گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » حکایات درد ناکی از زندان زنان قرچک !
حکایات درد ناکی از زندان زنان قرچک !

حکایات درد ناکی از زندان زنان قرچک !

Zhilalla Bani Yaqub 09

هر داستانی که از زندان زنان قرچک می شنوم، تکانم می دهد، چه روایت های غنچه قوامی، چه خاطرات نگار حائری، چه داستان زندگی مریم ربیعی و چه شرایط حکیمه شکری و آتنا فرقدانی….اما روایت الهام فردوسی از بند مادران و کودکان یک جور دیگر است انگار..دیوانه می کند آدم را …شاید چون در باره مادران و کودکانشان است…این لالایی مادران زندانی برای کودکان شان قلب آدم را جور دیگر می کند، جوری که نمی دانی با کدام واژه توصیفش کنی:« لالا لا لا لالا لا لالا گل نازم ، چرا درها به روت بسته س..لالا لا لا…»
الهام فردوسی Elham Ferdowsi در روایت خود از زندان مادران و کودکان برای کانون زنان ایرانی نوشته است :نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود، هم گرسنه بودم و هم تشنه. از طرفی هم می‌ترسیدم . با مشت و لگد به در می‌کوبیدم و داد می‌زنم . همین‌که ساکت شدم صدای بچه‌ای را شنیدم گفت : اسمت چیه ؟ مانده بودم چه بگویم اول فکر کردم بچه‌ی یکی از مأموران است کفتم اسمم الهامه ، اسم تو چیه ؟ برو به مامانت بگو بیاد . گفت مامانم خوابه و رفت . باز شروع کردم به داد زدن و مشت و لگد به در .

Bahman Amoy 09

از آن طرف یکی با مشت به در زد : هی چته ؟ گفتم : آب میخوام ، می‌ترسم ، اینجا موش داره ، زمین خونیه . آرام‌تر گفت : می دونم ، ببین در اینجا روبروی بند ماست . بچه‌ام مریضه به‌زور خوابوندمش . تو رو خدا داد نزن بذار بخوابه . فردا صبح که در را باز کردند بند بچه دارها را دیدم. 14 بچه زیر 2 سال همراه مادرانشان در زندان قرچک ورامین ، و 9 زن باردار در آنجا نگه داری می‌شدند. خودم را فراموش کردم . تمام 24 روزی که آنجا بودم فقط به بچه‌ها فکر می‌کردم . 24روز در انفرادی ماندم . بدون اینکه حتی یک‌بار استحمام کنم و این 24 روز باعث شد دیگر از موش‌ها نترسم. بعد از 24 روز مرا به بند بچه‌داران فرستادند. چون تلفن و ملاقاتم قطع بود و آنجا جمعیت کمتری بود و راحت‌تر کنترلم می‌کردند .
بند بچه‌داران با بندهای دیگر فرق می‌کرد . 4 اتاق داشت که مثلاً تمیزتر بود و تنها تفاوتش تختهای فلزی رنگی دوطبقه بود . بزرگ‌ترین بچه آنجا سارینا بود که یک سال و 9 ماهه بود . مادرش به 15 سال زندان محکوم بود و پدرش در زندان رجایی شهر محکوم به اعدام . سارینا حرف نمیزد. پسربچه ای هم بود که چند ماه از سارینا کوچکتر بود . محمد دست و پا شکسته حرف می زد . بچه های دیگر هم همینطور با یکی 2 ماه فاصله تا نوزادان که 2 تا بودند و هر دو دختر.

منبع : مجله زنان ایران 

یک نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا