گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » ســــرمسـت و خنــدان انـدرآ ، ای یــــوسف کــــنعان مــــــــن
ســــرمسـت و خنــدان انـدرآ ، ای یــــوسف کــــنعان مــــــــن

ســــرمسـت و خنــدان انـدرآ ، ای یــــوسف کــــنعان مــــــــن

payame azadi Face book Mullah Rostam 22

شعر عارفانه مولانا، تحفه جویندگان دریا دل و ژرف نگر بادا، که آهنگ سیر در این بحر متلاطم دارند و کام جان از چاشنی آن شرین می نمایند:

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی، ای رونق بستان من

چون می‌روی بی‌من مرو، ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای شعله‌ی تابان من

هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا، بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندر آ، ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه‌در از دست تو، ای چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو، ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می‌کشی، یک‌دم به باغم می‌کشی

پیش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها و ی کان پیش از کانها

ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گز تن بریزد باک نی

اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

 مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

منبع : صفحه فیس بک محترم پیام آزادی 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا