گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » دلم در سینه طبل مرگ میکوفت !
دلم در سینه طبل مرگ میکوفت !

دلم در سینه طبل مرگ میکوفت !

Dard hay Masheed 13

                                 قسمت هشتم

قرار بود که فردای همان روز موتر کاووس نخست به خواجه بغرا و از آنجا به جبل سراج انتقال داده شود. در کار انتقال آن یک ترافیک که همسایۀ ما بود، نیز دست داشت. در شب همان روز ساعت های یازده بجه بودکه دروازه تک تک شد و گفتیم کیستی ، گفتند ، طالبان . از آنان پرسیدم کی هستی و چه می خواهی وکی را کار دارید . گفتند: نورالدین را . من فورا متوجه شدم که کسی از میان اقارب ما راپور شوهرم را داده است، زیرا نام خانگی او نورالدین است. اما باز هم من متوجه این نشدم که طالبان بخاطر موتر کاووس آمده اند. هرچه بود، خیلی ترسیدم؛ زیرا از لت و کوب بیرحمانۀ طالبان بوسیلۀ کیبل و شکنجه های بیرحمانۀ شان زیاد قصه ها شنیده بودم. مردم می گفتند، طالبان زمانی که شخصی را ولو به هر اتهامی که باشد، باخود ببرند. در اول مرحله بر پشت و  پهلویش با کیبل چنان بیرحمانه می کوبند که حتا بسیاری متهمان در زیر کیبل و مشت و لگد جان داده بودند.

وقتی طالبان برای نخستین بار کابل را اشغال نمودند بسیاری از مسائل مربوط به زنان و حقوق بشر را به مردم وعده سپردند اما سرانجام مردم شریف کابل را قتل عام نمودند چنانچه همین اکنون نیز شعار میدهند که طالبان مانع تعلیم و تربیه و یاهم کار زنان در ادارات دولتی با رعایت شریعت اسلامی نیستند ..اما تحجر و روحیه زن ستیزی بصورت بالقوه در گفتمان و قرئت از اسلام با نگاه تاریخی و غیر اجتهادی آنها موج میزند و نباید با این شعار ها دل خوش کرد چنانچه می بینید آقای عباس ستانکزی عضو شورای رهبری طالبان و یکی از گماشته گان  اصلی تحریک طالبان حین قبضه بر کابل چگونه از حقوق زن در اسلام سخن میگوید ؟…  

 من که خیلی  وحشت زده شده بودم، برای شوهرم گفتم که برو خانۀ همسایه فرار کن. او بوت های خود را گرفت و  می خواست از راۀ دهلیز به خانۀ همسایه برود . به مجردی که از خانه بیرون شد، بالایش صدا زده شد که  کجا می روی ، فرار می کنی . بعد ها متوجه شدم که طالبان پیش از تک تک کردن دروازه به بام خانه بالا شده بودند. متوجه شدم که کار از کار گذشته است و ناگزیر دروازه را برای طالبان گشودم و وارد خانه شدند. برای شان گفتم که کسی به نام نورالدین در این خانه موجود نیست  و فورا گفتند که تذکرۀ شوهرت را بیاور و تذکره را که برای شان نشان دادم .

taliban crimeneel01

پیش از آن قرار ما طوری بود که برای طالبان می گویم ، شوهرم در خانه نیست؛ اما زمانی که شوهرم صدای بازشدن دروازه را شنید یک باره به دهلیز دوید و گفت چه گپ است.  درست این زمانی بود که دروازه را برای طالبان کشوده بودم و دختر هایم از وارخطایی در کنار من قرار گرفتند و داد وفریاد می زدند . طالبان تذکره را گرفتند و معلوم می شد که سواد اندک دارند، زیرا به ساده گی نتوانستند نام را بخوانند. هر چند در تذکره نام شوهرم نورالدین نوشته نبود و اما باز هم طالبان گفتند که همین آدم را کار داریم و با خود می بریم؛ زیرا از قبل برای طالبان تمام موضوع گفته شده بود و فرزند خاله ام تمام جریان را برای شان قصه کرده بود.

طالبان شوهرم را در تول بکس موتر افگندند و با خود بردند. بعد ها افشا شد که حسین علی فرزند خاله ام طالبان را به خانۀ ما آورده بود . وی زمانی وادار به این کار شده بود که طالبان بوسیلۀ خسربورۀ فرزند مامایم عادلشاه به خانه حسین علی رفته بودند و برایش گفته بودند که خانۀ نورالدین را برای ما نشان بدهید. وی برای طالبان گفته بود که نورالدین فرزند خاله ام است و خانه اش در خیرخانه است؛ البته اصل ماجرا طوری بود که خسربورۀ پسر مامایم نخواست تا شوهر خواهر خود را به طالبان معرفی کند. او از این رو حسین علی را به طالبان معرفی کرد تا از بازداشت خسربوره اش جلوگیری کند. هرچند من دیدیم که چگونه طالبان شوهرم را به تول بکس موتر افگندند و اما متوجه نشدم که در داخل موتر کی است؛ زیرا من طوری دست پاچه شده بودم که سر از پا نمی شناختم و در برابر طالبان رفتار تند نمودم تا از بردن شوهرم جلوگیری کنم. بالاخره تلاش هایم نتیجه نداد و او را در عقب تول بکس افگندندو با خود بردند. زمانی که شوهرم از چنگال طالبان رها یافت . گفت: من را تا فاصله یی در تول بکس موتر افگندند و به راه افتادند و بعد موتر توقف داده شد . معلوم شد که کسی از موتر بیرون شد. بعد ها فهمیدم که همان شخص حسین بود.حسین علی را زمانی که طالبان از خانۀ او واقع لب جر دستگیر کرده بودند. فامیلش فکر کرده بود که طالبان او را با خود بردند، اما زمانی که حسین به زودی به خانه برگشت. از وی پرسیده بودند. کجابودی. برای آنان گفته بود : خانۀ قانونی را برای طالبان نشان دادم . بعد از این اظهارات حسین،  محمد رازق ماما متوجه شده و فهمیده بود و گفته بود : حسین رفت و نورالدین را در گیر طالبان داد؛ زیرا طالبان در اول زمانی که وارد خانۀ آنان شده بود. بگو و مگو هایی میان شان رخ داده بود که  محمد رازق ماما در آن میان نام نورالدین را از زبان طالبان شنیده بود.

Taliban in Labe jare Khairkhana kabul 01

 لت و کوب ها و شکنجه های طالبان بر شوهرم داستان دیگری است  که خود پردۀ دیگری از این داستان بر می دارد. به گفتۀ او طالبان او را اول در یک اتاق برده بودند و از وی سوال و جواب هایی کردند که بیشتر موضوعات اسلامی بوده و او در هر مورد برای طالبان بیشتر از آنچه که آنان توقع داشتند. پاسخ داده بود و این پاسخ های او به گونه یی طالبان را اغفال نمود. طالبان تا ناوقت های شب همرایش صحبت کرده بودند و بالاخره او را در یک اتاق کوچک دیگر برده بودند که خالی بود و چند عدد دکیبل در آن معلوم می شد . طالبان برایش گفته بودند،  هرگاه جاذبۀ صحبت هایت نمی بود، قصد داشتیم که دراین اتاق با این کیبل ها لت و کوبت کنیم . به گفتۀ شوهرم هرچند طالبان در شب اول از لت و کوب او اجتناب کردند و شاید هم یک دلیلش این بود که او برای طالبان گفته بود. موتر شخصی است و دولتی نیست و در یک جای امن موجود است. فردای آن روز طالبان مربوط به شبکۀ حقانی به حوزه آمدند و از قضیه آگاه شدند. من از طریق یک دوستم که موتر را برای آنان به گونۀ امانت داده بود. برای آنان خبر دادم. طالبان حقانی به حوزه آمدند و بعد از صحبت هایی دوباره رفتند. بعد ها معلوم شد که آنها برای طالبان گفته بودند که موتر نزد ما است. این طالبان از نزد آنان سند خواسته بودند و در پاسخ آنان گفته بودند که سند دارند یعنی موتر را ثبت دولت کرده  و رفته و سندش را می آورند. وقتی که طالبان حقانی حوزه را ترک کردند. طالبان شوهرم را احضار  و دوباره مورد بازپرس قرار داده بودند که گویا موتر را برای دزد ها داده است. افراد مربوط به ملاعمر افراد مربوط به شبکۀ حقانی را دزد های خطاب می کردند. طالبان حقانی چند ساعت بعد به حوزه برگشتند و این بار اسناد ثبت شدۀ موتر را با خود آورده بودند. وقتی که طالبان سند را دیدند، خیلی برآشفته شدند؛ زیرا سند آنان تازه بود و در همان روز درست شده بود؛ اما به دلیل نزاکت هایی که میان شان موجود بود. بازپس گیری موتر را از آنان تقاضا نکردند و اما  شوهرم رات دوباره تحت فشار قرار دادند. دو روز و دو شب در حوزه به همین گونه بر شوهرم گذشت. وقتی که در حوزه به ملاقاتش رفتم. دختر مامایم نیز همرایم  بود. در همان روز به درستی از قصۀ آمدن طالبان و  نشان دادن خانۀ ما بوسیلۀ حسین علی آگاه شدم . بالاخره موتر بدست طالبان نرسید و آنرا طالبان مربوط گروپ حقانی گرفتند و این خشم طالبان را برانگیخت. روز سوم شخصی به حوزه آمد که بعد ها معلوم شد، همان خسربورۀ بچۀ مامایم بود و مسآلۀ موتر دیگر کاووس را و به قول طالبان موتر بنز را برای طالبان راپور داد.

taliban and wepons 01

به گفتۀ شوهرم در آن زمان قبله گاه و  فرزندعمه اش به دیدن وی رفته بودند. درست این زمانی بوده که یک شخص که خود را ملاغنی می خوانده ،  در هنگام ملاقات شوهرم با پدر و فرزند عمه اش نیز در آن محل حضور داشته است.  به گفته او در همین هنگام شخصی آمد و برای مستنطق اش اشاره  کرد و وی رفت . بعد معلوم شد که این آدم همان خسربورۀ فرزند مامایم است که راپور موتر بنز کاووس را به حوزه آورده بود. در حالی که کاووس این موتر را قبلا از کسی خریده بود و بعد برای شخصی فروخته بود. موتر یادشده دولتی نبود و شخصی بود. طالبان بعد از شنیدن نام موتر بنز، گویی دیوانه شدند؛ زیرا طالبان عاشق موتر و اسلحه بودند. می گفتند، در صورتی که راپور اموال دولتی برای ما می رسد. خویش را ملزم به بازگرداندن آن می دانیم و گرفتن آن را به خود یک امر شرعی حساب می کنیم. حتا گاهی می گفتند که همین خویشاوندان و اقارب شما اند که به حوزه می آیند و می گونید که در فلان خانه موتر دولتی ودر فلان خان اسلحۀ دولتی است.

taliban cremeenel in kabul  01

شب آن روز برای شوهرم پرمخاطره ترین شب بود. به گفتۀ  او طالبان ناوقتهای شب  او را دراتاقی برده بودند و یک شخص دیگر هم موجود بود که اتهام آن بیچاره داشتن یک میل تفنگ بود. هر قدر وی داد و فریاد می زد که تفنگ ندارم و یک میل داشتم و آن را تسلیم دولت کرده ام؛ اما طالبان حرفش را ناشنیده گرفتند و بالاخره برایش گفتند که حال با کیبل مجبور هستی سخن بگویی. پس از آن که وارد این اتاق شدم. هنوز در کوشه یی ننشسته بودم که طالبان بالای آن شخص صدا زدند که جراب هایت را از پایت بیرون کن و بخواب . آن مرد بیچاره هم فرمان را عملی کرد و بر روی زمین بر پشت افتاد. دو طالب دو پایش را با چادر بستند و پاهایش را از زمین بلند کردند و برای یک رفیق شان که کیبل آماده در دست داشت ، گفتند، بزن. آن طالب کیبل بر دست آغاز به کیبل زدن نمود و تا که توان داشت و بر کف پاهای این متهم زدند و چنان زدند که فریاد های این مرد به آسمان بلند شد و اما در هر چیغ می گفت: من را بکشید و اما سلاح ندارم. این فریاد های مملو از مقاومت این مرد چنان طالبان را عصبانی گردانید که ناگاه یک طالب بر وی حمله ور شد و با لگد  های خود بر وی حمله ور گردید. دراین وقت طالبان دیگر مداخله کردند و عمل او را ضد اسلامی خواندند  برایش می گفتند، نامسلمان، چرا این کار را می کنی ، این کارت خلاف شرع است. اگر می خواهید این مرد را بزنی ، بگیر این کیبل را و هرچه می خواهی با کیبل بر پا هایش بزن واما با لگد نزن.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا