گـزیده اخبــار
خانه » تماس

تماس

نام و نام خانوادگی *

پست الکترونیک *

موضوع

پیغام

۲ نظر

  1. بلی! شک نیست که هستند و بودند عدهٔ که تحت نام مقدس دین و یا هم اندیشه های دیگر مدعی سعادت و خوشبختی فرد و جامعه چون سوسیالیزم، سو استفاده‌ها نمودند و جنایات را مرتکب شدند.
    اما یک نکته توجه خواننده را به خود جلب میکند که چرا نوشته های آقای مولویزاده ضد و نقیض به نظر میرسد؟ چرا نویسنده تصویری روشن و واحدی از موضعگیری فکری و هدف و غایه که آنرا دنبال مینماید به خواننده نمیدهد؟

    آقای مولوی‌زاده از یکطرف ببرک کارمل رئیس جمهور منتصب قشون اشغالگر سرخ در افغانستان را که از بانیان احزاب چپی کمونستی و از مسؤلین دست اول این همه بدبختیها و کشتارهای ملیونی و مهاجرت و آوارگی ملیونهای دیگر تا امروز بوده و میباشد، با القاب روشنفکر و رهبر آزادیخواه، عدالت طلب و ضد استبداد و ظلم و چه وچه دانسته و ارج میگذارد. که البته میتوان این نکات را معرف و بیانگر جهانبینی و خط فکری و عقیدوی وی بشماریم (تو خود حدیث مکمل بخوان از این مجمل ).
    اما از طرف دیگر از موضعگیری یک مسلمان دردمند و صاحب فهم و محب مولوی خنجانی و شریعتی و سیدقطب با استفاده از نام پدر مرحوم مولوی‌ خویش (که تعجب است فرزند مولوی و سرسخت ارادتمند رهبر حزب کمونست آقای کارمل) سعی میورزد اسلام و مسلمانان و پیشوایان شانرا ستهزا نمید و ایشان را مردم دور از علم و دانش، غرق در خرافات و مایه پسمانی و معتقد به اینکه کره زمین سر شاخ گاو وچه و چنان است معرفی نماید.

    برای روشن شدن بیشتر این مدعا توجه شما را به نکات برگرفته شده از نوشته خود آقای مولوی زاده که در ویب سایت مشعل تحت عنوان (زندگی از کاخ تا کا نتینر!) در وصف آقای کارمل و دیگر سران حزب کمونستی پرچم و تقبیح و توهین جریانات مسلمان و پیشگامان شان نگاشته اند جلب مینمایم:

    “در ماه دوازدهم سال مسیحی چه واقعات مهمی در سرزمین مصیبت بار افغانستان رخ داده است، در اولین نگاه به دو واقعه مهم، برخوردم، که هردو واقعه برایم جالب بود، اولش مرگ دردمندانه ببرک کارمل رئیس جمهور و رهبر حزب دیموکراتیک خلق افغانستان و آخرش هم تشکیل شورای بی پایه و بی اساس بنام حل وعقد استاد برهان الدین ربانی ! که بسیار مزه دار وخنده آ وراست !!( بعدا به تفصیل نقد میشود)

    اگربه حوادث و جریانات تاریخی نگاه کنیم می بینیم که هرجنبش وحرکتی، چه سیاسی و فرهنگی مرحله آغاز و یایان دارد، مرحله درخشش ومرحله افول، مرحله رشد وکمال مرحله که همه به او توجه دارند و مرحله که همه او را فراموش میکنند، من و قتی به زندگی کارمل توجه میکنم این مراحل از فراز و نشیب را در زندگی او خوب می بینم، و یادم از فریاد های خشمگین از عزم آهنین و گام های استوار او می آید که با چه انرژ ی و قدرت وچه ایمانی قوی و محکم و عزم راسخ، فریاد مرگ بر امپریالیزم را سرمی داد وگلو پاره میکرد و درآن شعارش که فشرده از ایمانش بود بس راسخ واستوار گام بر داشت وبه پیش رفت، او برای آزادی وعدالت و برچیدن ظلم و استبداد، قیام کرد تا آخرهم ایستاد وسر انجام هم در کانتینر که نشانی از راست گوئی وصداقتش بود درعالم غربت ومحرومیت جان باخت”
    “او از اول گفت برای نجات این کشور از فلاکت سیاسی و اقتصادی سوسیالیزم را انتخاب کرده است و درراه انتخاب کرده خودش، ازهیچ جدو جهدی دریغ نورزید، حتی دعوت او از عساکر و قشون سرخ شوروی، با ایمان او در تضاد نبود، زیرا در آن زمان تنها کشور شوراها بود که از مبازرات جنبش های آزادیخواه د رسراسر جهان حمایت میکرد، درفش سرخ برافراشته در مسکو مایه افتخار و مباهات هر سوسیالست و آزادیخواهی در جهان بود،”
    “سوال از اینجا چنین مطرح میشود که آیا این دین ومذهبی که ما بنامش سینه چاک میکنیم وخود را پیروش می دانیم، آنقدر شفاف وبا صفا وجذاب بود که مورد پذیرش روشنفکران و دردمندانی مانند کارمل واقع میشد، و آیا تآثیرات مثبت این دین در زندگی ما مومنین در حدی درخشنده وعالی بود که موجب دلگرمی و جذب دیگران میگردید، باتوجه به وضعیت فلاکت بار دین در آنروزگار، اگرشما جای او بودید چه میکردید، حتما می فرما ئید، که اسلام، همان اسلام سنتی با ولایت جناب ملا و مولوی، اسلام ضد علم و دانش، ضد ترقی و پیشرفت، ضد آ زادی ضد کرامت انسانی ! همان اسلامیکه یک انسان نااهل فاسد بی احساس خوشگذران را بنام شاه، سایه خدا معرفی کرد و اورا به مدت 40 سال برمردم بیچاره ما تحمیل نمود، همان اسلامی که فقر و پریشانی و بدبختی و فلاکت جامعه را کار خداوند و خارج از اداره انسان معرفی نمود، همان اسلامیکه به جز توجیه ظلم وتو صیه به صبرو تسلیمی مظلوم، کار دیگری نداشت، همان اسلامیکه زن را به عنوان موجود شیطانی معرفی کرد وازنعمت نوشتن وخواندن وعلم ودانش که از کمالات انسانیت محسوب میشود، محرومش نمود،همان اسلامیکه مبلغینش علما سو ء، خودفروخته مزدور وبی مایه، که اصلا چیزی بنام درد مردم و درد ملت، نمی فهمیدند واگر میخواستید دراین موارد با ایشان صحبت کنید بلافاصله خوا ب شان می آمد وعلاقمند به این مباحث نبودند”
    در آن زمان صدائی از سنگری باهویت دین و اسلام که علیه بیدادگری نظام شاهی، از حقوق مردم دفاع میکرد، وجود نداشت، تانسل جوان ودر دمند کشوردرآن سنگر قرارمیگرفتند وبدامن کمونیسم سقوط نمیکردند، آ یا قرائت دین اززبان اولیائ دین برای یک روشنفکر دانشگاه رفته قابل قبول بود، ایا روشنفکر افغان میتوانست قبول کند که، خداوند زمین را روی شاخ گاو قرارداده و گاو هم درپشت ماهی وماهی روی آب است هروقتیکه گاو قسمتی ازبدن خودرا تکان میدهد، زلزله در زمین رخ میدهد!! این تفسیر آیه از قرآن است که دراکثر از تفسیر ها موجود است.، منتها مشکل کارمل این بود که خداوند برایش عقل داده”
    “درجامعه ما، اسلام نمیتوانست به عنوان منجی و راه نجات برای انسان آگاه و روشنفکرقابل قبول باشد وانسان سرگردان آنروز، گم شده خودرا در جاده و صراط مستقیم دین سراغ کند، زیرا ایمان روشنفکر با ایمان من بیچاره فرق میکرد ایمان من باور داشتن جاهلانه به یک سلسله اعتقادات موهوم که بصورت ارثی از پدروخانواده برایم منتقل شده بود و بیشترش مایه ترس ازخشم پدر وقهرخدا، را داشت، بود ولی ایمان روشنفکر ایمان ترس نبود، روشنفکر مرحله ترس را پشت سرکرده بود به مرحله بالاتری رسیده بودکه مرحله عقلانیت بود و بر اساس عقل، منطق هرمزخرفی را بنام دین قبول نمیکرد، برهان و دلیل میخواست بنأ کارمل به عنوان انسان راستگو و بی ریا، به اندیشه وفکرش خیانتی نکرد و از صداقت وراستیش بود که به عنوان رئیس جمهور ورئیس یک حزب قدرت مند، پایان عمر ش را درکانتینر سپری کرد، زندگی او درکانتینر نشانه از پاکی و صداقت او بود “

  2. عوام سواری بجای خرسواری !

    mawlowizadeh

    عتیق الله مولوی زاده

    شگفتا که از ابتدای خلقت تاکنون هیچ خری آدم نشد و لی باکمال تا سف که دراین مدت هزاران هزار انسان به آ سانی وراحتی خر شدند و با خریٌت خودشان مباهات هم کردند!

    شگفتا که هیچ خری از ابتدای پیدایش تاکنون ، خودش برای پالان زدن و بارشدن نزد هیچ انسانی زانونزد و لی آدمی زاده گان خرصفت خود،به پشت ، پالان بستند و برای سواری ارباب به راحتی جلو پایش زانوزدند!

    خران بیچاره، باربری وبارکشی را به عنوان وظیفه و فلسفه پیدایش خودشان انجام داده و میدهند و چه بسا او قات که ازبارکشی زیاد و زخم شانه وکمر و درشتی پالان کمبود علوفه وجو یواشکی اشک میریزند که من بارها اشک مظلومیت این حیوان بی زبان را با چشمان خود م مشاهده کرده ام ، که نشان از نا رضیاتی و بیچارگی و ظلم ستیزی و اعتراض این بیچاره حیوان به حساب می آمد و لی آدمیان خرصفت که نه تنها از خر شدن و بار بردن وسواری دادن ،غمگین وناراحت نشدند ، بلکه با خریت خود شان دست بدامن خدا افتیدند و با عرعر مستانه خواها ن دریا فت پاداش و رسیدن به جنت الفردوس هم شدند که در آن باغ خدائی از خوردنی ها وسبزه علوفه های بی حد و بیشمارشکم پرکنند وغرق در لذت شوند وجالبتر اینکه این خران بی بخار، بقیه فرزندان آدم را که هنوز انسان مانده اند و به حلقه خران نرفته اند برای خریت و خر شدن وپیوستن به حلقه خران دعوت میکنند، که بیچاره خران اصلی هرگز چنین خیانتی را به هم نو عان خود نکردند!.

    باکمال تا سف مایه این خریت بازهم ریشه دینی و مذهبی دارد و لی اینبار ریشه این مصیبت از مدرسه خرسازی بنام تصو ف و عرفان شیطانی مایه میگیرد. وبندگان خدارا در عالم جهل وبی خبری نگهمیدارد، درحالیکه عارفان خداشناس تصوف و عرفان راستین را چنین تعریف کرده اند .

    تصوف، روشی از سلوک باطنی دینی دراسلام است. در تعریف تصوف، نظرات مختلفی بیان شده اما اصول آن بر پایه طریقه ایست که شناخت خالق جهان، کشف حقایق خلقت و پیوند بین انسان و حقیقت از طریق سیر وسلوک عرفانی باطنی و نه از راه استدلال عقلی جزئی میسر است. موضوع آن، نیست شدن خود، ونابود کردن منیت های نفسانی و پیوستن به خالق هستی است و روش آن اصلاح و کنترل نفس و ترک علایق دنیوی و ریاضت وخویشتن داری است ، تا نفس امَاره و سرکش شهوت پرست و جاه پرست مهارشود وخودش را برا ی آرامش وکرامت همنوعان خودش قربانی کند .

    آری تصوف آمد تا انسان را ا زقید و بندهای شیطانی رهائی بخشد و راه تعالی وکمال بسوی حقیقت را بر این موجود بنام خلیفه خدا برروی زمین،هموارسازد، تصو ف آمد تا ادمی را از خریت نجات بخشد و لی اسفا که این مکتب بس شریف ومبارک، خودش وسیله برای خرسازی ابنای این امت گردید که ابلیس پیشگان آدم رو، با ریاکاری و فریب وتظاهر به صوفی گری و شیخ و مرشد وپیری ومریدی ، مردم بیچاره ونا آگاه مملکت مارا درجهل ونادانی نگهداشتند و به مانند خران بی شعور سوار شدند و بهره ها بردند !

    واین از مصایب بزرگی است که اگرقومی بدان مبتلا شد نتیجه اش دردی میشود بی درمان وبدور ازجبران ، دردی که ملت ومردم مارا درخودگرفته و به مدت بیش از یک قرن آزارمیدهد وتا سرحد نابودی به پیش میبرد و من در این باب بنام حوزه عرفان وتصوف وطریقت که حوزه بس زیبا ولطیف از مکتب اسلام است وارد میشوم تا ببینیم که براین مکتب پرازصفا و پاکی بنام طریقت وسلوک چه کثافت ها و خباثت ها ئی که انجام ندادند ومرد م مسلمان ما را بنام طهارت روحی ومعنوی به چه رذالت ها نکشانیدند تاجائی که مولوی وعطار سنائی و بیدل .. را برسوگ غم نشاندند که بنام مبارک این آزده مردان وبندگان خالص لله چه نامبارکی ها انجام ندادند و کسی راهم یارای سخن نبود که برای شان میگفت ای خناسان دیگر برای خر سازی این قوم واین امت تلا ش نکنید بگذارید این قوم درعالم انسانیت و عقلانیت نیک وبد خود را بر اساس کتاب خدا وسنت رسول الله ، خود تشخیص دهند آری …

    شاگرد صنف هفتم لیسه رخه پینجشیر بودم ، روستائی که من درآن زندگی میکردم ازمکتب لیسه حدودا ۴۵ دقیقه با پای پیاده فاصله داشت وما شاگردان همه روزه این فاصله را می رفتیم و بعد از رخصتی مکتب به خانه برمیگشتیم، راه روستای ما

    از بازار بخش خیل میگذشت واز سرپل قابضان به سمت دره پیاوشت جدا میشد ، درابتدای دره میدان کوچکی بود که بعضی او قات موتر های سرویس و یا موترهای لاری آنزمان درآنجا می ایستادند و آن میدان بنام سرپل بخش خیل یادمیشد ، وحالا هم به آن نام یاد میشود .

    روز ی ازروزها ازمکتب رخصت شدیم و راهی خانه بودیم ، درسرپل بخش خیل متو جه شدیم که دوعراده موتر یکی موتر ترک وبه اصطلاح آنروز لاری ودیگری هم موتر سواری سیاه رنگ که میگفتند بنز است وما معنی بنزو غیر بنز را نمی فهیمدیم آنچه را بدان آشنا بودیم موتر والگای روسی بود و یا شاید هم برای اولین بار بود که در دره پنجشیر موتر بنز را میدیدیم بناء از راه رفتن باز ماندیم و چندین بار بدور آن دوموتر دور میزدیم ، موتر سواری بنز که دروازه هایش بسته بود و شییشه هایش هم دودی به مشکل میشد چیزی را در داخل آن مشاهده کردو لی موتر لاری که همه جایش معلوم بود وما با قد بلندک تلاش میکردیم که اشیای داخل لاری را مشاهده کینم چیزی که برای ما غیر معمول مینمود اشیاء ولوازم آشپزخانه ، ازجمله ایلک آرد بیزی و دیگ کاسه و چمچه و اشتوپ و گیلن های آب وتیل و خریطه ها ی دستکش بود که برای جلو گیری از سوختن دست، دربرابر آتش از آن استفاده میشد ،اشیای دیگرمو جو د در آن موتر ،قالین گلیم و تو شک و بالشت و غیره بود که دیدن آنها برای ما ،مایه تعجب بود و ما را بیشتر به کنج کاوی وادارگردانید ، به غیر ازما ،مردمان دیگر منطقه هم روی سنگ های بزرگ نشسته بودند و به جانب آن دوموتر نگاه میکردند ، دریوران ویاراننده های موتر ها برای حفاظت ونگهداری موتر ها هم آنجا حضورداشتند و مارا نظارت میکردند، سوالات مکرر ما بالاخره دریوران را مجبور کرد که به پرسش های ما جواب بگویند برای ما گفتند او بچه ها ازمکتب که رخصت شدید بطرف خانه های تان برید که ناوقت میشود چرا ینقدر زیاد سیل میکنید موتر است ، این موتر بنز است و این هم موتر لاری که اشیا ولوازم سفررا باخو می میبرد ، گفتیم اینها ازکیست زیرا قبلا این موتر ها را در این جا ندیده بودیم ، گفتند جنا ب میا گل جان آ غا ازتگاب آمده است واین هردو موتر مربوط به ایشان است دراین موتر سیاه خودشان همراه باخانواده معظم شان سوار میشوند و موتر لاری هم وسائل سفر ایشان را حمل میکنند البته لازم به تذکراست که جناب میاگل جان اغا از ولسوالی تگاب بودند که فاصله تگاب از رخه پنجشیردر آن زمان حدودا شش هفت ساعت باموتر میبود .

    جاای که این موترها ایستاده بودند در میدانک ( پل بخش خیل ) نزدیک صدمتر ی خانه یکی ازمریدان جناب میاگل جان آ غا بود که از مدرسه دینی قابضان که تنها مدرسه دینی در آن زمان در ولسوالی رخه پنجشیر بود کمتراز۵۰۰ متر فاصله داشت.

    یکباره متوجه شدیم که از جانب مدرسه قابضان جمعیت انبوه چند صد نفری که با شوق وهلهله وصدای بلند، تکبیر گویان به جانب ما در حرکت استند ،ما اول فکرکریم شاید جنازه باشد که مردم حمل میکنند و لی درحمل جنازه ها معمول نبودکه مردم با صدای بلند تکبیر بگویند و شعار تو حید سردهند ، جالب تراینکه حرکت مردم بصورت هسته ای و جمعی بود وهرکسی تلاش میکرد که دستش بجائی برسد وازچیزی بهره مند شود و من برای اولین باری بود که این چنین صحنه را می دیدم برایم بسیار جالب بود ماهم به جانب جمعیت حرکت کردیم متوجه شدیم که تخت بزرگی را که با قالینچه های زیبا مفروش ومزین گردیده بود مردم به شانه های شان حمل میکنند ودر دو طرف تخت بوغبند های بزرگ مخملی قرارداشت که به عنوان متَکا ازآن استفاده میشد، دیدم مرد تندرست ونورانی و مبارک با لباس وعمامه سفید باچهره مقدس روی تخت نشسته و تسبیح دردست مرتٌب ذکرخدا و سبحان الله میگوید .چهره مبارک شا ن آنقدرنورانی ومقدس بود که اگر میگفتند تازه از پیشگاه وملاقات خداوند یکتا امده است کسی تردیدی بخود راه نمیداد،… بیچاره مردم ما و جود مبارک رو حانی سراپا معنا را ازمدرسه رخه الی منزل مرید شان که حدودا(۵۰۰ متر) فاصله داشت حمل میکردند ودرنزدیک خانه مرید پائین کردند ، افسوس که منزل کوتاه بود و سواری پرازلذت هم بزودی تمام شد …. البته ایشان درراه رفتن به مدرسه هم مردم را سواری کرده بودند ولی بازهم فاصله ۱۲۰۰ متر به همان سوار شدن وپیاده شدنش نمی ارزید ولی چاره نبود اصرار مریدان بود ..و لازمه اش اجابت مرشدان ، و ما درآن روز غرق در حیرت شدیم بعد ازدیدن آن صحنه با عجله خود را به قشلاق مان رساندیم، هرکه را میدیدیم با عجله میگفتیم میاگل جان آغا آمد ه دربخش خیل تشریف دارند ، دوتا موتر همرایش آمده ماایشان را دیدیم روی تخت سواربود مردم روی شانه های شان میبردند . جناب شان دوسه روز ی را در همان بخش خیل منزل مرید شان سپری کردند و بعد ا به سمت بالای پنجشیرتشریف فرما شدند .

    حالا سوالی که برای ما بینندگان مطرح میشد این که جناب معظم با آنکه بیش از ۴۵ سال بیشترعمر نداشتند و نام خدا چا غ و چله و تند رست وبه اصطلاح دارای چهارهیکل سالم وکامل درمقام پیر و رهبر طریقت، با کدام دلیل و برهان عقلانی و شرعی فاصله ۵۰۰ متری رفتن برای نماز را روی شانه های مردم سوار میشدند ، مگر مردم بیچاره ما از این جناب پیرطریقت جناب میاگل صاحب مبارک چه چیزی هائی قرضداربودند که این چنین بارکشی و بازپرداخت میکردند !!

    درجمع مریدان و مهمان نوازان تعدادی از علما دینی وسرشناس رخه پنجشیر نیز حضور داشتند و هیچ کدام ازآنان زبان برحق نکشودند که این عمل خلاف اسلام وسنت رسول و اخلاق انسانی است ..هیچ یک ازعلما دینی نفرمودند که جنا ب میاگل صاحب محترم مکرم معظم این کاری که شما میکنید خلاف عملکرد رسول خداست وقتی پیامبراکرم وارد مدینه منوره شدند و یا در سفر های دیگرشان هیچگاه مردم را سواری نکردند و برشانه های مردم راه نرفتند ، علما ی بزرگ رخه پنجشیر نیزدر جمع مشایعت گران قرارداشتندو مدت دو سه روزرا در کنار سفره میا گل جان آقا کباب گوشت وقیما ق خالص نوش جان میکردند ، شاید اکثریت از علما موجود درآن صحنه با آن سواری میاگل جان اغا قلبا موافق وراضی نبودند ولی سکوت علما در قبال همچو خلاف های معلوم و آشکار مو جب میشد که نه تنها شخصیت علمی ومذهبی شان زیر سوال قرار گیرد بلکه مخالفین وبریده گان از دین ومذهب اصل خدا واسلام ودین را زیر سوال میببرند ، سواری جنا ب میاگل جان آغا درپنجشیرآنروز.بهانه خوبی داد برای چپی ها وکمونست های رخه پنجشیر که باجرئت میگفتند بلی میاگل صاحب تشریف آورده تامردم را سواری کند یکی از معلمین ما میگفت اوبچه ها من نمیدانم این مردم خراستند و یا ادم هستند؟ اگر آدم استند ،چرا میاگل صاحب این بیچاره هارا سوار میشود، واگرجناب میاگل صاحب تکلیف پای وراه رفتن دارد بهتر است بجای مردم خر سوار شود ! شاید بگویید خوب مردم هم میخواهند جنت برند برای رفتن به جنت باید این سواری را بدهند مگر جنت وبهشت د رآن دنیا آسان گیرمی آید و بعد میگفتنداین چه دین ومذهبی است که رهبرش مردم را این چنین سواری میکند ومردم هم از این سواری توقع ثواب وجنت الفردوس رادارند .کمونست ها با استناد مردم سواری جناب فخرالمشایخ با ده ها طنزوکنایه همه مقدسات دینی را به تمسخر میگرفتند ..

    درحالیکه دین اسلام ،عرفان ،تصوف همه اش برای سبک ساختن و رهاساختن و آزاد ساختن انسانیت ازغل وزنجیروخرافات ،از سنت ها ی جاهلی وشیطانی به میان آمده بود نه اینکه اینچنین مردم بیچاره برای پیران ومدعیان سلوک الی الله چنین سواری دهند وآب دست پر ازمکروب وپر ازکثافت پیران جهالت را به عنوان تبرک نوش جان کنند .

    خداناترسی این خداناترسان بجائی رسید که زمین های مردم را، گاوگوسفند مردم وحتی دخترک های مظلوم وبی زبان مردم را به نام نذرونیازی و کنیزهدیه گرفتند وبرای لذت حیوانی چه بهره ها که نبردند و اسفا که این همه خباثت و رذالت بنام دین بنام خدا وبنام پیامبرانجام شد .. ،.

    درحالیکه عبدالرحمن جامی در کتاب نفخات الانس وصیت نامه مولانا جلا ل الدین بلخی را به عنوان صوفی وعارف درمقام مرشد و معلم این مکتب چنین نقل میکند ::شما را عیان وشما راوصیت میکنم به ترس از خدا درنهان واشکارا وتوصیه میکنم به کم خوردن و کم خفتن و کم گفتن ودوری گرفتن از نافرمانیها و گناهان و پیوسته روزه داشتن و نماز برپا داشتنِ فرونهادن هواهای شیطانی و خواهش­های نفسانی در همه حال و شکیبایی بر درشتی مردمان و آزار همة آنان کشیدن و دوری گزیدن از همنشینی با احمقان و نابخردان و عامیان و پرداختن به همنشینی با نیکوکاران و بزرگواران. همانا بهترین مردم کسی است که به مردم سود می‌‌رساند و بهترین گفتار آن است که کوتاه و گزیده است و مقصود را می‌‌رساند و ستایش تنها از آن خداوند است.

    عوام سواری بجای خرسواری

    قسمت دوم پیر باره

    دردیار هجرت در سرزمین پشاور پیرطریقت و صوفی مشهوری بود که بنام پیرباره مشهور بود شهرت کمال و بزرگی اش سراسر پاکستا ن رافرا گرفته بود تاجائیکه رهبران جهادی هم بدست بوسی اش میرفتتد ، کمینه حقیر در منطقه تهکال پشاورزندگی میکردم از چانس خوب مان که مدت یکسال با جناب مولوی صاحب عبدالرحیم خنجانی (منسوب به حزب اسلامی حکمتیار ) همسایه نزدیک بودیم ایشان ازدوستا ن صمیمی پدرمرحومی من بود، و روابط بسیار خوبی باهم داشتیم ، انسان باوقار باهمت و فرهیخته بود ، من علاقه زیادداشتم که درصحبتش باشم و گفته هایش را بشنوم. انسان صمیمی ،خوش کلام وخوش مشرب مهمان نواز متواضع بود ،خدایش رحمت کند و جنت الفردوس را جایگاهش سازد انشاالله …

    یکی ازروزها گفت عتیق این پیر باره را خیلی تعریف میکنند که انسان بجا رسیده ای است عارف وسالک است یکروز بدیدنش بریم و ازنزدیک ملاقاتش کنیم ، نظرت چیست ،. در حالیکه مولوی صاحب خنجان استاد اکثریت از علمای سمت شمال افغانستان بود کمتر عالم ومولوی بودکه نزد ایشان درس نخوانده باشد ، من از این گفته ایشان تعجب کردم که ایشان بااین همه علم و مقام وجایگاهی در حوزه دین ومذهب دارند ، ازمن بیچاره نظرمیخواهد و ثانی اینکه میگوید بدیدن پیرباره برویم …. من قبلا د رموردپیر باره مطالبی شنیده بودم ،با کمال احترام برای شان گفتم مشوره من این است که شما تشریف نبرید و من اول میروم ایشان را ازنزدیک می بینم بعدا انچه را دیدم خدمت شما عرض میکنم اگر لازم دیدید باهم میرویم زیرا بدون تحقیق رفتن شما در آینده برای دیگران حجت میشود وفکر کنم به صلاح نباشد. مرحومی خندید گفت بیسار خوب است ،تاکید نمو د چه مشورة خوب دادید نگاه کن فایده مشوره این است توصیه قرآن به مشوره روی هیمن حساب وکتاب است ، شب جمعه همان هفته بایکی از دوستان وبرادران صمیمی ام بنام حاجی عبدالواجد از منطقه یفتل بدخشان که بحمد الله درقید حیات هستند ، به زیارت پیر صاحب باره رفتیم وقتی واردحوزه زندگی ودربار ایشان شدیم دو بنا وقلعه بزرگ جلب تو جه میکرد یکی بنای مدرسه دینی که شاگردان وطلبه های دینی درآن درس میخواندند و درکنا رآن ، قلعه بلند بالا ای بصورت دژ محکم که خانه و حرم سرای جناب پیرصاحب بود .. ماوارد مدرسه شدیم مریدانی که مارا دیدند برما خوش آمد گفتند وازما استقبال کردند به مهمانخانه مارا دعوت کردند وماهم وارد شدیم نشیتم وخودمان را معرفی کردیم هنوزچای نیاورده بودند که جناب پیرصاحب سوار دریک موتر سوزکی از خانه اصلی بیرون شد و از تعدادی ازمریدانش خواست که سوارموتر سوزکی شوند هما ن سوزکی های بیچاره که ده نفررا درپشت خود حمل میکردند ، جناب مبارک صاحب ازجانب یکی از مریدانش برای شرکت درختم قران دعوت شده بود که میخواست به انجا تشریف ببرد ، یکی ازمریدان از ورود مادونفر برای مبارک صاحب خبرداد ایشان فرمودند که مهمانان را باخود بیاورید ماهم سوار موتر سوزکی شدیم هیمنکه موتر حرکت کرد ذکر جهروبلند لا ا له الله با صدای بلند بصورت جمعی شروع شد ازان ده نفر سوار بر سوزکی تنها ما بودیم که خاموش بودیم البته بخاطر همیاری وهم زبانی بادوستان داخل ماشین ماهم آهسته آهسته ذکر گفتیم وسرتکان دادیم ولی ذکر دوستان ومریدان بجا رسیده آنقدر رسا و بلند بود که ما اصلا صدای موتر سوزکی را نمی شنیدیم وقتی هم ذکر کمی آرام میشد متوجه شد م که یکی از مریدان بجا رسیده باهیکلی بزرگ و ریشی بلند با دستمال سرخ گل سیب بجانب دیگران دستی تکان میداد ویکباره صدای ذکر به آسمان بلند میشد به سادگی دریافتم که تکان دستمال گل سیب به مانند نور ویا شعاع توان بخشی بود که قلب هارا به یاد خدا به فریاد می آورد و به نحوی تکان دستمال با شور و شعف ذکر و ذاکرین ارتباط دارد سفر ما به جانب خانه مرید، حدودا نیم ساعت بطول انجامید جناب مبارک از ماشین پیاده شدند ماهم پیاده شدیم رو بما کرد و ماهم خدمت رسیدیم باعرض سلام واحترام عرض ارادت کردیم وقتی داخل خانه شدیم مبارک صاحب مارا درپهلوی خود جاداد ومن کنار دست چپ شان نشسته بودم ، جزوه های قرانکریم توزیع شد وهرنفر یک جزوه را قرائت کردند جناب مبارک صاحب هم به عنوان تبرک چند صفحه قران بیشتر نخواند ند تعداد شرکت کنند گان زیاد بود وسی جزء قرآن کریم بزودی زود ختم شد و مبارک صاحب برخلاف معمول دعای مختصر وکوتاهی کرد که مرا ازدعای ایشان خوش امد ، نگاهی به من کرد سوال نمودکه ازکجای وطن هستی گفتم ازپنجشیر ، برایش جالب افتاد، انروزها نام پنجشیرباعزت و افتخاریاد میشد ،و هرمسلمانی چه افغانی و غیرافغانی بانام پنجشیرمی بالید !! از دوست دیگرم سوال کرد ،ایشان گفتند از بدخشان استند ولی برای من توجه بیشتر نمود ومن هم خودم را معرفی کردم که فرزند مرحوم مولوی عبدالوهاب پنجشیری استم دیدم بیشتر تحویلم گرفت وازقبله گاه مرحومی ام به نیکی یاد کرد سفره غذا پهن گردید طبق معمول برای هرسه نفر یک غوری برنج باقورمه گوشت گذاشته شد ولی برای مبارک صاحب یک کرائی مرغ کامل را آوردند که یک مرغ خروس با مرچ ومصاله مخصوص پشاوری درروغن پخته شده بود وایشان شروع به تناول کردند ، من ودوستان هم کاسه ام شروع به صرف برنج وقورمه کردیم و لی چون در طرف راست من ،کرائی مرغ بریان را جناب مبارک صاحب نوش جان میکرد من از خوردن برنج وقورمه اصلا لذت نمی بردم و چندین بار به مانندگربه های گرسنه زیرچشمی به جانب کرائی ومرغ بریان نگاه میکردم تاآنکه جناب مبارک صاحب متوجه شد که من زیرچشمی به کرائی مرغ بریان نگاه دارم مجبور شد یک مقدار از توته ران مرغ را به اکراه، پیش روی من گذاشت ومن هم ازخوردن آن مرغ بریان لذت بردم. ولی دیگرهرچه نگاه کردم فایده نکرد دیدم که از همان برنج وقورمه خودم هم محروم میشوم، از کرائی ومرغ بریان هم دل کندم و با کما ل لذت از همان برنج روزی خودم نوش جان کردم بعد از چند دقیقه دیدم که کرائی بسته را جناب مبارک صاحب نوش جا ن کرد و لقمه هم باقی نماند، نام خدا اشتهاخوبی داشت ، با خود م گفتم داد خداوند است البته جناب مبارک صاحب ازنظرجسمی هم قوی هیکل بودند به گمان اغلب وزن مبارک ایشان بالا یکصد کیلو بود ، که یک مرغ تنها برای ایشان غذای زیادی نبود و لی چشم گرسنه من بود که داغ لذت آن مرغ تا کنون درزبانم باقی مانده است سفره را جمع کردند و دست هارا شستند نماز مغرب را ادا کردند البته ایشان یکی ازمریدان خودرا اشاره کردند که به امامت نماز بایستد بعد ازادای نماز ترتیب صرف چای راگرفتند ولی ایشان عجله داشتندو فرمودند که چای را زو د بیاورید که میرویم ، تا تهیه چای بالینی را پشت سرشان گذاشتند وایشان یکمقداری و جود مبارک را لم دادند یکی ازمریدان که شاید هم صاحب خانه بود نزدیک شد پای مبارک صاحب را روی شانه خود گذاشت و شروع به مساج دادن کرد ، بلا فاصله مرید دیگر پای دیگرش را در آغوش گرفت وبه مالیدن شروع کرد برای چند دقیقه مساج دادند بعدا ایشان فرمودند که شانه ها وبازوها ودست های شان را نیزمساج کنند دستورشان عملی گردید وکسالت شان یک مقداری رفع گردید حالا می فهمم که آن کسالت ناشی ازنوش جا ن کردن مرغ بریان وچربی بییش ازحد بوده است که انسان را کسل وخواب آلود میکند ولی کرامت وولایت ان بزرگان بود که خطرات کلسترول وسکته های مغزی و فشارخون و سائرامراضی که ما سست ا یمان ها را می کشد ، را دفع نمود ،البته مساج بعد از صرف غذا آن هم درجمع و حضورجمعی ازمردم دران شکل وصورت مخصوص برای من بسیار بسیار جالب بود ومن برای اولین بار درزندگی ام بود که آن چنین صحنه را می دیدم که ادمی به آن قیا فه وبزرگی لم داده و دوپایش برشانه دو آدم قرارگرفته باشد ولی قلباً میگفتم که خدا را شکر که جناب مولوی صاحب خنجان نیامده بود که پیش روی ایشان این مساج صورت نگرفت !! ران مالی و شانه مالی و گردن مالی … همه اش حدودا پانزد دقیقه بطول کشید، نماز مغرب رابه امامت یکی ازمریدان ادا کردیم و سوار بر موترسوزکی راهی دربار ومنزل جناب مبارک صاحب شدیم وقتی به بارگاه وارد دشدیم مریدان بی صبرانه انتظار ورود ایشان را داشتند همینکه جناب مبارک پابروی سفه مسجد گذاشتند یکی از مریدان که مرد کهن سالی بود با عجله خودش را رسانید وبه قصد دست بوسی خود ش را خم کرد تا دست ایشان را ببو سد همینکه دستش به دست مبارک صاحب رسید به مانند برق گرفتگی آن هم با ولتاژ بالا، فریادش بلند شد و با یک حرکت عجیب از زمین به بالا پرید وروی صفه مسجد دوباره برزمین افتاد، به حالت افتاده مانند کبوترتیرخورده برزمین معلق میشد و فریاد میزد آنقدر فریاد زد که از جنبیدن ماند وجناب مبارک صاحب اشاره فرمودند که بگذارید آرام کند این حالاتی است که خداوند برای بندگان مخلص ومومن بخودش نصیب می فرماید این حالت نصیب هرکس نمیشود و ماهم از دیدن این صحنه تعجب کردیم و سوالی برای مان پیداشد که چگونه به مجرد اصابت دست این بیچاره بنده خدا به دست مبارک صاحب یکباره حالش این چنین منقلب شد مگر دست مبارک صاحب چه قدرت وتوان انرژی فو ق العاده داشت که این چنین اورا اززمین به بالا پرت نمود!! ولی دیدن این اوضاع و بازی ها ی ماهرانه وطراحی شده ا زقبل ، مرا بیشتر از پیش به جناب مبارک صاحب مشکوک میگردانید ،ما یان با ورود به مسجد دورکعت نماز خواندیم هنوز نیم ساعتی به وقت ادای نماز عشا مانده بود دیدم مریدا ن به دور مبارک صاحب حلقه زدند من هم نزدیک شدم ودر حلقه قرار گرفتیم ایشان خطاب به ما و دیگران گفت بناء وساختمان این بارگاه مسجد حرم سرا ( قلعه بزرگ دژمانند ) چقدر پول میخواهد گفتند شاید حدود ۶۰۰ هزار کلدار، ایشان خدندیدند و فرمودند که این بنا برای ما با دو صد هزار کلدار تمام شده و این ازبرکت و الطاف الهی است و در باب تو کل فرمودند که همه رهبران جهاد اینجا آمدند و برای ما یک چیزی اهداکردند وقتی برگشتد بعد از مدتی شدند رهبر اتحاد مجاهدین فرمودندکه استاد برهان الدین ربانی تشریف آوردند وقتی ایشان را مورد توجه معنوی قراردام د و جود شان به لرزه افتید و به شدت می لرزید تا آنجا که ازمن خواهش کرد که بیشتر ازآن توجه نکنم که تکلیف قلبی دارند واین شوکه ها برای قلب ضعیف شان خوب نیست و گفتند که ما از کرامات شما منکر نیستیم ونیازی به این شوکه ها نداریم مااز اینکه تسلیم شده گان وارادت مندان شما هستیم بعدا برای ما ۱۵ قبضه ماشین دارکلشینکوف دادند که من برایش دعاکردم و شدند رئیس اتحاد اسلامی مجاهدین بار دوم نیامد فکر کردند حالا خودشان رئیس میشوند ، که رئیس هم رئیس هم نشدند بعدا استاد سیاف آمد ۲۵ قبضه ماشیندار داد شد رئیس اتحاد مجاهدین . همین طور دررابط واخلاص همه رهبران به وجود مبارک شان سخن گفتند! بعد فرمودند تنها کسی ازرهبران مجاهدین که اینجا نیامده انجنیرگلب الدین حکمتیار است ، نیامدند هیچگاه به رهبری وریاست هم نرسیدند !! بعد از صحبت هائی که ازکرامات شان بیان فرمودند نماز عشا اقامه شد و بعد ازنماز دوباره مجلس ذکر با صدای بلند بصورت بسیار پرهیجان منعقد گردیدومن در اخرین سمت از صف در نماز قرار داشتم وقتی چشم مبارک به من گنهگارافتاد مراصدازد نزدش رفتم بااحترام مقابلش نشستم فرمودندکه برای مریدان بخصوص تازه واردان به عالم معرفت ومعنا ضرور است که همیش در نزدیک ومقابل چشم مرشد رهبرقرارداشته باشند تا مورد توجه مستقیم باشند و از الطاف معنوی بیشتر بهره مند گردند و من از تو جه ایشان برخودم اظهار سپاس و امتنان کردم …

    شب را دریکی از اطاق ها خوابیدم تاصبح خواب آرامی نداشتم ده هاسوال و چراها فکرم را مشغول کرده بود از خودم می پرسیدم ایا این یک راه رسیدن به خدااست آیا براستی این تصوف است براستی انسان از این طریق عروج میکند وبه ملکوت اعلی میرسد پاسخ همه سوالاتم منفی بود تا جائیکه از آمدن خودم به زیارت ایشان پشیمان بودم ولی بازهم میگفتم خوب شد که ایشان را ازنزدیک دیدم و با صراحت میتوانم چشم دیدم را به دیگران بگویم بخصوص برای جناب مولوی صاحب عبدالرحیم .

    اذان صبح شد بعضی ها برای ادای نماز تهجد از خواب زود بلند شدند ومن هم با وضعیت نه چندان خوب با اکراه آشفته گی کامل وضوگرفتم ودر مسجد به انتظار اقامه نماز صبح منتظر نشستیم تاآنکه جناب مبارک صاحب تشریف آ وردند نماز صبح به امامت ایشان اقامه شد و درحین ادای نمازجیغ و فریادهای درد مندانه و ملکوتی مریدان حال واحوال مسجدرا دگرگون کرد تا جائیکه به مشکل میشد تلاوت قران مبارک صاحب را از دادوفریاد مریدان تمیزکرد به هر صورت نماز پایان یافت و مریدان دوباره به دورمبارک صاحب حلقه زدند ودوسه آدم تازه وارد دیگر به مانندما به قصد پیوستن درحلقه مریدان تشریف اورده بودند ذکر جهر شروع شد و آهسته اهسته اوج گرفت تازه مریدان مخلص هرکدام بعد اوج گیری ذاکرین غش کردند و بیهوش افتادند با چشمانم دیدم که از همان مریدان تازه وارد در اثردادو فریاد زاد سروصورتش باآب دهن وبنی چنان کثیف ورسوا گردیده است که به مشکل میشد ان را پاک تمیزکرد تا آنکه نوبت به من رسید ،و من با کمال احترام بصورت دوزانو بسیارنزدیک به مقابلش نشستم تا جائیکه نفس های گرم ایشان را کاملا حس میکردم ذکرجهر دوباره شروع شد صدای ذکرصوفیان مست به مانند صاعقه بهاری در فضای مسجد پییچده بود گویا جناب مبارک صاحب در آن صبحگاه تصیمیم داشتند که بنده را به فیض کمال برسانند و لی ایمان ناپخته و اعتقاد لرزان من به کرامت و بزرگی ایشان مانع رسیدن به چنان تو فیقی گردید و لی همه آن ذکرو فریاد برما دونفرمرید بی اراده و بد عقیده اثری نکرد ومن دوبار متوجه شدم که جناب مبارک صاحب نیز از تکان دادن دستمال گل سرخ به عنوان رمز حرکت وطوفان دردل مریدان استفاده نمود هر باری که یک مقدار حلقه ذکر بر اساس خستگی وتشنگی ذاکرین آرام میشد مبارک صاحب با تکان دادن دستمال برو ی افرد مخصوص مجلس را منقلب میکردند گویا آدمی زادگان با نیروی نامرئی و خارق العاده شعله ور ومنقلب میشدند واگرما هم با عقیده خالص وگمان لازم وارد میشدیم یقینا از الطاف معنوی بی نصیب نمی شدیم و غش میکردیم .. که نشد

    مجلس تمام شد و همگان با طلوع آفتاب دورکعت تماز اشراق خواندند وبعد از دعا ومناجات به جانب مهمانخانه برای صرف چای صبح رفتیم.

    جناب مبارک صاحب بازهم بنده رامورد لطف قرارداد و اشاره فرمودکه درکنارشان بیشینم با تبسم برایم گفت خودت تصمیم گرفته بودید که باید جذب نشوید و غش نکنید چرا ؟ من هیچ جوابی نگفتم وی فرمودند حتما نزد خود گفتید که اگر من غش کنم شایدمورد تمسخر قرار گیرم ودیگران بر من بخندند و شاید هم ظاهر قیافه وصورتم برهم بخورد آب دهن و دماغم به مانند دیگران برصورتم بافتد که برایم خوب نیست فرمودند این تشویشهارا شیطان ایجاد میکند ولی بخاطرداشته باشید که حضرت رسول اکرم درحدیثی فرمودند ایمان هیچ یک ازامتیان من کامل نمیشود تا آنکه بر او دیوانه گفته نشود یعنی هر مومن بایستی حد اقل یکبار درزندگی خودش دیوانه گفته شود …. مبارک صاحب فرمودند که حضرت علی این حدیث را درآواخر عمر خود دریافت و متوجه شد که هیچ گاهی کسی اورا دیوانه نگفتند، به تشویش شد ازاینکه هنوز ایشان به این مرتبه عالیه کمال در ایمان نرسیده اند ! با سرعت به بازار مدینه رفت و شکمبه گوسفندی را خرید وبعدا همان شکمبه پرازنجاست را بادهن مبارک خود گرفت و ازبازارمدینه گذشت اهل بازار وقتی اورا دیدند که چنان کرده است همه براو خنددیدند و گفتند که علی دیوانه شده است حضرت علی هم باشنیدن گفته های بازاریان خوشحال شد که الحمد لله به کمال رسید و شامل قید این حدیث رسول الله شد جناب مبارک صاحب فرمودندکه شما از غش کردن واینکه صدای تان بلند شود وکلاهتان برزمین افتد تشویش کردید و غش نکردید، بعد هم فرمودند که این وادی معرف ومعنویت با مدرسه وعلم دانشگاه فرق میکند دراین عالم همه چیز به لطف ومرحمت الهی رابطه دارد ، یک نفر سالک الی الله سالها تلاش میکند به جائی نمیرسد و لی سالک دیگر درهمان یک جلسه راه ۲۰ ساله رامی پیماید و قلبش روشن میشود بعدا مثال داد ویک دوتن ا زخلیفه های خودرا نام برد که درهمان جلسه اول به کمال رسیدند و سند خلافت گرفتند والان در سرزمین پاکستان در لا هوروکراچی مقام مرشد رهبری هزاران مرید را به عهده دارند و به عنوان پیشوادرعالم معنویت بندگان خدارا به کمال میرسانند ! ، این گفته های ایشان چراغ سبزی برای من بود که اگر همت کنم ودریک جلسه دیگر با چنددادوفریاد خودم را به این طرف وآن طرف روی زمین پرت کنم وتعهد به اخلاص مقام مبارک داشته باشم با توجه ایشان میشود که مراحل دشوار طریقت وعرفان را دریک چشم برهم زدن طی نمایم وبا گرفتن سند خلافت در مسند رهبری وزعامت قرارگیرم و آنگاه بستگی به استعداد و شیطنت و بی ایمانی وبی خدائی من داشت که چه قدر میتوانم مردم را فریب دهم و خودرا به عنوان انسان وارسته و بجا رسیده ومقرب الی الله نزد مردم بیچاره جابزنم مقامی که برای زندگی وشکم پرستی وتن پرری مقامی بودبی مانند! مردم راخرساختن و برآنان سوار شدن وتاپان زندگی بهره بردن

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا