گـزیده اخبــار
خانه » اندیشه » بكوشیدكه دیگران بالای تان اعتماد کنند ! داستانی ازابراهیم شمس
بكوشیدكه دیگران بالای تان اعتماد کنند ! داستانی  ازابراهیم شمس

بكوشیدكه دیگران بالای تان اعتماد کنند ! داستانی ازابراهیم شمس

همین امروزوقتی ازخواب برخاستم و طبق معمول بعد از انجام برخی فرائیض  به فیس بُک که یکی از شبکه  های معروف شده اجتماعی در دنیای ارتباطات است رفتم نظرم به یک داستان واقعی که دوست خوب ما محترم  ابراهیم شمس با ادبیات روان و جالب  برشته تحریردر آورده بود ، افتاد .لازم دیدم آن داستان را  که به قول نویسنده آن غرض عبرت جوانان امروزی برشته تحریر در آورده است با کمی دست کاریی ظاهری در صفحه نواندیشی تربیون نواندیشان مسلمان افغانستان نیز منتشر سازیم . که اینک با درنظرداشت اهمیت اش آن داستان واقعی را خدمت شما عزیزان تقدیم میکنیم .

بكوشید كه دیگران بالای شما اعتماد كامل داشته باشند .

                                                                                                                       داستان واقعی اثری از ابراهیم شمس فیس بُک 

یكی از دوستانم، در زمان حاكمیت طالبان مرتكب یك شكست بزرگ در زندگی خود شد ، شاید این قصه برای دیگر دوستانم مفید واقع شود .

۱ : دو همسایه كه چند كوچه پس و پیش زندگی میكردند ، روابط فامیلی نیز داشتند . و از مدت های بسیار زیاد یك دیگر را میشناختند . این روابط به حدی صمیمانه و بی الایشانه بود ، كه حتی زنهای خانواده هیچ راز بین شان وجود نداشت ، كه به یك دیگر نگفته باشند . و مردان خانواده نیز چند قدم بیشتر رنجه میكردند، تا خانه یك دیگر بروند . با وجود كه اختلاف عقیده نیز داشتند، اما روابط برادرانه باعث شده بود، كه عقاید خودرا برابر بسازند . یعنی یك دیگر را بپذیرند . در جنگ های داخلی یك دیگر را كمك زیاد میكردند، حتی فامیل دختر در اوایل حاكمیت مجاهدین ، چندین ماه مشكل اقتصادی داشتند ، یعنی پدر دختر بیكار بود . فامیل بچه از انها مراقبت میكرد ، كه گرسنه نمانند ، و نزد هركس و ناكس مراجعه كردند، تا برای پدر دختر كار و اعتبار پیدا كند .

۲: دختر و پسر را به ترتیب زلمی و زهرا نامگذاری میكنم .

زلمی و زهرا كه هركدام خواهران و برادران زیاد داشتند، و از نظر موقف خانوادگی اولاد پنجم و سوم بودند . بیشتر علاقه داشتند كه یكجا با فامیل خانه یكدیگر بروند ، و بازی های طفلانه خودرا یكجا بازی كنند . اینها كم كم به سن نوجوانی ، و بلاخره جوانی پاگذاشتند . در زمان حاكمیت طالبان، این دو جوان پنهان از فامیل های خود ، صفحه عشق و دوستی را باز كردند . چون یكدیگر را بخوبی میشناختند، با اعتماد به نفس بیشتر ، در دیار عشق بی محابا پیشرفت كردند . یكبار اوازه شد كه زهرا ترور شده ، بلاخره كشته شده است .

۳: فامیل ها مراسم سوگواری گرفتند ، قصه چند سال بین همسایگان یاد میشد، و هركس میكوشید كه دختر خودرا هرچه زودتر عروسی كنند، تا از ترور و تجاوز در امان بمانند .

۴:چندی قبل به یكی از ولایات سفر كردم ، تصادفا در بازار یك دختر مقبول را كه دو اولاد نیز داشت دیدم . چهره اش برایم بسیار اشنا بود ، در افكارم فرو رفته بودم، كه او كیست ? در كجا دیده ام? چطور میتوانم با او حرف بزنم حد اقل یك مرتبه ? . نزد خود فكر میكردم كه چهره ها ممكن است شباحت داشته باشد، یا درین دیار مسافرت ، مشكلی برای خود یا ان زن ایجاد نكنم . راه خودرا گرفتم ، به دنبال كار و مقصد خود روان شدم . و فكر ان زن را از خود كوشش میكردم كه دور كنم .

۵: روز دیگر بازهم همان چهره اشنا را دیدم ، اما اینبار تنها بود ، و اولاد ها با او نبودند . اینبار با یك صحنه كاملا غیر مترقبه مواجه شدم، یعنی ان زن بسویم تبسم نمود . فكر خودرا طرف دیگر جا ها گرفتم ، اما زیر چشمی از فاصله دور میدیدم ، كه هنوزهم مرا میبیند . یعنی چشمانش از من دور شدنی نیست . خواستم كه محل را ترك كنم، اما برای اخرین بار ، بی اختیار ، چشمم بطرف او راه گشود . اینبار دیدم كه فاصله بسیار كم شده ، و زن با صدای اگنده از شرم و حیا ، مرا بنام صدا كرد . ابراهیم جان سلام . با شنیدن نامم در جایم میخكوب شدم . باز گفت مرا شناختید زهرا هستم . با شنیدن كلمه زهرا، تمام اوازه ها ، قصه ها ، خاطره ها، یكباره به مغزم هجوم اوردند . و هركدام میكوشیدند كه انها را مرور كنم .

۶:اوازه ها پیش دستی كردند، كه بالای زهرا طالبان تجاوز كرده ، بعدا اورا از بین بردند ، كه سند و ثبوت از بین برود . همچنان به فامیل دختر اخطار داده بودند ، كه صدای خودرا نكشند . زیرا دختر را در خانه شان تجاوز و ترور كرده بودند . این عمل باعث شده بود ، كه فامیل ها دختران خودرا هرچه زودتر عروسی كنند . این حادثه قفلی بود ، كه دهن تمام دختر های جوان و نیمه جوان را بسته كرده بود . زیرا انها نمی توانستند دلیل بگویند، و خوستگار را رد كنند .

۷: خاطره ها نیز نوبت یافتند، كه صحنه های از بازی های كودكانه شان را ، كه در بین راهم قرار داشتند ، بیاد بیاورم . و زهرا كسی بود كه اگر در هربازی و با هركس كه میبود، با دیدن من خودرا كنار میكشید ، و به نوعی خودرا در مسیر راهم قرار میداد ، تا برایم سلام بگوید . وقتی كه سلام گفته بود، فورا از پیشم دور میشد . گویا اینكه قرضدارم بود، یا چیزی در وجدان و افكار كودكانه اش وجود داشت، و به او حكم میكرد كه حتما برای من سلام بدهد . و تا سلام ندهد حق ندارد كه بازی كند .

۸:خاطره ها دلیل تراشی میكردند ، كه یك وقتی اورا از مرگ حتمی نجات داده بودم . زیرا در وقت بیر و بار بس های شهری ، كه مردم با دیدن بس خودرا از دروازه و كلكین ها به داخل بس می انداختند ، متوجه شده بودم كه طفلكی زیر پا افتاده ، فورا اورا گرفتم خون هایش را پاك كرده بودم، به خانه شان بعد از پانسمان در نزدیك ترین كلینیك، تسلیم كرده بودم . قصه ها نیز كه تایید اوازه ها و خاطره ها را میكرد ، از خود چیز تازه نداشت ، به همان تایید ها و تاكید ها اكتفاء كرد .

۹:زهرا خودرا معرفی كرد ، گفت كاكا جان شما زیاد تر از دیگران بیادم میامدید . میخواستم كه اینبار نیز مثل فرشته نجات به كمكم بیایید ، اما اخطار های مادرم باعث شد ، كه شما را از جریان باخبر نكنم . سرگذشت خودرا بدین شرح برایم قصه كرد .

۱۰:من با زلمی دوست بودم ، این دوستی عشق و محبت را در دلهای هردوی ما شعله ور ساخت . چندین سال این عشق های پنهانی ما دوام داشت، تا اینكه مرتكب اولین اشتباه در زندگی خود شدم ، و وقتی متوجه شدم كه حمل دارم . فورا به زلمی گفتم ، كه خواستگار روان كند ، و این دوستی را پایدار بسازد . زلمی وقتی از قضیه خبر شد ، گفت كه نمی تواند درین شرایط و به این زودی عروسی كند ، باید طفل را سقط كنم، و بعد از ان دیگر با او ارتباط نگیرم . و اخطار داد كه اگر دستور اورا اجابت نكنم ، موضوع را افشاء میكند ، خودرا با شناخت كه با طالبان داشت میتواند براعت بدهد ، و سنگسار متوجه من خواهد بود . با وجودیكه زلمی جوان تحصیل یافته بود . یعنی در انزمان صنف دوازدهم مكتب بود . از او چنین توقع را نداشتم .

۱۱: فورا مادرم را در جریان گذاشتم ، مادرم مرا نزد خاله ام كه در فلان ولایت زندگی میكرد روان كرد ، كه نزد خاله ام بیایم، و از او درخواست كنم، كه به من پناه بدهد . خاله با دیدم من و شنیدن پیام مادرم، اول در نزدیكی های خانه شان برایم خانه كرایی گرفت ، حتی هیچكس در خانه شان ندانست كه من نزد انها امده ام . در تمام دوران حكومت طالبان ، برایم غذا و دیگر ضروریاتم را به موقع میرساند

۱۲: زلمی طالبان را در جریان گذاشت ، طالبان فامیلم را بیش از حد اذیت كردند ، اما انها از سرنوشتم اظهار بی اطلاعی كردند . زیرا دیگر اعضای خانواده هیچ نمی دانستند ، و مادرم اعتراف نمی كرد .

۱۳: فامیلم بعد از مفقودی من اوازه انداختند ، كه زهرا ترور شده ، و اكنون درین دنیا وجود ندارد . پدرم سوگند یاد كرد ، كه اگر زهرا زنده هم باشد ، دیگر دخترش نخواهم بود . یعنی برای پدر و برادرانم مرده بودم . مادرم همراه با خاله ام نقشه را بسیار ماهرانه ، طرح و پلان كرده بودند . و تا امروز كسی در فامیل ما و فامیل خاله ام نمی داند ، كه من زنده هستم .

۱۴: زلمی بعد از انكه از عروسی بامن انكار كرد، به غرب رفت . و بعدا مادرم گفت كه اورا قاچاق بران فریب دادند ، پولهایش را گرفته بودند ، بالای خودش تجاوز و بعدا اورا كشته بودند . یعنی قاچاق بران به او گفته بودند، كه اورا به یكی از كشور های غربی میبرند . اما همینكه اورا نزد خود بردند ، در یكی از محلات دور افتاده چند ماه اسیر شان بود، بعد از تجاوزات مكرر اورا كشته بودند . فامیل زلمی نتوانستند ، هیچ كاری علیه قاچاق بران كنند . زیرا تا چند وقت فكر میكردند كه در راه رسیدن به مقصد است، وقتی از جریان باخبر شدند كه كار از كار گذشته بود ، و ان افراد را نیز پیدا كرده نمی توانند .

۱۵: فعلا كار میكنم، و چادری یگانه وسیله است كه كسی مرا به اسانی نمی شناسد ، با دو طفل سیزده ساله ام زندگی میكنم، و هنوزهم عاشقانه زلمی را دوست دارم، با وجودیكه بیوفایی و خیانت اورا دیدم ، و زندگی را برایم جهنم ساخت .

۱۶:  ازینكه فامیل زهرا اكنون در یكی از كشور های غربی مهاجر شده اند ، و دوران حاكمیت طالبان نیز از بین رفته ، و زلمی نیز درین دنیا وجود ندارد ، این نام مستعار اورا ازیت نمی كند ، و اجازه نشرش را داد .

۱۷: نكته ها

زنان و بخصوص طبقه جوان باید متوجه باشند، كه روابط مخفی عاقبت خوب ندارد . اولا با هیچ كس چنین روابط را برقرار نكنید . اگر میكنید تا اندازه ای نگهدارید ، كه دوست پسر تان شما را ارزش بدهد ، یعنی حاضر شود كه شما را به همسری خود بگیرد . و برای شما از سر و جان خود دریغ نكند .

۱۸: فریب كلمات عاشقانه را نخورید ، زیرا زنكه باز ها در ساختن و استعمال به موقع كلمات و جملات، صحنه سازی های قصدی میكنند، و بسیار مهارت دارند . یكی از همصنفی هایم در دوره پولیتخنیك شرط میگذاشت ، كه هر دختر را فریب داده میتواند، زیرا او میدانست كه از كدام ادبیات و فرهنگ استفاده كند ، كه دختران شكارش شوند . و این شرط را بار ها اثبات كرده بود .

۱۹:  وقتی یك زن دچار مشكل میشود، فورا راز اورا نگهدارید ، و تا حد توان به او كمك كنید

۲۰:  مرد ها را بشناسید ، و از انها دوستان خودرا باخبر كنید ، كه هر مرد ارزش چقدر اعتبار را دارد . درین مورد یك قصه واقعی خودرا میكنم ، كه اعتبارم نزد بعضی از زنها باعث نجاتم از مشكل شد . قصه طوری است كه در یكی از ولایات سفر كرده بودم ، هنوز مجرد بودم ، خانه یكی از اقاربم نزدیك ما بود، روز های جمعه نزدشان میرفتم . در انزمان استفاده از مبایل به این حد فعلی رواج نداشت ، یعنی ملا خورك نشده بود، لذا نمی دانستم كه انها در خانه هستند یا نه .

۲۱:  شوهر دختر مامایم قوماندان بود ، و یك خواهرزاده اش تكلیف روانی داشت، هركس را كه میدید میگفت كه او از من خواستگاری كرده ، و به این زودی ها با او عروسی میكند . تصادفا این قرعه بنام من افتاد . خانه دختر مامایم طبق معمول رفتم، بعد از انكه همین دختر دروازه را باز كرد ، گفت كه انها خانه نیستند . اما میتوانم كه تا امدن انها داخل خانه بروم ، و چای بنوشم . بهانه كردم كه دو ساعت بعد میایم ، و كسی دیگر را كه در همان نزدیكی ها زندگی میكند ، می بینم . دختر برایم به كمك خواهرش كمی دوغ و كشمش پنیر داد ، كه بخورم . بسیار مهمان نوازی كرد . مجبور شدم كه دوغ و كشمش پنیر را بگیرم ، اما داخل خانه نروم . بعد از یك روز شوهر دختر مامایم ، مرا به خانه دعوت كرد، و از من جریان را پرسید . برایش گفتم كه واقعا خانه تان امدم، كه شما را ببینم اما نبودید، داخل خانه نشدم . گفت كه خواهر زاده ام میگوید كه اورا وعده دادید ، كه با او عروسی میكنید ، و اورا دوست دارید، حتی اورا بوسیده اید . خاله ام كه همان لحظه برای گرفتن چیزی امده بود، از موضوع خبر شد . و شهادت داد كه ان دختر راست میگوید . خاله را ترساندم كه اگر قضیه و شهادت شما غلط ثابت شود ، مطمین باشد كه قوماندان بالایش رحم نمی كند، و اورا خواهد كشت . بعد ازین اخطاریه گفت كه من ندیدم، اما فلانی زن برایم صحنه را كه دیده بود گفته است . نزد ان زن رفتیم به اوقضیه را گفتیم، او فورا سوگند خورد كه خاله ام دروغ میگوید ، و خودش نیز هیچ چیز ندیده است . دختر مامایم برای نجاتم ازین مشكل ، از همسایگانش معلومات خواست ، همه گفتند كه من داخل خانه نرفته ام . موضوع حل شد . قوماندان نیز میدانست كه قضیه واقعیت ندارد، اما میخواست كه خواهر زاده اش را بجان من بزند . اگر من زنكه باز میبودم ، حتما زن مریض تلك گردنم میشد .

۲۲:  اگر شوهر تان عاجز ، یا اكثرا خاموش هستند خوش باشید ، كه انها زنكه باز نیستند . اما شرایط را طوری مساعد بسازید ، كه انها طبع خوشی و مزاخ با شما ، یا در باره شما با دیگران كنند .

۲۳:  با هیچ مرد دوستی و اعتبار را از اخر نگیرید ، حتی با شوهر تان . بلكه اهسته اهسته بعد از امتحان، درجه اعتماد تان را بیفزایید . همچنان بكوشید كه دیگران بالای شما اعتماد كامل داشته باشند . تا حرف نه تان نه باشد، و حرف بلی تان بلی باشد ، و ضرورت به سوگند خودرن نداشته باشید .

نكته ها و نتیجه بسیار زیاد است، اما از دوستانم میخواهم كه به این لست بیفزایند .

در اخیر انتقاد پیشنهاد ، توهین و تهدید شما دوستان را تمنا میكنم .

موفق و كامگار باشید ، ابراهیم شمس

نواندیشی محلی برای بیان دید گاه های متفاوت است لزومأ آنچه که از این تارنما انتشار می یابند مواضع نواندیشی نه میباشند.

 منبع : فیس بُک

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا