گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » خـــــواب طــــلا ئـــی !
خـــــواب طــــلا ئـــی !

خـــــواب طــــلا ئـــی !

 

zainab kabir Face Book Logo03

نمی دانم؟   چه بنویسم؟

از آن لبخند … و آن شب …

از آن خواب طلایی،  از آن رویای رویایی،

از آن عشق خیالی؛ همه دست تو بگذاشتم!

خودم محو تماشای تو گردیدم!

از آن ساعات که بگذشته؛ …چنان ماند: 

به مثل قرنها … سجاده های عشق؛ در راه تو گستردم!

نمی دانم؟   نمی دانم؟   چه بنویسم؟

همین دانم!  صدای خنده هایم- دوست می داری؛

و… آهنگ قدم هایم؛ دلت را آب می سازد!

و… من؟ …  سرتابه پایت را – پرستم؛

بیشتر از جان شیرین – دوست می دارم!

دلم خواهد؟ گل لبخند یاد تو؛

درون جبعه ی الماس اشکم وا گذارم،

راهی آن سر زمین سازم؟

کزان هردم – هوا های تو می آید!

خیالات تو –  دراعماق ، هر چه آرزوهایم؛ همی آید – همی رقصد!

دلم خواهد؟ غزل سازم…

از آن شب، صد هزاران مشک تر بیزم؛ قدمهای تو-  گل ریزم

عزیزدل!   تویی جانم؛

دلم خواهد؟  … دلم خواهد! …

ولی، این اشک نا فرمان…

مجال هر چه کردن ها … و خواستن هات؛ از من می زداید!…

و مروارید  ناب دیدگانم؛ قدمهای ترا بوسد!

ببخشی این عزیزت را !

گل لبخند او پژمرد؛ از زهر فراق تو!

زمرد چشم من؛ الماس اشکم – در قدمهای تو می ریزد… قبولش دار!

 

سروده ای از زینب کبیر 

zainab 03

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا