودی» طی سه مرحله صورت کمال می پزیرد:مرحله نخست: اطاعت محض از اوامر قرآن و سنن اسلامی است.مرحله دوم: ضبط نفس و خویشتن داری از منهیات و محرمات شرع و اخلاق است.مرحله سوم: رتبت و ولایت و نیابت الهی است که کمال انسانیت است. در این مرحله انسان به مقام خلیفة الهی ترقی می کند، و جهان آفرینش مسخر او میگردد.علامه اقبال مسلمانان را به یاد شکوه و جلال گذشته اسلام می اندازد و از پریشانی و پراکندگی حاضرشان سخت متأثر است. ملت افغانستان را که با توصل به جهاد، استعمار انگلیسی را شکست داده و استقلال خودش را بدست آورده بود، به عنوان ملت الگو و نمونه پایداری و مقاومت در برابر تهاجم فرهنگی و نظامی استعمارگران غربی میدانست.

بنده حق وارث پیغمبران

او نگنجد در جهان دیگران

زنده مرد ازغیر حق دارد فراغ

از خودی اندر وجود او چراغ

پای او محکم به رزم خیر و شر

ذکر او شمشیر و فکر او سپر fekro zekre Eqbal16

حکیم مشرق بعد از دیدار رسمی و نخستین در قصر دلگشا، با پادشاه وقت، به مزار شهنشاه بابر خلد آشیان می رود. ظهیرالدین محمد بابر پسرعمر شیخ و نواده پنجم تیمور گرگان، وی مؤسس دولت گورگانی یا امپراتوری مغولی درهند است. بابر در سال (937 هجری – 1530 میلادی) درگذشت. وی بعد از تسخیر هندوستان، سر دودمان گورگانیان هند شد. شهنشاه بابر، قبل از فتح هند، فرمانروای کابل بود و آن شهر زیبا و تاریخی را سخت دوست میداشت. او همیشه اندوه دوری از وطن را داشت. طبق وصیت خودش در بیرون شهر، در باغی که معروف به باغ بابر است در آنجا به خاک سپرده شد. علامه اقبال در مزار او چنین سروده است:

بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است

درون پرده ی او نغمه نیست فریاد است

زمانه کهن بتان را هزار بار آراست

من از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است

درفش ملت عثمانیان دوباره بلند

چه گویمت که به تیموریان چه افتاد است

خوشا نصیب که خاک تو آرمید این جا

که این زمین ز طلسم فرنگ آزاد است

هزار مرتبه کابل نیکوتر از دهلی است

“که آن عجوزه عروس هزار داماد است”

درون دیده نگه دارم اشک خونین را

که من فقیرم و این دولت خدا داد است

اگرچه پیر حرم ورد لااله دارد

کجا نگاه که برنده تر زفولاد است

” اشاره به شعر جناب خواجه که می فرماید:

مجو درستی عهد از حهان سست نهاد

که این عجوزه عروس هزار داماد است”

سفر به شهر باستانی غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی:

حسب حال آنکه دیو آز مرا

داشت یک چند در نیاز مرا

شاه خرسندیم جمال نمود

جمع منع و طمع محال نمود

شدم اندر طلاب مال ملول

از جهان و جهانیان معزول

من نه مرد زن و زر و جاهم

به خدا گر کنم و گر خواهم

ور تو تاجی دهی به احسانم

به سر تو که تاج نستانم

(حگیم سنائی غزنوی)

ادامه دارد

نواندیشی محلی برای بیان دید گاه های متفاوت است لزومأ آنچه که از این تارنما انتشار می یابند مواضع نواندیشی نه میباشند.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا