گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » خونی که مارارسواکرد!اولین شهید گمنام در نهضت اسلامی افغانستان
خونی که مارارسواکرد!اولین شهید گمنام در نهضت اسلامی افغانستان

خونی که مارارسواکرد!اولین شهید گمنام در نهضت اسلامی افغانستان

 Masood and First Qiam 23
             آغاز نخستین قیام مردم پنجشیر  دربرابر رژیم محمد داؤود تحت قیادت زنده یاد شهید  احمد شاه مسعود 

یادداشت نواندیشی : فقط به دلیل اینکه یکی از مظلوم ترین چهره های نهضت اسلامی افغانستان یعنی زنده یاد انجنیر جان محمد ازآزاده گان تاریخ و دیگر شهیدان گمنامی که قربانی جلادان مسلمان نما و  پیشقراؤلان سازمان جاسوسی پاکستان شده اند این نوشته را با تشکر از نویسنده توانای  آن جناب عتیق الله مولوی زاده و ناشران آن سایت وزئن قطره و همچنان سایت آزمون ملی دوباره منتشر میسازیم .

 تکلیف کسانی که برخلاف موازین شرعی و قانونی و اخلاقی به بهانه واهی شهر کابل را موشک باران کردند و هزاران هزار از باشندگان بیچاره شهرکابل را کشته و زخمی نمودند چه می‌شود؟! تکلیف کسانی که باسیاست های ضد مردمی و ضد انسانی موجب شدند که افغانستان بازیچه آی اس آی و آمریکا و ناتو شود،شرف، عزت، وقار و ناموس این ملت در بازار به حراج گذاشته شود چه می‌شود؟!در کشمکش قدرت بین فرزندان آدم، قابیل بردارش، هابیل را کشت و اولین جنایت را درتاریخ انسانیت رقم زد،کوس رسوایی قابیل، همگام با مظلومیت هابیل عبرتی برای همه آدمی زادگان در این کره خاکی شد. باانجام آن جنایت، قابیل رسوای تاریخ شد ولی  برای جلوگیری ازرسوایی  بیشترش کلاغ و یاهمان زاغ پرنده بدشئون و ناخوش آیند باچهره تاریک و سیاه، خودش رابه او رسانید و برایش فریب و تزویر راآموخت. کلاغ، قابیل را یاد داد که چگونه جسد برادر مقتولش را زیر خاک پنهان کند تا بیشر رسوا نشود، ونسل های آینده عالم انسانیت از آن جنایت خبردارنشوند. اگر کلاغ مکار نیامده بود و آن حیله گری و پنهان کاری را برای قابیل یاد نداده بود، جسد بی جان هابیل در دست قابیل می ماند و هرجا که می‌رفت بناچارآن را باخود حمل می‌کرد. جسد هابیل  او را به عنوان قاتل خودش دنبال می‌کرد و او را مورد باز پارس قرار می‌داد که چرا من هابیل، من برادر، من فرزند آدم و من بیگناه را که برادر تو بودم کشتید و زندگی و حیات را از من گرفتید؟ و او هیچ جوابی برای گفتن نداشت. قابیل نمی‌توانست آن جنایت هولنا ک را فراموش کند آن طوری که جنایت کاران بعد ازاو هم نتوانستند جنایات کرده خودشان را به فراموشی بسپارند . اگر کلاغ بدخوان به سراغ قابیل نمی آمد سرانجام قابیل دیوانه می‌شد زیرا وجدانش اورا آرام نمی‌گذاشت و او را با تمام قوت سرزنش می‌کرد، ولی کلاغ مکار وحیله گر او را از دیوانگی و رسوایی بیشتر نجات داد.آری همه جنایت کاران به کلاغ های بدسرشت و مکار نیازمند بودند که جنایات خودشان را درپناه حمایت و مشوره آنها انجام دهند  و لی با گذشت زمان وتکامل انسان درپهنه گیتی، کلاغ ها از مسند رهبری و مشوره ما انسانها  کنار رفتند و جای شان را  کلاغ های انسانی ازنسل آدمی زادگان جاگزین شدند. حضور کلاغ های انسانی مو جب گردید، که جنایتکاران و آدم کشان، بیشتر خون بریزند و بد تر از گذشته جنایت کنند و بیشتر از گذشته پنهان کاری کنند و جنایت خود را برای سالیان سال  مخفی نگهدارند. این بار، برادر هابیل را در حضور ما کشتند و زبان مارا بستند و همه قلم ها را شکستند که حرفی برزبان نیا وریم و مطلبی از آن مظلومیت پنهان رقم نزنیم. کلاغ  مکار و حیله گر اینبار از سرزمین پنجاب و اهریمنانی از لانه‌ای بنام آی اس آی سازمان مخوف اطلاعاتی نظامی گران پاکستان  به میدان آمد.اینبار کلاغ های پنجابی از بین نهضت اسلامی افغانستان  قابیل ساختند و برایش  بستن و کشتن و سربه نیست کردن را آموزش دادند که هرچه می‌کند سالیان سال در خفا ماند و کسی از کارش خبر دار نشود. وقتی انسان  به تاریخ سیاه و نکبت بار چهل سال اخیر سرزمینی بنام افغانستان را نگاه می‌کند ،از این همه خون‌های برزمین ریخته و قتل و کشتارانسان‌های بیگناه، تعجب می‌کند که اسلام و ایمان این خون‌خواران و مدعیان دروغین به اسلام و قرآن در کجابوده است؟

taliban and Bloode in kabul 23

 آیا اینها براستی ذره‌ای به کتاب خدا و روز جزا ایمان داشته اند؟

آیا ذره‌ای تشویش داشته اند که روز قیامت دربرابر دادگاه عدل الهی چه پاسخی خواهند گفت؟

آیا ریشه این ذلت‌ها و رسوایی‌های ما مردم که در پستی و بی‌عزتی شهره‌ی عالم گردیدیم ریشه در همین خون‎های بناحق ریخته‌یی ندارد که با مظلومیت از دنیا رفتند و هیچ کسی هم از ناله و فریاد شان خبردار نشد.اگر اندکی بادقت به این مظلومیت‌ها نگاه کنیم در آن لحظاتی که انسان بیگناهی شکنجه می‌شود و هیچ ناصر و مددگاری هم به سراغش نمی آید،تنها ناله‌اش راخدایش می‌شنود، آن خدایی که او راخلق کرده است و او را دوست دارد. آیاخدای آن مظلوم، آن قوم را بخاطر همیاری و همکاری و یا سکوت در برابر آن مظالم مورد غضب قرارنمی‌دهد؟!  و قتی بتاریخ حاکمیت سیاه چپگرایان و راست گرایان و یاهم کمونست‌ها و مسلمان‌ها در چهل سال گذشته نگاه می‌کنم آنقدر مظلومیت‌های خاموش و پنهان در این سرزمین واقع شده است که قلم از بیانش عاجز می ماند و در نتیجه خیانت و چشم پوشی قلم بدستان وسبک نگری روشنفکران به فراموشی سپرده شده است. من ازاولین مظلومی که بدست برادرش کشته شد سخن می‌گویم شهیدی که مقام اول راداشت،اول بودن در همه‌ جا از اهمیت خاصی برخورداراست.آدم اول، شاگرد اول، قهرمان اول، شهید اول،همه اول‎ها برای خودشان جایگاه خاصی دارند، ولی این شهید که اولین شهید نهضت اسلامی بود(نه آن شهدی که داوودخان اعدامش کرد و اسمش شهید انجنیر حبیب الرحمن نجرابیست)، نه، منظورم او نیست. او اولین شهید است که بدست دشمنش کشته شد و همه کس او رامی شناسند و بر او می بالند خانواده‌اش را، پدرش را خویش و قو مش را همه می‌شناسند. ولی شهید اولی که من می‌گویم گمنام است او را نه دشمنش بلکه دوست و برادرش، برادر فکری و اخوانیش کشت.ازآن خاطر باآن که او اولین شهید و کشته بدست برادر بود،گم نام ماند، هیچ جا و هیچ کس بصورت خاصی ازاو یاد نکرد.گرچه برادران جمعیتی و حزبی برای رسیدن به اهداف بی‌ارزش سیاسی و دنیوی خود شان از هیچ آبروریزی و تهمت و افترا بین هم دریغ نورزیدند، و لی برخلاف معمول در مورد قتل و شکنجه این شهید مظلوم همگان سکوت اختیار کردند و در هیچ جایی بصورت واضح اسمی از وی بر زبان نیاوردند. گویا به نحوی همگان در ارتکاب جنایت، علیه او باهم شریک بودند، و این چه دردناک است که انسان مومن و آزاده را برای اهداف سیاسی به غلط متهم کنند، شکنجه کنند و او را بکشند و بعد هم با هزار نیرنگ و فریب مرگ او را،  مظلومیت او را،  خون بناحق ریخته او را و در نهایت قبر و زیارت او را به فراموشی بسپارند که هیچ کس او را یادی نکند. این نوع کشتن،کشتن معمولی و  یکباره نیست، چنین شهیدی به درازای تاریخ و تا پایان جهان هرروز کشته می‌شود!. این خون بناحق ریخته وقتی بر زمین نهضت اسلامی افغانستان ریخت که سالیان آغازین کاربود، هنوز نهال نهضت اسلامی شاخه و پنجه پیدانکرده بود که خون یکی از فرزندانش را بصورت بسیارناجوان مردانه برپایش ریختند و این شجره طیبه را که می‌رفت برای بندگان خدا میوه هدایت و رحمت نصیب کند به شجره خبیثه مبدل کردند که ثبات و قرار را از دست داد و از همان روز تا کنون از بی‌ثباتی و ناتوانی هرروز به بازوی خبیث و اهریمنی  تکیه می‌کند و به پای فرعونی سرتعظیم می‌گذارد! و پایانش هم این ذلت و رسوایی شرم آوری که مردم بیچاره ما رابدان گرفتار ساخت.آری من از آن شهید گمنامی سخن می‌گویم که مکارانه او را دستگیر کرده،ناجوان‌مردانه شکنجه نمودند و به شهادت رسانیدند. شاید هم خون بنا حق ریخته او بود که مارا چنین شرمنده و رسوا کرد!روزگاری که سردار محمد داوود قدرت را بدست گرفت و نظام جمهوری را در کشور ما اعلام کرد، چپی‌های خون‌خوار بخصوص پرچمی‌ها دورش را گرفتند و با ایجاد وسواس بر وی جوان مسلمان و

ahmad shah masood and islamic ....23

بیگناهی را بنام انجنیرحبیب الرحمن از دانشکده پل تکنیک کابل دستگیر و بدون محاکمه و دادگاه به اتهام توطئه و دهشت افگنی اعدام کردند. اعدام او موجب شد که بقیه اعضای نهضت اسلامی از ترس متواری گردند  و درنهایت راهی پشاور پاکستان گردیدند. با ورود سران نهضت بخصوص استاد برهان الدین ربانی و انجنیر گلب الدین حکمتیار، مولوی محمد یونس خالص، و مولوی  فضل هادی شنواری به پشاور، مقامات پاکستانی، بخصوص آی اس آی، سازمان اطلاعاتی ارتش پاکستان، فرصت خوبی پیداکرد که از حضور این ناراضیان و مخالفین دولت جمهوری داودخان، کما ل استفاده را بنماید و عملیات تخریبی علیه داودخان را در داخل کشور طراحی نماید که بعدازگذشت چند ماه درتابستان ۱۳۵۴عملیات نظامی در چندین ولایت افغانستان ( کنر، لغمان، پنجشیر، بدخشان،پکتیا..) توسط تعداد از اعضای نهضت اسلامی به رهبری انجنیر گلب الدین حکمتیار راه اندازی شد. مسئولیت رهبری عملیات را در ولایت کنر جوانی گمنام بنام انجنیر جان محمد که نام اصلی اش محمد صادق بو د و در ولایت لغمان مولوی حبیب الرحمن  و در پنجشیر احمد شاه مسعود،در ولایت بدخشان داکترمحمد عمر،و در ولایت هرات انجنیرسیف‌الدین نصرت یار به عهده داشتند، عملیات با شکست و کشته شدن تعداد زیادی از اعضای نهضت به دست نیروهای دولتی ومردم محلی پایان یافت و از جمله شرکت کنندگان عملیا ت تعداد محدودی،از جمله انجنیر جان محمد( صادق ) و احمد شاه مسعود و انجنیر محمداسحاق همراه بابرادش شهید انجنیرکفایت الله و تعداد دیگر جان بسلامت بردند و بعد از مدتی به پشاور برگشتند و جناب انجنیر گلب الدین حکمتیار را در رابط باشکست و کشته و زندانی شدن تعداد زیادی از اعضای نهضت مورد سوال قراردادند. زیرا برادر حکمتیار قبل از انجام عملیات در داخل، برنامه عملیاتی را کاملا موفقانه وانمود کرده بود که گو یا جمعی از ارتشیان و نظامیان اردوی محمد داود به رهبری عبدالکریم مستغنی که از نزدیکی و همیاری  داودخان با کمونست های ناراض هستند در سالروز جشن پیروزی با اقدام نظامی علیه داودخان قدرت را بدست میگرند  و حکومت اسلامی به رهبری برادر حکمتیار را درکابل اعلام می‌نمایند (شتر درخواب بیند پنبه دانه ) .

shotor Dar khwab benad ponba dana 23

یکی از برادران  که در جلسه مهمی در رابط با همان عملیات به ریاست برادر حکمتیار شرکت داشته بود برایم گفت، وقتی برادرحکمتیار، برای ما نقشه عملیات را علیه داود خان تشریح  می‌کرد و در آن باب سخن می‌گفت برادری بنام مولوی سلطان جان  از برادر حکمتیار خواهان توضیح بیشتر در چگونگی تطبیق انجام عملیات شد که گویا و ضعیت کابل چه می‌شود؟ جناب حکمتیار درپاسخ فرمودند، برادر عزیز من بخاطر ملحوظات امنیتی نمی‌توانم بیشتر در مورد جزییات سخن بگویم و لی شما آنقدر مطمئن باشید که کار داود خان یکسره می‌شود و حکومت اسلامی  به برکت جهاد و ایمان شما مجاهدین در افغانستان  مستقر می‌شود.  گوینده داستان که اکنون هم بحمدالله در قید حیات هستند، برایم گفت  وقتی حکمتیار به این جا رسید دفترچه کوچک از یاد داشت هاییش را از جیبش بیرون کرد و خطاب بهمولوی سلطان جان گفت  برادر،برایم بگو که از بلاک‌های مکروریان کابل کدام یک را می‌خواهید که من در همان روز اول ورودم به کابل فرمان ملکیتش را برای جناب عالی صادرکنم.  شهید مولوی سلطان حان گفتند برادرغزیز ما که بخاطر بلاک مکروریان جهاد نمی‌کینم. هدف من این است که اردوی داود خان تکلیفش چه می‌شود  بالاخره ما در مقابل یک دولت می‌خواهیم قیام کنیم، داود خان هم رییس دولت است، این کار شوخی بردار نیست!.

mecroryan kabul 23

بیچاره مولوی سلطان جان هم شهید شد و دیگر هرگز برادر حکمتیار را ندید! داستان بلاک مکروریان هم به افسانه تبدیل شد که تنها ما سه نفر خبرداریم (جناب حکمتیار و انجنیرحبیب الرحمن و من روایت کننده ) و بقیه از این دنیا رخت بستند ورفتند! بعد از انجام عملیات نظامی و شکست سریع انقلابیون در چندین ولایات افغانستان از کسانیکه زنده ماندند و به پشاور برگشتند باشدت و قوت تمام خواهان پاسخ از برادر حکمتیار، شدند.آ قایون  استاد برهان الدین ربانی، احمدشاه مسعود، انجنیر محمد اسحاق، و انجنیرجان محمد بودند. برادر جکمتیار برای اعتراض کنندگان  پاسخی نداشتند به جز آنکه می‌فرمودند شما برادران با شرکت در جهاد مسلحانه علیه داودخان به اجر و ثواب بزرگی نایل گردیدید که شیطان با ایجاد تشویش و ندامت و ایجاد سوال در ذهن شما می‌خواهد آن اجر و ثواب راضایع کند ولی بهتراست که شما برخلاف شیطان عمل کنید و اصلا سوال نکنید! با تو جه به مخالفت استاد برهان الدین ربانی با انجام عملیات نظامی علیه داودخان، از اول و شکست عملیات نظامی برادرانقلابی در داخل و زنده برگشتن تعداد محدود از افراد مهم و سرشناس نهضت به پشاور، برادر حکمتیار خودرا در تنگنا احساس نمود و برای خاموش کردن صدای مخالفت با عملیات شکست خورده تصمیم گرفت که مخالفان خودش را یکی پشت سر هم ازصحنه روزگار بردارد و سربه نیست کند، بخصوص که در آن روزگار مقامات آی اس آی با قوت تمام از جناب برادر حکمتیار حمایت کامل و بدون قید و شرط می‌نمود. درهمین راستا بود که انجنیر جان محمد فرمانده عملیات نظامی و لایت کنررا درپشاوردستگیر نمودند و در قلعه بالا حصار پشاور زندانی کردند.انجنیر جان محمد برای چند ماه در اختیار آی اس آی زندانی ماند. برادر حکمتیار و آی اس ای از جان محمد می‌خواستند تا بگوید که برای داودخان در پشاور جاسوسی می‌کند و در هسته جاسوس استاد برهان الدین ربانی به عنوان رییس و احمد شاه مسعود و انجنیر محمداسحاق وانجنیر کفایت اله از همکاران این شبکه جاسوسی درپشاور میباشند. برادرحکمتیار میخواست با بدست آوردن چنین اعترافی از انجنیر حان محمد تمامی (مخالفین)اعضای شبکه را به شمو ل استاد برهان‌الدین رباین و احمدشاه  مسعود و انجینیر محمد اسحاق سر به نیست کند و برای همیش خاطر میارکش را از مخالفت و مخالفین آرام نماید. ولی بیچاره انجنیر جان محمد که تازه از عملیات نظامی علیه داود خان در ولایت کنر برگشته بود، زیر بار نمی رفت و اعتراف به جاسوی نمی‌کرد تاآنکه آی اس آی از بد ترین شکنجه‌ها علیه وی استفاده کرد. یک نوع ازشکنجه‌های معروف آی اس آی  درآن زمان  انداختن گربه های تعلیم یافته پنجابی به داخل تنبان متهم می‌بود،و آنگاه انصاف به دست گربه بود که با بیچاره مظلوم دربند چه معامله می‌کرد بخصوص که گربه تعلیم یافته برای نجات و فرار خودش هم تلاش می‌کرد و لی راه فرار برایش وجود نداشت حالا چه شکنجه هایی که تا کنون به بیرون درز نکرده است و روح ماانسانها هم ازآنها خبر ندارد و لی برادر، بی مروت، بی رحم وبی انصاف برای این که خودش را از سوال و پرسان آرام کند دست به چنین اقدامی زد و در نهایت توانست از آن بیچاره مظلوم به زور دندان گربه پنجابی اعتراف بگیرد که بلی من عضوی از شبکه جاسوسی به رهبری برهان الدین ربانی هستم که در پشاور برای  سردار محمد داود خان جاسوسی می‌کنیم! بعد ازگرفتن چنین اعتراف ازانجنیر جان محمد  اقدام به دستگیری احمدشاه مسعود نمودند که مسعود با هوشیاری و آگاهی از نقشه، از چنگ آی اس آی و برادر حکمتیار فرار نمود و قضیه دستگیری وزندانی کردن بیچاره انجنیر جان محمد از جانب آی اس آی  به همکاری برادر حکمتیار بین سائر مهاجرین نیز پخش گردید و آی اس آی برای حفظ اعتبار و آبروی خودش ازاقدامات بعدی علیه دیگران بخصوص استاد برهان الدین ربانی  و احمد شاه مسعود خود داری نمود ولی سر به نیست شدن مظلو م انجنیرجان محمد در زندان آی اس آی  تا به امروز به عنوان یک مظلومیت سری و پنهان با قی ماند. خانواده انجنیر جان محمد بخصوص مادر پیر و برادرانش برای سالیان سال از مرگ او خبر دار نشدند و برادرحکمتیار به بهانه آنکه انجنیرجان محمد بعد از عملیات ضد داود خان به تکلیف رو حی شدید مبتلا گردبد و برای تداوی و معالجه در خارج از پاکستا ن بسرمی‌برد،سالیان سال خانواده مظلومش را در انتظار بازگشت او نگهداشتند. درآن روزگار رسم برآن بود که کسی را که میخواستند از دم تیغ بگذرانند قبلا برایش تبلیغ می‌کردند که بیچاره فلان به تکلیف روحی مبتلا شده و شرائط دشوار هجرت او را دیوانه ساخته است، تا آنکه طرف زمینه کشتنش مهیا می‌شد و اورا می‌کشتند  و ازدینا می‌رفت و می‌گفتند که بلی بیجاره عقل و هو ش خودرا ازدست داده و در شفاخانه تحت مراقبت قرادارد کسی را نمی‌شناسد و از شما هم میخواستندکه برایش دعا کنید تا خداوند برایش شفا عاچل نصیب بفرماید!

آری انجنیر جان محمد را کشتند و کشتنش را پنهان کردند تا کنون ازقبر او و خاک او خبری نیست و او هم چنان گمنام ماند و لی برادران و اعضای حزب اسلامی حکمتیار هنوز هم به جا ی ندامت و پشیمانی از کشتن یک انسان بیگناه، لجوجانه ادعا میکنند که او جاسوس بود و اسناد جاسوسی او برای همگان معلوم شد ولی باز هم اگر قبول کنیم که او جاسوس بود جاسوسی برای کی؟ برای سردار داود خان! ولی اگرقبول کنیم که او جا سوس بود سوال اینجاست که شما چرا او را علنی محاکمه نکردید؟ چرا او را شکنجه کردید و با شکنجه در زندان آی اس آی از او اعتراف گرفتید و مهم تر از این آ یا شما حق کشتن اورا داشتید؟!

اگر انجنیر جان محمد ،به جرم جاسوسی به داود خان مستحق مرگ بود پس کسانیکه با جنرال تنی کافر خلقی کمونست و دوستم رهبرملیشای بدنام و بقیه خلقی های کافر دوآتشه  هم پیمان شدند و کودتا نمودند تکلیف شان چه می‌شود؟!

تکلیف کسانیکه برخلاف موازین شرعی و قانونی واخلاقی به بهانه واهی شهر کابل را موشک باران کردند و هزاران هزار از باشندگان بیچاره شهرکابل را کشته و زخمی نمودند چه می‌شود؟!

تکلیف کسانیکه باسیاست های ضد مردمی و ضد انسانی موجب شدند که افغانستان بازیچه آی اس آی و آمریکا و ناتو شود،شرف، عزت وقار و ناموس این ملت در بازار به حراج گذاشته شود چه می‌شود؟!

ولی واقعیت امر این بود  که شهید انجنیرجان محمد جاسوس نبود او جوان مومن مسلمان و فداکاری بود  که تحصیلات عالی، آرامش خانواده و درنهایت حیات و زندگی خود را قربانی اعتقاد خودش نمود و با پای مردی و مقاومت از خواست خودش و تفکر خودش دفاع نمود و سر انجام هم به شهادت رسید. خدایش او را رحمت کند و درکنار همه سرافرازان و مظلومان تاریخ از هابیل گرفته تا حسین و تا پایان این جهان با رسولان و اولیای خودش اورا محشوربفرماید! .

جالب اینجاست که این عملیات نظامی در افغانستان در زمان حاکمیت ذوالفقار علی بوتو در پاکستان انجام شد. در آن زمان نه تنها برهان الدین ربانی مخالف انجام عملیات نظامی در افغانستان بود بلکه رهبران گروهای اسلامی پاکستان بنا برخصومتی که با ذوالفقار علی بوتو صدراعظم وقت پاکستان داشتند، بخصوص رهبر خبیر و گرانقدر جماعت اسلامی پاکستان سید ابوالاعلی مودودی هم شدیدا مخالف عملیات نظامی در افغانستان بود و به صراحت تو صیه می‌کرد که بهتراست گروهای اسلامی با داودخان کنار بیایند و بتوافق سیاسی برسند  زیرا جنگ پیامدهای خطرناک و ویران کننده دارد که اساس و بناید جامعه را ویران می‌کند ولی این آی اس آی لعنتی بود که میخواست جنگ و برادر کشی را در افغانستان راه بیاندازد و مردم مارا بی وقار وبی عزت محتاج گرداند.سازمان ای اس آی  و پنجابی های حاکم بر پاکستان آنقدر ملت مارا تو هین کردند که حتی در دوران جهاد و دوران قدرت مجاهدین هم برای گوشمالی و تحقیر به اصطلاح رهبران و  قومندانان جهاد از اقدامات غیر انسانی و غیراخلاقی هم دریغ نورزیدند! زمانیکه اتحاد اسلامی مجاهدین در پشاورتشکیل شد و جناب استاد سیاف به عنوان رهبر اتحاد اسلامی مجاهدین از جانب شورای مجاهدین انتخاب گردید که در واقع نقش رهبری مجاهدین  در مقابل داکتر نجب‎الله،رییس دولت کابل را بازی می‌کرد، عربستان سعودی اولین کشوری بود که رهبری و شورای اتحاد مجاهدین را به عربستان دعوت نمود. هیأت مجاهدین هنگام سفر در میدان هوایی اسلام آباد مورد بازپرس پلس میدان هوایی اسلام آباد قرارگرفتند  و جناب استاد سیاف با اینکه پاسپورت دیپلو ماتیک سعودی را داشت بیشتر از همه مورد بازپرسی قرارگرفت و پلیس با توهین وتحقیر از ایشان سوال می‌کرد که جناب عالی  به عنوان رهبر مجاهدین افغانستان، پاسپورت سیاسی  دولت  عربستان را از کجاکردی؟! و بیچاره استاد سیاف هیچ حرفی برای گفتن نداشت و این گیرودار پلیس برای بیش ازیک ساعت ادامه پیداکرد، از تقدیر روزگار و یا برنامه‌ریزی قبلی آی اس ای این حادثه درروز جمعه واقع شد بود، رهبران جهاد که همگان در این هیات همراه بودند، همه انگشت حیرت به دندان گرفتند و با خود فریبی می‌گفتند که این پلیس پیپلی از کجا پیداشد که برای استاد سیاف مزاحمت می‌کند مگر نمیداند که ایشان رییس اتحاد اسلامی مجاهدین استند. تعبیر بیچاره رهبران جهادی یک خود فریبی بیش نبود وگناه را به گردن  حزب پیپلز پارتی می انداختند! ولی وقتی استاد سیاف و به تلفن مخصوص جنرال ضیاءالحق زنگ زد که تلفن جنرال جواب نگفت و بعد ا به شماره‌های بزرگان ای اس آی  ازجمله جنرال اختر و جنرال حمیدگل و سائرین، هیچ یک جواب نگفتند، متوجه شدند که این تصمیم از قبل طراحی شده آی اس آی بود که عملی گردید.بیچاره رهبران درگیرمانده سرانجام با ارتباط با رهبران جماعت اسلامی پاکستان و سفارت سعودی در اسلام آباد از شخص سفیر سعودی کمک خواستند،تا هیأت عالی رتبه مجاهدین را ازدست پلیس میدان هوایی اسلام آباد خلاص کنند. هیات چون  مهمان رسمی  دولت سعودی بود، سفارت سعودی به هواپیمای خودش دستور داد که ماشین هوا پیمارا خاموش کند و بعدا شخص سفیر عربستان در پاکستان وارد میدان هوایی اسلام آباد شد و پاسپورت بیچاره استاد سیاف را از دست پلیس میدان گرفتند و به دست استاد داد، هیات مجاهدین بعد از سه ساعت معطلی سوار هواپیما شدند  و راهی عربستان گردیدند.بخدا قسم من به عنوان یک انسان مهاجر عادی که هیچ کاره بودم و در پشاورزندگی می‌کردم بعد از شنیدن این خبر می‌گفتم که این اقدام پلیس اسلام آباد در واقع یک پس گردنی جانانه بود که بدستور شخص ضیاءالحق نصیب استاد سیاف شد تا خیال ریاست و رهبری را از کله و فکرش دور داشته باشد،چون اولین باری بود که احزاب جهادی اتحادی تشکیل داده بودند و استاد سیاف را به عنوان رییس خود شان تعین کرده بودند. آی اس آی برای پیش گیری ازاین که نکند استاد خیال و فکر رهبری بر سرش بخورد و سخنی برخلاف منافع ای آس آی و پاکستان بگوید، این پسگردنی جانانه را پیش چشمان اعضای هیات شصت نفری شورای مجاهدین نثارش کرد! ولی چون بازار معامله دلار و قدرت و ریاست و زعامت بود آن تو هین و تحقیر پلیس میدان هوایی اسلام آباد هم مورد اعتراض هیج یک ازرهبران واقع نشد! تمامی رهبران جهادی بسادگی از کنار آن گذشتند و فحش و دشنام را نثار بوتو اعدام شده زیر خاک خوابیده نمودند که پلیس پی پلی با خصومت بااسلام و مسلمین به رهبران مجاهدین تو هین کرد.

jenayat e Taliban 23

همان ضرب المثل معروف وطنی ما که می‌گفتند گاله گنجشک میخورد لته بودنه!

بیش ازسی سال است که مردم ما در آتش آی اس آی می‌سوزند و ناله وفریاد می‌کنند و این بار با به میدان کشیدن گروه سیاه دل و بی‎هویت و فاقد اندیشه و تفکر بنام طالب که بی شرمانه به نمایندگی از دین خدا می‌کشد و می بندد و سراز تن جدا می‌کند،طالبانی که با انجام قساوت و جنایت شهره عالم گردیدند و از شرق تا غرب این گیتی انسانی نیست که با نام زشت این سفاکان آشنایی نداشته باشند و این بازی هم چنان ادامه دارد و از مردم بد بخت ما هم چنان قربانی می‌گیرد.

نواندیشی محلی برای بیان دید گاه های متفاوت است لزومأ آنچه که از این تارنما انتشار می یابند مواضع نواندیشی نه میباشند.

 منابع : قطره و آزمون ملی 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا