گـزیده اخبــار
خانه » اجتماعی » آنـگاه که شمـــاره تیـــلـــفون کــاووس را ازحــافظۀ مـــوبــایـلم پـاک کـردم !
آنـگاه که شمـــاره تیـــلـــفون کــاووس را ازحــافظۀ مـــوبــایـلم پـاک کـردم !

آنـگاه که شمـــاره تیـــلـــفون کــاووس را ازحــافظۀ مـــوبــایـلم پـاک کـردم !

Dard hay Masheed 13

پیش از این هم هر از گاهی که مردم من را زیاد مجبور می ساخت تا به اصطلاح واسطۀ شان شوم . ناچار برای برادرم زنگ می زدم و اما گوشی را برنمی داشت و نزد خویشاوندان و دوستان به گونه یی احساس کمی می کردم. گاهی زیاد کوشش می کردم تا به دوستان بگویم که برایش زنگ می زنم. هدف من از این نکته این بود که زنگ بزنم و گوشی ام را نگیرد و نزد آنان خجالت نشوم. اکثر کسانی نزد من می آیند و از من توقع سفارش را دارند که از تمامی قصه های زنده گی ما آگاه هستند. بسیار اوقات به دوستان بهانه می آورم و ز یاد که مجبور می شوم. برای شان میگویم، برای پدر دخترم می گویم تا زنگ بزند و او هم که از گوشی نبرداشتن های او خاطره های بدی دارد. کمتر به این کار تن می دهد و زمانی هم دست به این اقدام می زند که عزت روابط خانواده گی ما و شخصیت برادرم زیر سوال نرود. شوهرم برایم بار ها می گوید، زمانی که کم مهری های کاووس را نسبت به شما می بینم. خود را تسلی می دهم که خیراست، ممکن روزی متوجه شود.هرچند از برادر کدام توقع مادی ندارم و اما بحیث برادر از او توقعات زیادی دارم؛ بویژه خواهری که در حصۀ او چقدر حسن نظر دارد و دوستش دارد  واما او در برابر من اینقدر بی اعتنا است که شاید بهای آن فراتر از شکستن قلبی باشد.گاهی این صرب المثل خاله ام در ذهنم خطور میکند که می گفت:” دل مادر به بچه ودل بچه به سنگ و کوه” و یا می گفت : “بچیم دستت است نمک ندارد” و با گفتن این دل خود را تسلی می دهم و بر آتش فشانهای قلبم آب سرد می ریزم تا مبادا عصیانی شود و دود و آتش از درونش به بیرون فواره کند. با این کار در واقع هر از گاهی با آتش بازی می کنم و شعله های آتش را باربار زمین کوب می سازم تا مبادا فوران کند. با این رویکرد همیشگی هر از گاهی سرزمین قلبم را در توفان های آتش می آرایم و اما نمی گذارم، دست کم دودی از آن به بیرون سرایت کند تا مبادا دلی را ملول، دردمند و متاثر بسازد.

          آنگاه که نمرۀ تیلفونش را از حافظۀ موبایلم پاک کردم

kawoos and My mobail phone14

 

پس از این ماجرا خانه اش را ترک کردم و وقتی به خانه آمدم. خیلی حالتم خراب و گرفته بود. پیهم از من می پرسیدند که خیریت است و چه شده است. من از ترس نخواستم ، موضوع را قصه کنم؛ زیرا دخترانم در اول راضی به رفتن من نبودند و من هم آنچه را که در مکرویان گذشت، برای آنان بازگو نکردم . هرچند اصرار کردند که چه شده ، چیزی نکفتم و آرام وارد خانه شدم و بالاخره برای شان گفتم که مریض هستم. وقتی که اندکی آرام شدم و اما باز هم خاطرات تلخ باز نکردن دروازه من را آرام نمی گذاشت و پیهم من را به خود مصروف داشت. در این میان افکار گونه گون در ذهنم خطور کرد و خاطرههای گذشته به یادم آمد که وقتی ما خواهران و برادران بودیم و دور یک دسترخوان می نشستیم و در غم و خوشی یکدیگر شریک بودیم و درد های یکدیگر را مشترک احساس می کردیم  و هیچ فاصله یی میان ما موجود نبود. حالا چگونه شده است که چنین شده است. با خود گفتم که شاید برادران زن دار شده اند و زن های شان عامل این همه ماجرا ها بوده اند. هرقدر با خود فکر کردم ، نقطۀ منفی در برخورد های خود با زنان برادرانم نیافتم .  هرچند گاهی رویداد های کوچکی در خانه رخ می داد من همیشه تلاش می کردم که در تمام آنان نوعی بیطرف و توازن را میان برادران و زنان شان حفظ کنم. خلاصه این که افکار متفاوتی در ذهنم خطور کردند  وبالاخره با خود گفتم که در تمامی این موارد بیشتر برادرانم مقصر هستند و کمتر زنان آنان. با خود گفتم ، گیریم که زنان شان علاقه به رفت و آمد ما ندارند. سکوت وبی تفاوتی های ناموجۀ برادرانم  را نمی توان توجیه کرد. در همین حال موبایل را برداشتم تا برای کاووس زنگ بزنم تا اتمام حجت شود. برایش زنگ زدم و گوشی را نبرداشت . بعد از آن همه چیز برایم  سیاه و سفید شدو دریافتم که مسآله  از چه قرار است. به عمل واکنشی اقدام کردم و اولین کاری که کردم نمرۀ اش را از موبایلم پاک کردم. هرچند می دانم که  او حالا چندان پروای پاک کردن نمرۀ موبایلش را از دفتر خاطرۀ تیلفونم ندارد؛ اما من با این کار خود را اندکی تلطیف کردم تا راحت شوم .

Ba ahmaq Bahs na kon 14

شاید این آخرین واکنشم در برابر او باشد. از این بیش نمی خواهم بر او قهر شوم تا مبادا قهرم خدای نخواسته به او صدمه برساند. گاهی با خود می گویم که شاید قانون زنده گی چنین باشد که هر روز بار عاطفه های انسانی خالی تر می شوند و مناسبات و روابط انسانی شکل مادی را به خود می گیرند. یعنی مظاهر تمدن بر مظاهر سنت ها  و جلوههای ظاهر زنده گی مدنی و شهر نشینی بر عناصر روانی سیطره پیدا  می کنند که نتیجۀ آن به زدودن عواطف انسانی منجر می گردد. از همین رو است که در وجود نسل های گذشته بیشتر صمیمیت و صفا موجود بود و راستی و صداقت و انصاف از سر تا پای آنان خیلی ساده و آشکارا موج می زد. گاهی اوقات زمانی که با شخص یک نسل پیشتر از خود  رو به رو میشوم. این واقعیت برایم مسلم می گردد؛ زیرا صفا و صمیمیت بی آلایشانه تری هنوز هم نسبت به نسل ما در وجود نسل پیشتر صادقانه موج می زند و در سیمای شان هویدا می گردد. من هراز گاهی که با اشخاص یک نسل پیشتر خود رو به رو می شوم. چنان تحت تاثیرگرمی احساس و حلاوت عواطف ساده صمیمانۀ شان می روم که حتا در برابر آنان احساس خجلت می نمایم؛ زیرا خویش را در برابر آنان از بروز احساسی عاجز می دانم که از سر تا پای آنان صمیمانه موج می زند و در گرمی احساس و  عواطف آنان شناور اند.

از زمان های کهن مقوله یی داریم که می گویند، دسترخوان مشترک محل تمامی اشتراکات زنده گی است و هرگاه دسترخوان جدا شود، همه چیز جدا می شود. این نکته خیلی قابل تعمق است. دسترخوان مشترک در واقع نماد زنده گی مشترک است که وجوۀ اشتراکات زنده گی را در همه  عرصه ها به نمایش می گذارد. نمونۀ بارز این زنده گی مشترک را می توان در کمون اولیه مشاهده کرد که مردم به تقسیم ثروت عادت نکرده بودند و از هر چیز حق استفادۀ مشترک داشتند. بی رابطه نخواهد بود که قرون اولیه را پرعاطفه ترین و سرشار ترین زمان حیات بشری در طول تاریخ برشمرد. انسان  ها در زمان کمون  اولیه در واقع به دور یک دسترخوان زنده گی می کردند و از یک منبع  غذایی استفاده می کردند که مال همه بود. شاید گفته شود که در این حالت سلیقه ها قربانی خواست جمعی می شوند و هرکس ناگزیر است تا از آنچه که همه برای آن تلاش کرده ند ،  استفاده کنند؛

Qoroone Awalia 14

اما گفته می توان که با پیشرفت زنده گی ممکن مشکل تنوع و رنگارنگی و سلیقه نیز از میان برود. این که کار مشترک برای بدست آورد حاصل مشترک چقدر بر قدرت ابتکار و  تحرک تاثیر گذار است . این مربوط به بحث های بیتشر تاریخی و جامعه شیناسی دارد که در بیرون از حوصلۀ این بحث  است. به هر حال هدف از اشاره به این موضوع صرف خودمانی ها  و صمیمیت هایی است که فقط آن را در اطراف یک دسترخوان می توان دید که با پراگنده شدن دستر خوان  از میان می رود . از این رو اشاره به این موضوع گپ و گوی روی مسایل فلسفی و سره و ناسره کردن جامعۀ کمون اولیه نیست.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا