گـزیده اخبــار

خانه » اجتماعی » داستان زنده گی ما که در زندان پلچرخی به گونۀ دیگری ورق خورد! ۲
داستان زنده گی ما که  در زندان پلچرخی به گونۀ دیگری ورق خورد! ۲

داستان زنده گی ما که در زندان پلچرخی به گونۀ دیگری ورق خورد! ۲

 

از دخمه های ریاست شش امنیت تا زندان بدنام صدارت

قسمت دوم

زمانی که من را از خاد ششدرک به صدارت منتقل نمودند. در یکی از اتاق ها در صدارت با داکتر صاحب سراج یکجا شدم که او نیز تحت تحقیق قرار داشت. من میدانستم که داکتر صاحب دهزاد حالا در کانادا است. او را تنظیم کرده بود و با من در تماس بود. وی روزی برایم گفت که او را مستنطقین تحت فشار قرار داده است تا آدرس شخصی را بدهد که از طریق او  ارتباطات اش تامین شده بود. هرچند من اصرار کردم که از افشای او خودداری کند و به من وعده کرد که مقاومت می کند و اما بعدتر زمانی که داکترصاحب دهزاد دستگیر شد . فهمیدم که او را به گیر داده است. حتا بعد ها حرف هایی شنیدم که گویا داکتر صاحب را من در چنگ دولت داده ام. در حالی که ای کار را داکتر صاحب سراج که صنفی او بود، نمود بود و بخاطر عدم افشای این عمل اش من را متهم به این کار کرده بود.

polcharkhi Jail and Masheed Nots 15

تنها جناب داکترصاحب سراج نبود که چنین کرد؛ بلکه دوستان دیگری هم بودند که با تاسف در برابر من کم لطفی کردند و بخاطر بزرگ و با شجاعت نشاندادن خود و جا زدن خود بحیث آدم بسیار با مقاومت و نترس کوشش کردند که بگویند، که گویا من آنان را قلمداد کرده ام. خداوند گواه است که بسیاری را ازمن پرسیده بود که من خوب می شناختم و اما یک سخن استاد اگبر در گوشم بود که گفته بود، اسناد را یافته اند و اما پراگنده است و نمیدانند که کی با کی ارتباط دارد و این همه ارتباطات وسیع  چگونه تامین شده است. به گفتۀ او صرف ازقراین چیز هایی را دریافته اند وبسیار لیست های کلانی نزد شان بود که آدرس مشخص نداشت و از هرکس راجع به آن پرسان می کردند. چند لیست را در ششدرک برای من نشان دادند که به قلم خودم بود و اما از این که میدانستم، نمیدانند ، به کلی انکار کردم.  چنانکه یک لست را برایم نشان دادند که در حدود بیست و چند نفر بود و بوسیلۀ انجنیر صاحب صبور تهیه شده بود و بیشتر همصنفی ها و سایر شناخته هایش بود. به همین گونه لیست های دیگری هم به گونۀ مثال یک لست را نشان دادند که بوسیلۀ عنایت الله احمدی تهیه شده بود و بیشتر محصلان فاکولتۀ زراعت بود و نام های انجنیر واسع  و واصل نیز در آن موجود بودند.

در این شکی نیست که مقاومت کردن در برابر خاد تحت فرمان کا جی بی امر ساده یی نبود و حتا بار ها واقع شد که چند نفر از شدت لت و کوب و شکنجه اقرار به مردار کردن یک تن نموده بودند. این را زندانیان می دانند. معمولا کسانی که از طریق یک شخص معرفی می شدند، فورم متقابله می شدند و از فورم معلوم می شد که کی و چگونه و بوسیلۀ کی قلمداد شده است.خداوند را گواه می گیرم که من یک نفر را قلمداد نکرده بودم و اما تمامی مسؤولیت ها را بدوش خود گرفتم و صرف در آخر ناچار شدم که بگویم،استاد اکبر را می شناسم . آن هم به دلیلی که می دانستم او جای مشخص ندارد و در آن وقت ها بیشتر محتاط شده بود و به چنگ شبکۀ استخبارات رژیم نمی  آمد. استاد اکبر برای اولین بار زمانی افشا شد که رحمت الله و حاجی نواب بازداشت شدند. زمانی که عکس هایش را در خاد ششدرک دیدم، به این موضوع متوجه شدم. در آنجا دریافتم که محمدانور شعیب و مرزا هم من را قلمدادکرده بودند و اما طوری که آدرس من را نداده بودند.

Shkanja and jail 15

پیش از من بسیاری ها زندانی شده بودند که من با آنان رابطه داشتم وشماری از آنان من را قلمداد هم کرده بودند و حتا خانۀ من را هم نشان داده بودند. چنانکه اعضای خاد برای بازداشت من به خانه آمده بودند که من در همان شب نبودم واما با تاسف که اشتباهی رخ داد و صبح همان روز در فاکولته نزدیک کتابخانه به چنگ دولت افتادم. فکر می کنم که موتری که من را تعقیب می کرد. تعقیبی هم داشت که حتما یکی از دوستان من بود که شب در خانه موفق به دستگیری ام نشد و در فاکولته به تعقیب من آمدو بالاخره بازداشت شدم. به هر حال آن زمان ها گذشت و به قول شماری ها تقدیر چنین بوده است و اما یگانه شکوۀ من از دوستان این است که دست کم من که در برابر آنان خاموشی  اختیارکردم، آنان  نباید از این خاموشی من سؤ استفاده می کردند و بخاطر برائت خود ضد من تبلیغ نمی نمودند. به هرحال من عرض حال خود را گفتم و خیر باشد. هدف ما رضای خدا بود و رهایی کشور از چنگال مهاجمان . این کار امر ساده یی نبود و قربانی می طلبید و ما باید برایش قربانی می دادیم . از خداوند  منان آرزو دارم که قربانی های ما را  صادقانه و دیندارانه قبول درگاۀخود نموده باشد.

شرایط صدارت طوری بود که هر چند  روز بعد زندانیان ازیک اتاق به اتاق  از این اتاق دیگر منتقل می شدند. و در آن اتاق با دگرمن صاحب پاینده محمد خان آشنا شدم وانجنیر عارف هم در همان اتاق بود. نان صدارت از طرف صبح یک پیاله چای شیرین همرای چهارم حصۀ رود سیلو بود و از طرف چاشت بیشتر اوقات قابلی پلو می داد. هر کاسه برای دو نفر داده می شد و گاهی یگان کاسه را مخفی هم می گرفتند. زندانیان در صدارت بیشتر نان می خورند و با اشتهاتر بودند. شماری ها با یک کاسۀ دونفری هم سیر نمی شدند. فراموشم شده که در آن اتاق با کی هم کاسه میشدم و اما اینقدر به یادم است که هم کاسه ام می گفت که گویا من زیاد نان می خورم. من می فهمیدم که نان کم می خورم و اما چون آهسته می  خوردم و دیروقت را دربر می گرفت. طرف مقابل فکر می کرد که من زیادخوار هستم . یک روز برایش گفتم که برنج را دو تقسیم می کنیم تا دیده شود که کی زیاد و کی کمتر نان می خورد. همین طور کردیم .هنوز کاسۀ من پر از برنج بود که کاسۀ برنج او خالی شد. بعد از آن با دیگران جنجال می کرد تا با من همکاسه باشد؛ زیرا برایش ثابت شد که من کم خورو درضمن دیرخور بودم که هر دو عادت برای آدم های شکمبو دوا و مرحم است.

 Zendan Polcharkhi 01

                    در زندان پلچرخی 

 در حدود اضافته تر از شش ماه در زندان صدارت ماندم و بعد به زندان پلچرخی منتقل شدم. برای اولین بار در اتاق های کوته قفلی منتقل شدیم و وضعیت اتاق ها خیلی خراب و درهم  و برهم بود. زمانی که داخل کوته قفلی شدیم و آشفتگی ها در داخل پنجرههای کوچک را دیدم و وضعیت نابسامان زندانی ها خیلی ها برایم تکاندهنده بود و شاید در همان اولین لحظات خیلی ها برایم دشوار گذشت واما بعدتر با آن دشواری ها، آشفتگی های دردبار و روح کش و جسم سا گویی آهسته آهسته عادت کردم و حالت اولی ام خیلی عوض شد؛ ورنه با آن خیال وهوای اولی که وارد اتاق شدم، اگر حالتم تغییر نمی کرد،  شاید چند ساعت بعد به اصطلاح زهره طرق می شدم. این گفته مصداق خوبی بر حقیقت وجودی انسان است که او از گل کرده نرم و نازک واز سنگ هم سخت تر است. انسان گاهی چنان نازک و تحمل ناپذیر و نازدانه می شود که همه چیز او به میزان حیات یک گل سقوط می کند و اما گاهی در برابر دشوار ها چنان دست وپنجه نرم می کند و استوارو پایمردانه می ستیزد و هرگز از پا نمی ایستد که صلابت سنگ را پیدا کرده و از سنگ هم سخت ترو محکمتر می شود. داستان زنده گی ما در زندان پلچرخی به گونۀ دیگری ورق خورد و رخداد ها و حوادث دیگری به سراغ  ما آمد و شرایط پرفراز و نشیب را در آن زندان مخوف برای مدت طولانی سپری کردم. زنده گی در زندان پلچرخی هر از گاهی همراه با حادثه های دلخراش و ناگوار بود که قصۀ یک یک آنها شاید کتابی فراتر از مثنوی هفت منی بخواهد واما در این جا به گونۀ  گزینشی به شمار رخداد ها اشاره می کنم.هنوز چند روز از آمدن ما از زندان صدارت به زندان پلچرخی نشده بود که با حادثۀ دلخراش و جگر تراشی رو به رو شدیم که خون بدن ما را گویی چوشید.

polcharkhi jasoossei 09

هنوز چند روزی از آمدن ما از صدارت به این اتاق زندان پلچرخی سپری نشده بود که یک بار ساعت های دوزده بجۀ شب دروازه را گشودند و با شتاب عجیب داخل اتاق شدند. به مجردی که داخل اتاق شدند. هیجانی و شتاب آلود بر سر زندانیان ریختند و گفتند، عاجل بیرون شوید. زندانیان وارخطا از خواب بیدار شدند و  از جای خود بلند شدند. سربازان حتا فرصت لباس پوشیدن را هم به زندانیان ندادند و گفتند که به هیچ چیز دست نزنید و  فقط بیرون بروید. زندانیان وحشت زده بطرف دهلیز عمومی به حرکت افتادند به مجردی که وارد دهلیز بلاک شدیم، سربازان و صاحب منصبان با یک صدا و حمله کنان می گفتند که جابجا ایستاد باش و رویت را به دیوار بگیر و چشمانت را پت کن و دست ها هم بالا. ما که به شدت زیر تاثیر این حادثه رفته بودیم وخیلی وارخطا و هیجانی شدیم.  روی های خویش را بر دیوار میخکوب کرده و چشم های ما را بسته کردیم و هرچه که فرمان دادند، انجام دادیم. آشکار است که در چنین حالی جز صدای مرگ طنین دیگری شنیده نمی شود. ما همه فکر  کردیم که چند لحظه بعد بر هر کدام ما فیر صورت میگیرد و ما همه یکجا کشته می شویم. این در حالی بود که قصۀ کشتار های گروهی وبیرحمانۀ دوران تره کی وامین ملعون پیش چشمان ما سیاهی می کرد.  چند لحظه سپیری شد و صدای  فیر شنیده نشد و اندکی جان دوباره به رگ های پیدا شد و نفس گویی دوباره در وجود ما دمیده شد. زمانی که روی خود را در دیوار، چشم ها را بسته و دست ها را در دیوار بلند گرفتیم.حالتی برای من دست داد که گویی همه چیز را و حتا خود را فراموش کردم و در خود گویی تهی شدم و چنان در خود فرو رفتم که فقط یک انتظار گوش هایم را می نواخت که آن تنها فیر تفنگ بود و بس. فقط همین آخرین انتظار ما بود که چگونه و چه وقت تفنگ به صدا می آید و مرمی ها بر سر پشت و پهلوی ما خالی می شوند. هرچند این رخداد چند دقیقه را در بر گرفت  و  اما چنان بر ما طولانی گذشت که هر ثانیه اش گویی یک ساعت گذشت. ما در آن حال درانتظاری به سر می بردیم که پایانش برای ما ناپیدا بود واما انتظاری خطرناک که مجال اعتراض در آن نبود و فرصتی هم نه برای آن که مکتب اعتراض را با آن آبیاری کرد و کلید پیروزی ها را در آن سراغ نمود. زمانی که وقت زیاد سپری شد و گپ گپ  بیشتر بلند شد و صدای سکوت در دهلیز شکسته شد. متوجه شدیم که صدای سربازان بلند شد. بعد ها فهمیدیم که سربازان داخل اتاق ها شده بودند و تمام اتاق ها و حتا داخل دوشک ها و بالشت ها و بیک ها صندوق ها را چپه کرده بودندو جسجو نموده بودند. چند دقیقه بعد برای ما قومانده دادند که دست های تان را پایین کنید و بروید به سوی اتاق های تان. ما که مثل آدم های یک بار مرده شده بودیم و گویی حرکت از بدن ما رخت بربسته بود. خود را تکان داده و به حرکت افتادیم و خود را به اتاق های خود رساندیم. آری آن صحنۀ وحشت بار هر گز در زنده گی فراموشم نمی شود و آن صحنه گواۀ روشنی از یک رویکرد استبدادی ترین و ستمگار ترین نظام در تاریخ بشریت است که در نماد دهشت و وحشت شگفت انگیز درآنروز به ظهور رسید. هرچند ما جان به سلامت بردیم و اما در واقعیت کشته شدیم، عصیان های ما را قیام های ما را و تمامی تکان ها وفریاد های ما را به گونه یی به گروگان گرفت که تا امروزهم ادامه دارد .  هنوز چند ماه سپری نشده بود و صورت دعوا برایم نیامده بود که روزی یک باشی نام من را خواند و من صاحب گفتم. گفت: بیا. به دنبالش حرکت کردم وفهمیدم که مسآلۀ تازه یی پیش آمده است؛ زیرا دو و یا سه روز پیشتر دگرمن صاحب عبدالغنی برایم گفت : هرگاه در مورد او از من چیزی پرسیدند، از شناختن او انکار کنم. از وی پرسیدم که چه شده است. وی گفت من در مورد ارتباطات خود با شما چیزی نگفته ام و صرف گفته ام که او وطندار من است و پدر، کاکا و خانواده اش را می شناسم و اما از لحاظ تنظیمی و سیاسی با او شناختی ندارم. از این که من شرایط دشوار تحقیقات را سپری کرده بودم، باشنیدن حرف های او وارخطا شدم و برایش گفتم ، ای کاش از شناخت من به کلی انکار می کردید. برایش به تکرار گفتم که در صدارت برایت نگفته بودم که هرگاه راجع به من چیزی از او بپرسند، انکار کند. هرچند دگرمن صاحب نمی فهمید و اما  رابطۀ او از طریق خواهر زاده اش عنایت الله بوسیلۀ من تنظیم شده بود. از این که مستنطق ها از هرکس بصورت تاکتیکی پرس و پال می کردند و با توجه به رابطه های خانواده گی، قومی و خویشاوندی، به گونۀ دروغ اتهام بر دیگران بسته و می گفتند که فلان کس گفته است که شما را می شناسد. آدم های ساده رابه این طریق خیلی ساده گول می زدند. از این که بنا بر نبود فرصت نمی توانستم با دگرمن صاحب  صحبت کنم  و او بطرف اتاق خود رفت و من هم  به طرف آشپز به حرکت افتادم تا قروانه بگیرم. این گفت و گوی ما صرف در مدت کوتاهی صورت گرفت که انتظار نوبت را داشتیم .

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا